تبليغاتX
غروب پاییز

مسافر

مسافر خسته من بارسفر رو بسته بود

تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود

میخواست که از اونجا بره اما نمیدونست کجا

دلش پرازگلایه بود ولی نمیدونست چرا

دل که به جاده میسپرد کسی اونو نگاه نکرد

نگاه عاشقونه ای واسه ی اون دعا نکرد

دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت

عکسای یادگاریشو برای ما گذاشت و رفت

دل که به جاده میسپرد کسی اونو صدا نکرد

نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد

حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه

تو لحظه های بی کسیش پرنده پر نمیزنه

با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره

مسافر خسته من یه عمره که مسافره،یه عمره که مسافره...

 

چه تلخ است واژه هجرت،چه تلخ است جدایی و دل کندن و بریدن .

چه سرد است غربت،چه آسان باید یک مسافر بگذرد.

چه سخت است از باهم بودن ها،از دوستی ها ، از دارو ندارها و در یک کلام از عشق

های زندگی گسست و به تنهایی و غربت و جدایی ها پیوست.

میگویند معنای غربت را غریب میداند اما اگر این چنین است پس چرا هر غریبی

احساس غربت و تنهایی میکند .یک مسافر همیشه مسافر است و غریب...

********************************************

خدایا یا امام زمان تو خودت خوب میدونی که بار سفر رو بستم و از همه چیز کندم.

خودت شاهدی که همه چیز رو به جون خریدم، سختی ، دوری از خونواده و غربت.

و اینم میدونم واسه پریدن ، واسه رسیدن به آرزوهام و شرایط ایده آل باید هجرت کنم

من حرکت کردم خودت کمک کنم، کمکم کن تا توی این مسیر جدید در برابر مشکلات

کمر خم نکنم و هر مانعی رو از سر راهم بردارم.

یا مهدی صاحب الزمان (عج) تنها تورو صدا میزنم و تنها به خودت متوسل میشم.

امروز روز جمعه ست و من تا چند ساعت دیگه پرواز دارم و عازم دیار غربتم ، تنهام

نزار،تا اینجا دستامو گرفتی از این جا به بعدش هم تنهام نزار.

واسه پریدن تنها تو میتونی پروازم بدی ای غایب همیشه حاضر...

پی نوشت :

سلام به همه دوستای عزیزم به بچه های غروب پاییز که همیشه به بنده لطف

داشتند و به وبلاگ خودشون سرمیزنن.

امروز اومدم توی وبلاگ از همه تون حلالیت بطلبم.آخه همیشه یه مسافر قبل از

سفر خداحافظی میکنه و حلال خواهی میکنه.

۲ سال پیش وقتی داشتم واسه مدت کوتاهی میرفتم سربازی اومدم از همه موقتا

خداحافظی کردم اما راستش هیچ وقت فکر نمیکردم باز زمانی برسه و بیام ازتون

خداحافظی کنم اما نه موقت چون دارم واسه همیشه میرم البته نه از غروب پاییز و وب

بلکه از این شهر و سفربه تهران.

آخرین باری که واسه تولدم وب رو آپ کردم فرداش واسه انجام امور اداری و

استخدامیم عازم تهران شدم و خوشبختانه با توسل به آقا امام زمان (عج) و توکل به

خدا همه چی درست شد و مشغول بکار شدم و چند روزی برگشتم تا از خونواده و

دوستانم و شما دوستای غروب پاییزیم خداحافظی کنم .خلاصه تقدیر بر این شد که

 واسه شغل آینده ام عازم تهران بشم و تجربه ی جدید و تازه ای دیگه از زندگی رو

دور از خونواده و دوستان در غربت آغاز کنم.

با توجه به موقعیت شغلیم و مشغله های کاری زیاد امیدوارم که از این به بعد هم

بازبتونم بیام و وب رو آپ کنم و به شما دوستای عزیزم سربزنم.

همین جا از شما  دوستای گلم که همیشه به وبلاگ غروب پاییز،وبلاگ خودتون

سرمیزدید و به بنده لطف داشتید و تحملم کردید تشکر میکنم و ازتون میخوام که

واسم دعا کنید تا به تموم اون چیزایی که میخوام برسم و با همه سختیهایی که

غربت داره بتونم  دست و پنجه نرم کنم.

 

ازتون خداحافظی نمیکنم اما صحبتام رو با یه شعر زیبا تموم میکنم:

 

یه مسافر، يه غريبه، يه شبم بي پنجره 

مي روم با کوله بار سرگذشت و خاطره

خسته ام از خستگي ها ،خسته از اين لحظه ها

مي شمارم لحظه ها را ، بر نمي آرم صدا

قصه هاي من غمگين ،اگه تلخه اگه شيرين

مي روم تا واسه فردا بسازم دنياي رنگين

هر جا مي رم همه مي گن يه غريبه اومده

نمي بينم هم صدايي اينم از بخت بده

من پر و اميد اما دلم در التهابه

مي رم که تا در غربتم نوري بتابه

اي زندگي بيزارم از بيهوده بودن

مي رم که تا پيدا کنم فرداي روشن...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 18:56  توسط آسمونی | 
 

 مهردادوپرپرواز

تنها یک نگاه ساده نبود که من را عاشقت کرد،تنها برق چشمانت نبود که مرا

شیفته توساخت.لحظه ها بودند که تو را در آغوشم گذاشتند.لحظه های سخت و

تلخ جدایی،لحظه های دلتنگی و دلشکستگی بود که مارا به سوی هم کشاند.اما

این تو بودی که مرا انتخاب کردی نه من.چون تو خود در دل رازها داری که در

نغمه هایت سوز دلت را حس میکنم.در سکوت و تنهایی خسته شبها، تنها صدای

تویی که در آغوشم آرام گرفته ای دغدغه هایم را تسکین می بخشد.در لحظه

لحظه های زندگیم تنها شانه های توست که تکیه گاه من شده است.صدای تو از

دل من سخن می گوید،احساست با من یکی شده است و من این احساس را با

تمام وجود ستایش میکنم.چون میدانم تنها تو حرف دلم را میخوانی و می

دانی.چون میدانم در این زمانه کوچک و بی رحم از هرکس بی مهری ببینم از تو

نخواهم دید و هیچکس حرف دلم را نمی داند و نمی خواهد بفهمد که دلم از چه

چیز گرفته است و تو با آواز تنهاییت مرهمی بر روی زخمهای دلم هستی.

احساسم ، غم و شادیم ، تنهایی و لحظه لحظه زندگی ام در گامهایت خلاصه شده

است.با تو زندگی میکنم و با نتها عشقبازی.

درست است نتها چهره های متفاوتی دارند اما سیاه و سفید بودن نتها نشان از

دورنگی آنها نیست .همه دست به دست هم داده اند تا نغمه ای را سر دهند و

ترانه ای را خلق کنند که از دلم سخن می گوید.و من با تمام احساسم رقص

انگشتانم را بر روی سیمهایت جاری میکنم.پا به پای سیمهایت مینوازم و از

گذشته ها خواهم خواند.نت به نت با ناز و نوازش جسمت را لمس میکنم و تو

روحم را با خود آمیخته می کنی.طنین صدایت مونس خلوت شبهایم شده است و

تو تنها محرم راز منی.

تو فصل تازه ای از زندگی من شدی ، همان طور که پاییز هرچند غریب و

رنگارنگ است فصل تازه ای از زندگیست.

در یک کلام ساده بگویم : تو پرپرواز منی.

آری پرپرواز من ، تو هم در یک ماه،یک روز و در آخرین ساعات یک غروب

پاییز همراه با من متولد شدی،تو هم همانند من در 25 مهرماه چشم به جهان

گشودی و همانند من مهرماهی شدی و محبت را در وجودم جاری کردی. 

سلام.

من مهرداد رضایی هستم که در یک روز پاییزی یعنی  25 مهرماه متولد شدم.

یادمه هر وقت صدای گیتار به گوشم میرسید از خود بی خود می شدم و بدجوری

احساساتی می شدم به قول موزیسینها صدای گیتار اذیتم میکرد.تا اینکه روز به

روز علاقه ام به این ساز بیشترو بیشتر شد.فصل دلتنگ پاییز 1387 از راه

رسید و باز منو با خودش به غروبهای گذشته برد و حال و هوای قدیم رو واسم

تداعی کرد تا اینکه یکی از همین روزای هزار رنگ پاییز بود ، آره دقیقا 25

مهر ماه 1387 یه گیتار که مدتها بود پشت ویترین مغازه ای بهم چشمک میزد

رو رفتم خریدم.اون روز تولد من بود و در واقع تولد سازم هم  شد.یادم نمیره از

مغازه تا مسیر خونه که گیتار رو دستم گرفته بودم  باهاش درد ودل میکردم.شاید

فکر کنید دیوونه هستم و خنده تون بگیره اما بخدا جدی میگم انگاری دیگه 1

نفر نبودم و داشتم تنهاییم رو با یکی دیگه تقسیم میکردم.همش بهش میگفتم که

قول میدم پا به پات بیام و یه لحظه ازت دور نشم ، قول میدم لحظه هامونو با

همدیگه قسمت کنیم،قول میدم شریک غم و شادی همدیگه بشیم .بهش گفتم تو

مثل بعضیها نباش که عهد و پیمان ببندند و بعدش به راحتی عهدشونو

بشکنن.یادمه توی همچین غروبی از مهر1384 بود که قول و قرارایی گذاشته

شد اما اون پشت پا به همه چی زد و خیلی راحت از همه چی گذشت و رفت که

رفت که تا آخر عمر میگم خدا واسش نسازه و ... بگذریم.

اما میدونم که تو با من میمونی ، میمونی تا آرزوهای منو یاری کنی.میمونی تا

همدم و مونس تنهای من بشی . تو میمونی و غرور از دست رفته من رو بهم

برمیگردونی .

وهمین حالا که دوباره بهت زل زدم و دارم عاشقانه نگات میکنم، میبینم که پای

عهدت موندی ، غرورمو بهم برگردوندی و منو با خودت به اوج آسمونا

بردی.توی این یکسال که در کنارم بودی لحظه شادی آهنگ شادی نواختی

،لحظه ی دلتنگی و تنهایی آهنگ جدایی نواختی.

چه اشکها و چه بغضهایی که تو شاهدشون نبودی و پا به پای من باهام همدردی

و همدلی نکردی.وقتی نگات میکنم حسابی قند توی دلم آب میشه و  واست ذوق

میکنم ازاینکه هرچقدر هم که آدمای زمونه تنهام بزارن و هیچکی رو نداشته

باشم تویکی رو دارم که باهات درد و دل کنم و به حرف دلم گوش کنی و با

صدات آرومم کنی.

خدایش توی این یکسال نتونستم واست اسمی بیدا کنم که برازنده ات باشه ،

اسمی باشه که همه این چیزایی که ازت گفتم تو وجودت خلاصه شده باشه اما

همین امشب تصمیم گرفتم که اسمت رو  پرپرواز  بزارم.

آره تو همون پرپرواز منی که پریدن رو با تو آموختم و هر لحظه با تو اوج

میکیرم و یک روزی میرسه که با تو پرواز میکنم.

پرپروازم نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره.

بنا به دلایلی یک روز زودتر از روز تولد خودم و خودت  وبلاگ رو آپ کردم اما

خدا رو شکر میکنم که تونستم قبل از اینکه دیر بشه مطلبم رو بنویسم.

پیشاپیش ساده و صمیمی میگم:

 

 پرپرواز  من  تولدت  مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:32  توسط آسمونی | 

 

 

علی جان کوفیان غیرت ندارند

که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند

که دامان بلندت را نگیرند

علی جان ، کوفیان با کیاست

جدا کردند دین را از سیاست

به نام دین سرِ دین را شکستند

دو بال مرغ آئین را شکستند

به پیشانی اگر چه پینه دارند

ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند

غزالان ِ تو را آواره کردند

شغالان ، شیر ها را سر بریدند

کبوتر بچـّگان را سر بریدند

 

(( زنده یاد محمد رضا آقاسی ))

 

پیشاپیش فرا رسیدن شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) را به تمامی شما

دوستای گلم،وبلاگ نویسان عزیز، بوِیژه بچه های غروب پاییز تسلیت عرض

میکنم و امیدوارم از این شبهای پرفیض نهایت استفاده رو ببرید و مارو هم از

دعای خیرتون محروم نکنید.

 

****** التماس دعا ******

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:29  توسط آسمونی | 

باز هم جمعه ، بازهم بی قراری های دلی که انتظار را مثل مرهمی بر زخم، عاشقانه 

پذیرفته است.

یعنی می شود ؟؟می شود این آخرین انتظارم باشد برای تو؟

انتظار دیدنت شوق زیستن را از سر برده است ، بوی خاک جمکران تسکین دل

دردمندم شده که با یادش و هوایش بی تو دراین شبهای دلتنگی آهسته آهسته اشکهایم با

تو نجوا میکند.

مهدی جان امروز جمعه است قراربود امروز تو بیایی اما باز هم غروب شد و آسمان

دلش گرفت .

باز هم غروب شد و پرستوهای عاشقت به سوی منزلگاه خویش پر کشیدند.

نمیدانم کی انتظارم را پایان میدهی نمیدانم کی دلتنگی هایم را به سر میرسانی ؟

اما بدان این دلهای عاشق عاشقانه در انتظارهستند که بیایی .

مهدی جان در فراقت عصرهای جمعه عطرگل نرگس را میتوانم بخوبی استشمام

کنم.بوی گل نرگسی که میدانم در یک قدمی است و میداند درد این دل شکسته از

چیست؟

اما این جمعه با جمعه های دیگر متفاوت است...آری این جمعه اولین جمعه ی ماه

مبارک رمضان است ماه میهمانی خداوندی که تورا فرستاد تا انتظار را معنا کند.

یا صاحب الزمان (عج) امسال را مثل سالهای گذشته با زبان روزه بر سرسجاده

مینشینم و دست به دعا بر میدارم .

یا امام زمان (عج) توی این غروب جمعه ، توی این ماه مبارک رمضان از ته دل

توروصدا میکنم و ازت میخوام مثل هر روز که دلم میگیره به حرفام گوش بدی ،

ازت میخوام تک تک حاجاتم رو بدی ، میخوام جواب این دل شکسته رو بدی ،

میخوام جواب بی مهری هایی رو کی دیدم بدی ، میخوام جواب قسمهای دروغ رو

بدی ، می خوام ...

میدونم که تا حالا هرچی خواستم بهم دادی میدونم که بازم تنهام نمیزاری.

           پس صدات میزنم : السلام علیک یا مهدی صاحب الزمان (عج)

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:47  توسط آسمونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .

پيوندهاي روزانه
سايت رسمي ناصر چشم آذر

آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
دی 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
مهشيد و شيما (يه وبلاگ معركه)
ابلهی که همه چیز میدانست !(امير)
سايه تاريك نيلوفر(ماري)
خروس بي محل(شهرام)
قلب يخي(صبا و حسين)
با من بیا(مریم جونی)
نيلوفر مرداب(نيلو)
چتر كاغذي(سحر)
ني ني بلا(راحله)
نقطه عشق(...م)
دل تنهاي تنها(تنها)
بياوببين( محمد)
روزهاي بي خاطره(زيبا)
باز هم خدا هست(نيما)
دريا(فاطمه)
گل پونه ها (پريسا و پيام)
شعرهاي عاشقانه(ماهان)
طوفان آرام(يلدا)
فرشته سوسول(فرشته)
روياهاي دور(نيكتا)
پنجره(دريا)
ياس 101 ( آرش )
فرياد زير آب(بي تارو پود)
اميد خوشتيپ(اميد)
عاشق كوچولو (جوروشا)
parnian-dalili(پرنيان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM