تبليغاتX
غروب پاییز
 یا مهدی (عج) 

حادثه دیشب باعث شد باز دوباره از تو بنویسم:

تقدیر این بود که نتونم برم و از نزدیک دستهای مهربون مادربزرگم رو بگیرم و بغلش کنم و

ازش بخوام که توی حرم امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس (ع) واسم دعا کنه. این شد که

پنجشنبه گوشی رو برداشتم و با کلی امید از مادربزرگم خواستم که توی کربلا واسم دعا

کنه.بهش گفتم توی حرم دستت به ضریح که رسید محکم فشارش بده و واسم دعا کن چون 3 تا

حاجت دارم و می دونم تو دعا کنی حاجتم روا میشه.

خیلی دلم میخواست اون لحظه پیش مادربزرگم بودم تا حرف دلم رو بیرون بریزم تا شاید یه

خورده بیشتر واسم دعا کنه اما نشد تا اینکه مادربزرگ و دائی و زن دائیم فردای همون روز

عازم کربلا شدند. اما انگاری هنوز راهی وجود داشت تا من حرف دلم رو واسه کسی بگم که

سالها بود خوب می دونست من چی میخوام.آره درست روزی که زائران ما به خاک کربلا

رسیدن غروب جمعه بود.غروبی که از همیشه دلتنگتر بود.مثل همیشه دستام رو به آسمون بلند

کردم و مهدی صاحب الزمان (عج) رو صدا زدم آخه خودش گفته من بر احوال همه آگاه

هستم.من هم با تموم خلوص نیت از ته دل ، با چشمایی پر از اشک سرور و مولام رو صدا  

زدم اما بغض گلوم رو خفه کرده بود نمیذاشت صدام در بیاد،وقتی بغضم شکست حرفای دلم

بیرون ریخت.فقط میگفتم یا امام زمان (عج) یا مولا خودت توی این غروب جمعه از امام حسین

(ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) بخواه که حاجتم رو بدن ، تو که خودت خوب میدونی  

چی میخوام.

یک هفته گذشت و من باید واسه استقبال از زائرامون به همدان میرفتم.ساعت 10:30 شب  

بودکه توی جمعیت زیادی که از اتوبوس پیاده میشدن،انتظار دیدن مادربزرگم طاقت رو ازم  

گرفته بود تااینکه دستای مهربونش دستم رو کشید.اشک توی چشمام حلقه زده بود و همین که

مادربزرگم رو بغل کردم بغضم ترکید.گفت : چیه مهردادجان،اونجا صبح تا شب واست دعا

میکردم و همین که دستم به ضریح امام حسین (ع) رسید گفتم یا امام حسین مهرداد که به ما 

نگفت چی میخواد اما خودت خبر داری گفته 3 تا حاجت دارم شما رو به ابوالفضل العباس (ع)

قسم میدم حاجتش رو بده.لحظه به لحظه دستای مادربزرگم رو بوسه میزدم و میگفتم میدونم  

دیگه به حاجتم میرسم آخه تو از ته دل دعا میکنی ، تو خیلی ذلالی ... خیلی ...

جمعه ، شنبه، یکشنبه گذشت اما دوشنبه شب ، یه شب معمولی نبود.

دوشنبه شب ساعت 9 بود که توی خونه نشسته بودم وبه این فکر میکردم که اون روز کی میاد

که من به اوج خواسته هام برسم؟؟میشه یه روزی.... که یهو صدای زنگ خونه مون و صدای

مامانم افکارم رو بهم زد و گفت مهرداد بیا ببین کیه؟

در رو باز کردم کارگر صاحب خونه رو دیدم گفت مستاجر آوردم خونه رو ببینه،گفتم

الان؟؟وقتش نیست.اما بابام که تازه اومده بود خونه گفت ایراد نداره بگو بیان.

بعد از چند لحظه توی هال منتظر بودم که یهو دوتا چشم آشنای قدیمی اما غریبه دیدم اصلاً  

باورم نمیشد خودشم باورش نمیشد که توی خواب هم اینطور لحظه ای برسه.اما نه خواب بود و

نه رویا، حقیقت داشت.

دختری که دو سال همه زندگیم بود،دختری که واسش همه کاری کردم اما آخر پای عمل کردن 

به قول و قراراش که رسید جا زد و گفت تو واسه من هیچی نکردی.کسی که باعث این دل

شکستگی چند ساله من شد،دختری که یه زمانی...حالا روبه روم ایستاده بود اما نه تنها ، با یه

غریبه. غریبه ای که حالا چشماش واسه اون آشنا و مهربون شده بود.

با نگاه پر از معنام به چشماش گوشه ای از حرفایی که این دوسال داشتم رو بهش زدم اما من

توی چشمای اون سه تا واژه رو دیدم : حسرت و افسوس ، شکست و شرمندگی.

زود رفتم مامانم رو که توی یه اتاق دیگه بود صدا زدم گفتم بیا ببین این دختر رو میشناسی اما

وقتی مامانم اومد توی هال اون اونقدر احساس شرمندگی و حقارت میکرد که واسه پنهون  

کردن چهره ش خودش رو پشت شوهرش مخفی کرده بود.من هم به چشمای شوهرش زل زده

بودم و به این فکر میکردم که این چی داره که من رو بهش فروخت؟

تا اینکه بدون بازدید از قسمتهای دیگه خونه شوهرش گفت ببخشید مزاحم شدیم،خداحافظی کرد 

و رفت اما آیا این آخرین دیدار ما بود ؟؟؟؟

پی نوشت :

خیلی دوست داشتم به چند تا سوالم جواب بدی، واسه همین دیشب بهت اس ام اس دادم اما

گوشیت خاموش بود.اصلاً باورت میشد یه روزی اینطوری اونم توی خونه ما باهام روبه رو

بشی؟

لحظه به لحظه دست از دعا برنداشتم از مهدی صاحب الزمان (عج) چیزایی خواستم که دیشب  

به یکیش رسیدم.بقیه حاجاتمم انشالله بزودی توی سال 88 یا چند سال دیگه میگیرم.تو باید منتظر

حادثه های بعدی توی زندگیت باشی.دیشب به تو و خواهرت ثابت شد که دنیا بی حساب کتاب

نیست.خدا آدما رو یه جا به هم میرسونه اما چطور و کجا خودش عالمه؟

2سال گذشت اما من از حق این دل شکستم نگذشتمو و نمیگذرم مگر اینکه...؟!

امیدوارم خدا به زودی نشونت بده که تو و خواهرت چقدر در حقم بدی کردین.امام زمان (عج)

خودش شاهد همه چی بود پس دیر یا زود حقمو میگیره.مطمئن باش که غیر از قیامت ما باز یه

روزی دوباره تو این دنیا بهم میرسیم یه روزی که منو توی اوج سعادت و خوشبختی میبینی، 

فقط خدا کنه از تو چیزی باقی مونده باشه که ببینم.

دیشب به جواب چند تا علامت سوال که توی ذهنم بود رسیدم و حدسهایی که زده بودم بهم   

 اثبات شد.

نمیدونم کی میخوای اعتراف کنی؟کی میخوای بگی که باختی؟کی میخوای بگی اشتباه کردی     

 و پشیمونی؟نمیخوام بگم هنوز مغروری چون دیشب از تو چشمات خوندم که دیگه غروری

واست نمونده.

نمیدونم با این کارات تا کی و چطور همه رو قربانی خودت میکنی؟!

این رو هم بدون که هر غیرممکنی یه روزی میتونه ممکن بشه،خدا جای حق نشسته،از حق

خودش میگذره اما از حق بنده هاش نمیگذره.فقط باید صبر داشت که من صبرم خیلی

زیاده...خیلی زیاد.

فقط از این بترس که یه روزی خیلی دیر بشه ، نتونی دیگه چیزی رو جبران کنی...

 و من ترسم از اینه که یه روزی خیلی چیزا رو دیر بفهمی و فرصت یه آه دیگه واست نمونده

                                                 باشه...

 

 یا مهدی (عج)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:55  توسط آسمونی | 

دام نفرین 

 

همیشه فکر میکردم پاییز دلگیرترین فصل زندگیمه.اما غافل از اینکه بهارهم با تمام طراوت و

زیباییش یه روز به غمگین ترین فصل زندگیم تبدیل میشه.

باران بهاری اول صبح که با عطرش یادآور بهاره و قطره های نشسته بر روی برگهای سبز

اشک سردی است که بر صورت برگها نشسته.

روزهای بلند بهار،غروبهای طولانی سرخ که ازهر فصلی ماندگارتره و شبهای کوتاه اما پر

ازدلتنگی که با نسیم خنکش نوازشگر صورت خیسمه و شبهای پر ازفکر و خیال که روزها ،

ماهها و 2 ساله که همه و همه من رو با خودش به یک غروب دلتنگ ازبهار سال86 میبره.

دوسال از بهار سال 86 گذشت بهاری که توی  یه غروب دلتنگ به خاطر یه غرور ، یه اشتباه ،

یه خودخواهی و یه تصمیم بچه گانه باعث شد خاطره ای تلخ رو رقم بزنه ودل یه آسمون

بشکنه.یه غروب غریب که باعث شد من اشک ناراحتی رو توی چشمای مامانم ببینم.

از اون روز ، 24 اردیبهشت 86  رو میگم تا حالا کمتر پیش اومده یه لحظه اون شبها رو

فراموش نکنم.یاد چشمای خیسم هر لحظه بغضی رو توی گلوم فشار میده و طاقت رو ازم

میگیره و قطره های اشکم بی اختیار سرازیر میشه و با چشمایی خیس زیر لب دعایی رو

زمزمه میکنم.اما کسی نمیدونه زیر لب چی میگم و چی میخوام غیر از خدا و امام زمان (عج).

انگاری تا اشکهام گونه هامو نسوزونه دلم آروم نمی گیره،اصلا بی اختیار عهدی بین چشمام و

دلم بسته شده که هردو واسه آروم کردنم با هم نجوا میکنن.

شاید این آخرین باری باشه که دارم ازتو توی وبلاگ مینویسم خودمم نمیدونم شاید باز بی

اختیار مثل امشب قلم و کاغذ رو جلو آوردم و ازگذشته ها نوشتم.اما نمیدونم چی باعث شد

دوباره ازتو بگم؟شاید این همه خیانت ، بی وفایی و بی مهری هایی که هر روز دارم میبینم

من رو با خودش به گذشته برده و دوباره اومدم از تو مینویسم.

اما دوست دارم این مطلب رو واسه تو بنویسم و تنها تو بخونی چون هیچکی دیگه نمیتونه

درک کنه من چی میگم و ازکی میگم؟؟

اما بی شک میدونم با خوندن این مطلب هیچ احساسی پیدا نمیکنی،به حرفام میخندی و

میگی گذشته ها گذشته ، بابا بی خیال...

انتظار ندارم الان بفهمی که چی میگم چون دارم ازراه دور حس میکنم که دستات تو دست

یکی دیگه ست و داری خوش میگذرونی.ولی میدونم یه روزی ازراه میرسه و وقتشه بیای و

مطلبم رو دوباره بخونی تا بفهمی من امشب درددلم چی بود و چرا این بغض تو گلوم

نشسته ...

نمیخوام خیلی حرف بزنم و نمیخوام ادبی صحبت کنم چون حرف دلم اونقدر زیاده که هر چی

بگم بازم کمه، میخوام بنویسم تا مثله همیشه کمی آروم بشم تا دوباره به تو یادآوری کنم با

اینکه دوسال گذشت اما من هنوز ضربه های تیشه ای که به قلب و روحم زدی رو فراموش

نکردم و نخواهم کرد.

ازاینکه دوسال عشقی رو که بین ما بود رو زیر پا گذاشتی ، اینکه بعد از 2 سال برگشتی و این

برگشتت باز هم طولی نکشید و راهتو عوض کردی ، اینکه دوسال با احساساتم بازی کردی و

به روشهای مختلف سعی کردی روحم رو آزار بدی  احساس رضایت و خوشحالی نکن چون

این خوشحالی خیلی پایدار نیست و مطمئن باش خیلی زود به آخرخط میرسی.

بدیهایی که به من کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ،2سال داره میگذره اما لحظه ای

دست از نفرین بر نداشتم و نخواهم برداشت.اینه که من رو تو دام نفرین اسیر کردی.هر لحظه

که بیادت میافتم ، دلم میگیره،بغضی سنگین توی گلوم میشینه آهی از ته دل میکشم و

نفرینت میکنم.شبی نیست که نفرینت نکنم چون هراتفاقی تو رو یادم میاره.

تا الان خدا روصدهزار مرتبه شکر میکنم که به تموم خواسته هام رسیدم، خدا روشکرمیکنم

که هرچی نفرینت کردم بسرت اومد اما  شکستن غرورت تنها آرزوم نبود اون اولین آرزوی این

دل شکسته بود ، یه حاجت دیگه دارم که اونم دیر یا زود روا میشه.

مادربزرگم که یادته هفته دیگه داره میره کربلا زیارت امام حسین (ع).

ازش خواستم توی  حرم امام حسین (ع) ضریح رو محکم بگیره  و واسم دعا کنه که خدا زودتر

حاجتم رو روا کنه ، ازش خواستم که واگذراتو به ابوالفضل العباس (ع) کنه.

این که تو بری دنبال زندگیت از آرزوهای من بود، چون تو لیاقت من رو نداشتی و هویت تو

واسم مثل روز روشن شده بود و به من رسیدنت ازآرزوهای محال بود.

 ازخدا خواستم بری و باکسی ازدواج کنی که مثه خودت باشه. الان هم میدونم خدا یکی مثله

خودت نصیبت کرده یکی که روزی بهت خیانت کنه ، دلت رو بشکنه و ازهمه چی سیرت

کنه.اما با دورنگی و دروغی که توی ذات تو بود بعید نیست با ریاکاریهات یکی رو زلال تر و پاکتر

از من فریب داده باشی..!!!

شاید از زندگیت راضی باشی و به حرفام پوزخند بزنی اما یادت باشه این دنیا با کوچکیش

اونقدر فراز ونشیب داره که حتی تصور خیلی از اتفاقاتم نمی تونی بکنی.

فراموش نکن هر مصیبت و اتفاق تلخی که آزارت بده آه منه که پشت سرته و نفرینام یه لحظه

از تو و زندگیت فاصله نمیگیره.

از خدا و امام زمان (عج) می خوام همون طور که دلم روشکستی دلت رو بشکنه،یکی پیدا

بشه با زندگیت بازی کنه ، تا عمرداری غم تو دلت بشینه و چشمات پر ازاشک باشه.بدترین

عذاب ها رو توی زندگیت بکشی ، تا اون وقت به یاد بدیهایی که در حقم کردی بیافتی.

ازخدا میخوام غیر ازتو هر کسی باعث و بانی این دل شکستنم شد به سزای اعمالش برسه

حتی خانوادت یا اون خواهرت که ادعای بزرگی و شعورش می اومد اما هیچی نداشت باید

تقاص پس بده.من واگذار همتون رو به امام زمان(عج) کردم و مطمئن هستم یک روزی حتی

قیامت با هم روبه رو میشیم و تقاص این کارای کثیفتون رو میدین.

حتی اگه خدا به این بنده گناهکار پشت کرده باشه اما شک ندارم جواب اشکی که دو سال

پیش توی چشمای مامان حلقه بسته بود رو خواهی دید.به قول مامانم که میگه : بسپرش

بخدا ، خدا خودش خوب میدونه کی و کجا و چطور ازش انتقام بگیره و حقش رو کف دستش

بزاره.

دیگه حرفی نمی مونه غیر ازاینکه بگم :

 

سارا تو به من بد کردی ... بد کردی ...

واگذارت به امام زمان (عج)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:6  توسط آسمونی | 

دانشگاه تویسرکان - مهرداد و رضا 

سلام مهرداد هستم ، با اجازه تون اومدم خداحافظی کنم ، هر خوبی و بدی دیدین به بزرگی خودتون

حلال کنید ، بالاخره ما هم رفتنی شدیم...

ای بابا وبلاگ رو که نمی گم ، خیال کردین ؟؟ عمراً...

لابد می پرسین این خداحافظی واسه چیه؟ این همون جمله ای  که دقیقاً یکسال پیش به هرکدوم از

دوست و فامیل که می رسیدم میگفتم.

دیروز با دوست گلم، آقا رضا رو میگم قراربود که واسه دادن ایده مون به یه ترانه سرا پیش یکی از

دوستامون بریم. بعد از اینکه کارامون تموم شد دم دمای غروب بود که طبق روال همیشه که هر کدوم یه

پیشنهاد جدید میدیم ، رضا گفت مهرداد حال کردم امروز رو تا یه جایی آروم و با صفا خارج از شهر بریم ،

من هم که همیشه پایه هر عشق و حالیم گفتم : داداش رضا عشق کردی برو... رضا هم عشق سرعت ، گاز

ماشینش رو گرفته بود و با 160 تا سرعت به سمت بیستون حرکت کرد.

ناخودآگاه یه ترانه که هردومون کلی ازش خاطره داشتیم اومد ، رضا به من نگاهی کرد و گفت : مهرداد

پارسال این موقع ها یادت می یاد ؟من کجا بودم و تو کجا بودی ؟رضا گفت این مطلب خوبی هستش

واسه نوشتن توی وبلاگ نمی خوای وبت رو بعد از این همه مدت آپ کنی؟

 من هم گفتم اتفاقاً حسش اومد همین امشب مطلب رو می نویسم.

هیچ وقت نمی تونم اون دوران و شرایط سخت پارسال رو فراموش کنم؟پارسال بود که من واسه حلال

خواهی و خداحافظی بعد از 2 سال بخاطر یه سوء تفاهم که با رضا قهر بودم اومدم جلو و آشتی کردم. یه

سوء تفاهم کوچولو واسه خاطر یه موجود پست و بی ارزش که لیاقتش  همون خوار و ذلیل شدن بود

باعث شد بین یه دوستی  عمیق و چندین ساله فاصله بندازه . البته ما مقصر نبودیم ، اون خیلی خوب

بلد بود از چه روشی استفاده کنه و با دورویی و دروغ و تظاهر و ریا از احساسات پاک ما سوء استفاده

کنه...واقعاً خدا واسش نسازه ... من که هر وقت یادش می افتم نفرینش میکنم و از خدا میخوام بیشتر از

اینا جوابش رو بده . انشاءالله.

چقدر خوبه آدم همیشه نگاهی به گذشته هاش داشته باشه ، واسه زندگی و ساختن آینده ش حسابی انگیزه پیدا

کنه ، اشتباهات  گذشته رو تکرار نکنه  و از همه مهمتر روز به روز برای پریدن اوج

بگیره.

اصلا باورم نمیشه ، دقیقاً یکسال پیش بود توی حوزه نظام وظیفه نشسته بودم و با کوله باری که پر از

خاطرات و و دلی که پر از گلایه و قصه بود انتظار می کشیدم زودتر با غربتی که رو به روم بود

 دسته و پنجه نرم کنم.

همین پارسال بود که از تک تک دوستای خوبم مثل آقا رضا ، آقا میثم گل و ... خداحافظی کردم و اومدم

وبلاگ رو با موضوع کی می دونه آسمون توی غربت چه رنگیه ، آپ کردم و از دوستای وب هم خداحافظی

کردم.

همین پارسال بود که با رضا دو نفری یک هفته مونده بود برم سربازی به یاد گذشته ها رفتیم دانشگاه

تویسرکان و توی اون یک شب چه خاطراتی که از گذشته زنده نشد و چه درد و دلایی که نکردیم.

همین پارسال بود وقتی میخواستم سوار اتوبوس بشم رضا رو بغل کردم و گفتم داداش دعا کن زودتر

آموزشی من تموم بشه و برگردم و یه زندگی تازه رو از نو با اراده ای قوی توی راه تازه ای شروع کنیم.

همین پارسال بود که من تک و تنها توی اولین روز از فصل سرد زمستان روی خاک غربت قدم گذاشتم و

لباس سربازی به تن کردم.

همین پارسال بود که واسه ضربه روحی که خورده بودم هر شب پشت آسایشگاه با خدای خودم و امام

زمان خلوت میکردم و تک تک نیازهام روبا اشکهای سرد و زلال از امام زمان می خواستم.

همین پارسال بود که امام زمان واسه این که بگه هنوز هواتو دارم چهار معجزه بزرگ رو بهم نشون داد.

همین پارسال بود که توی اوج تنهایی بودم و روزها رو یکی یکی شمارش میکردم تا زودتر به آغوش گرم   

خانواده م و جمع صمیمی دوستام برگردم.

همین پارسال بود  که یکی از شبها که مثل همیشه برای اینکه روحیه ام عوض بشه به رضا تلفن زدم و

 بعد از کلی خوش و بش و تعریف گفت مهرداد دیشب سارا یوسف زاده به گوشیم اس ام اس داد و زنگ زد .

یادم نمیره چه شبی بود ، چقدر حالم گرفته شد نه از اینکه اون برگشته بود ، نه ... چون اون واسه من

دیگه مرده بود. از اینکه من دوسال خودم رو اسیر چه آدم هوس باز و کثیفی کرده بودم و چقدر راحت با

احساسات پاکم بازی کرد.اصلاً اسم اون رو نمیشه آدم گذاشت.هیچ وقت  این اندازه از دنیا متنفر نشده بودم

و حالم بهم نخورده بود . اون باز هوسهاش طغیان کرده بود و واسه ارضاء کردن خودش دنبال راهی

میگشت که یکی دیگه رو قربانی کنه .

توی مدت 2 سالی که من و رضا باهم قطع رابطه کرده بودیم ، رضا هنوز به شخصیت واقعی اون و دوستاش

 پی نبرده بود چون از خیلی چیزا خبر نداشت ، من کل ماجرا رو واسه رضا تعریف کرده بودم و در

اون شب بیاد ماندنی داش رضا گل در جواب اس ام اس های اون بخوبی ثابت کرد که دوتا داداش هیچ

وقت پشت همدیگه رو خالی نمی کنن و زمانی که اس ام اس ها رو داخل گوشی رضا دیدم خیلی خیلی

خوشحال شدم از اینکه رضا تموم حرفای دل من رو به زیبایی گفته بود و با لحنی کوبنده و مسخره آمیز

جواب تموم دروغ ها و ریاکاری های اون و دوستاش، تو این چند سال اخیر رو داده بود .بعدش من و رضا

کلی به این خار شدن اونها خندیدیم .

راستش رو بخواین یه حقیقت رو نمیشه کتمان کرد،توی این یکسالی که از رابطه مجدد من و رضا میگذره

به قدری دوستی و علاقه مون نسبت به قبل زیادتر و عمیق تر شده که خیلی ها حسرت داشتن چنین

رابطه ای رو میخورن...بگذریم.

اما دنیا که یه جور نمی مونه ؟ به نظر شما این همه شکست و سختی نوید دهنده پیروزی و سربلندی نیست؟

اما پارسال کجا و امسال کجا ؟

زندگی من توی این یکسال تغییر و تحولات مثبت و بزرگی داشت.خدا رو شکر ، خدا رو صد هزار مرتبه

شکر به تموم چیزایی که می خواستم رسیدم. الحمدالله زندگی آروم و بدون دغدغه ای دارم. هر روز یک

فکر جدید و مثبت باعث میشه انگیزم رو واسه ساختن آینده ای نه چندان دور بیشتر و بیشتر کنه و قدم

هام رو استوارتر و بلندتر بر دارم.

الان از کل این دوران پر پیچ و خم سربازی تنها 5 ماه به پایانش مونده و اون وقت با خیالی آسوده میتونم

تموم برنامه هایی که پشت سر هم چیدم رو عملی کنم.

همین چند روز اخیر من و رضا دوباره به یاد گذشته ها به دانشگاه تویسرکان رفتیم اما بر خلاف پارسال

هیچ احساسی از گذشته هامون وجود نداشت غیر از چند خاطره که وقتی می خواستیم ازش صحبت کنیم

صدای قهقه مون تا اون ور دانشگاه می رفت . ما خودمون رو بازیچه دست  عده ای کرده بودیم که هویتشون

 همون موقع مثل روز روشن بود اما نمی خواستیم قبول کنیم که اونا آدمهای هوس بازی هستن

که شخصیتشون مثل طبل تو خالی و پوچه و هیچی نیستن ...هیچی...

اما...اما... از تموم اینا که بگذریم از یه نفر و یه چیز نمیشه گذشت.کسی که نمیشه با زبون عادی توصیفش

کرد ، کسی که اون قدر خوبه که نمی دونم از کدوم خوبی هاش بگم.

توی تموم این مدت همش از آقا امام زمان (عج) می خواستم که یه جوری روی دل شکسته م مرهمی بزاره

و یکی رو شریک تنهایی هام کنه .

خدا رو شکر میکنم واسه دوست خوبی که خدا سر راهم قرار داد . کسی که مدت زیادی نیست که باهاش

 آشنا شدم اما احساس میکنم این همونیه که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم و بالاخره پیداش کردم.

کسی که بهترین شریک واسه غم و شادی منه. کسی که خوب درکم میکنه و میدونه چی میگم ...

کسی که منو شیفته صداقتش کرد نه ظاهرش.

کسیه که ظاهرش رو نساخته که بیاد و احساساتم رو لگدمال کنه ، اون اومده که محکم دستام رو بگیره و

من هم بخوبی احساسش رو میتونم باور کنم چون این احساس از وجودش بیرون میاد و وجود اون مثل یه

 فرشته پاک و آسمونیه حتی از آسمونی ها ، آسمونی تر و مهربونتر.

کسیه که هر کاری واسه داشتن و رسیدن به من میکنه و هر خطری رو به جوون میخره ، کسی که ترسو

نیست.

کسیه که یا علی نمی گه اما علی رو میشناسه.

کسیه که دروغ نمی گه چه برسه به اینکه قسم دروغ بخوره .

کسیه که عاشقم نیست که بگه عشق بچه بازیه ، کسیه که دوستم داره ومعنی دوست داشتن رو می فهمه.

همین جا واسه این دوست گلم و خانواده عزیزش از امام زمان (عج) آرزوی سلامتی و سربلندی و موفقیت و

خوشبختی میکنم و امیدوارم به تموم چیزایی که توی زندگی میخواد برسه. آمین یا رب العالمین.

اما درسته که لطف و عنایت آقا امام زمان (عج) روز به روز توی زندگیم بیشتر و بیشتر میشه اما با تموم

این اوصاف هیچ وقت نمی تونم اون کسی که روزهای تلخ و وحشتناک پارسال رو واسم ساخت حلال کنم

و همیشه از خدا خواستم و می خوام که یکی مثل خودش رو نصیبش کنه که ... انشاءالله.

اما به زودی زود واسه شما دوستای عزیزم که به غروب پاییز سر میزنید سورپرایز مخصوصی دارم که تا

پستهای بعدی متوجه خواهید شد. فقط منتظر بمونید. 

خلاصه اینکه پاییز هم تموم شد اما تا یه غروب پاییزی دیگه حتما به من سر بزنید.

 

راستی یادم رفت بپرسم ؟ شما از پارسال تا امسال چقدر تغییر کردین ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 15:45  توسط آسمونی | 

غروب پاییز 86 - دانشگاه

همه چیز از کنار یه نیمکت سنگی  شروع شد . یه نیمکت که بعده ها دیگه یه نیمکت تنها نبود ،

 یه نیمکت عادی نبود . نیمکت سنگی شده بود محرم تموم رازهای من و اون .خاطرات غروب

پاییز مهر 84 رو میگم غروب پاییزی که تولد 20 سالگی من رو با رنگ طلائیش جشن گرفته

بود.25 مهرماه 84 بود که از دانشگاه بیرون زدم و داشتم با خودم حساب و کتاب میکردم که با

موضوع بزرگی کنار بیام.هرچقدر فکر کردم دیدم اصلاً موقعیتش وجود نداره که تشکیل زندگی

بدم . آخه اون وقت دانشجو بودم و سربازی نرفته بودم ، هیچ جایی هم مشغول بکار نبودم. تموم

اینا رو عقل و منطق میگفت که باید دل کندن رو با دل بستن عوض کنم.این حقیقتی بود که باید

قبولش میکردم و از اونجایی که آدمی هستم نمی تونم حقیقت رو پنهون کنم خیلی ساده همه چی

رو پذیرفتم و به خودم قول دادم عشق و عاشقی رو با این وضعیت واسه همیشه کنار بزارم. وارد

دانشگاه شدم یکی از دوستاش گفت که فلانی با تو کار داره کمی اون طرف تر دیدم که روی

نیمکت سنگی نشسته بود و داشت انتظار میکشید.نزدیکش رسیدم گفت ازت میخوام هر چی که تو

دلته بهم بگی .گفتم بی خیال . گفت نه باید بگی گفتم بگذریم.خواهش کرد که من باید بدونم چی تو

دلته .گفتم هر چی که بوده تموم شده من حرفی برای گفتن ندارم.اصرار زیادی کرد و گفت برای

پیشنهاد تو و صحبتات امروز روز مبارکیه.آره راست میگفت اون روز ، تولد من بود تولدی که

به ظاهر تولد بود ، اون روز ، روز مرگ احساسات دلم بود.مونده بودم که چیکار کنم ، آخه من

با خودم کنار اومده بودم و همه چیز رو فراموش کرده بودم . اما اون با اصرار زیاد تونست

حرف دلم رو بیرون بکشه.من گفتم به نظر تو دوست داشتن گناهه؟گفتم من مدتی احساس

وابستگی پیدا کرده بودم اما الان که دارم به خودم نگاه میکنم میبینم که این غیر ممکنه ، من نه

کار دارم ، نه پول دارم ، نه خونه و تموم چیزایی که که واسه زندگی مشترک لازمه و با این

موضوع کنار اومدم که همه چیز رو فراموش کنم و الان هم دیگه هیچ احساسی ندارم.درجواب

تموم این صحبتها انتظار داشتم که بگه آره راست میگی کاملاً حرفات منطقیه و از هم خداحافظی

کنیم و هر کدوممون بریم دنبال زندگیمون .اما در کمال ناباوری حرفای دیگه ای شنیدم.اون به من

گفت اما همه چیز پول و خونه نیست این جور چیزا بعده ها هم درست میشه وقتی کسی تشکیل

زندگی بده خدا خودش همه چیز رو خیلی راحت میرسونه .گفت همه چیز با یه انگشتر حل

میشه . از زندگی برادرش گفت که اون هم دانشجو بود که ازدواج کرد و هیچی نداشت . از

خانواده ش که این جور چیزا واسشون عادیه.گفت با هم به خدا توکل میکنیم و با همت خودمون

همه چی درست میشه.سر دو راهی بودم هیچ حرفی نداشتم که بزنم اخه من تصورشم نمی کردم

این حرفا رو بشنوم . ساکت بودم و فقط داشتم به موقعیتم فکر میکردم به صحبتای اون ، به اینکه

تا چه حد میشه به حرفاش و قول و قرارایی که داره میزاره میتونه عمل کنه که یهو با شنیدن یه

جمله تموم افکارم گم شد.جمله ای که دیگه میشد بهش اطمینان پیدا کنم و حرفاش رو قبول کنم و

بهش دل ببندم و زندگیم رو به پاش بریزم.آره فقط یه جمله بود که دلم رو محکم کرد جمله ای که

هیچ وقت از یادم نخواهد رفت.اون به من گفت :

((من به هر کسی که یاعلی بگم تا آخرش باهاش هستم ))

این تنها یه جمله نبود،قسم مولایمان حضرت علی (ع) بود که میتونست یه سنگ رو آب کنه.وقتی

جمله یا علی رو از زبونش شنیدم دیگه هیچ شکی واسم نمونده بود که بخوام واسه گرفتن تصمیم

دل دل کنم.هیچ لرزی توی دلم نبود.بهش گفتم حالا چیکار کنیم گفت به صحبتهای من فکر کن .

من پول و مادیات اصلاً واسم مهم نیست. من صداقت و پاکی و دین و ایمان و یه زندگی ساده و

آروم رو میخوام.من دوست دارم با این شخصیت زندگی کنم.آره اونجا توی یه غروب پاییز بود

که عهد و پیمانی بزرگ با جمله یا علی بسته شد و قرار شد در آینده ای نه چندان دور دونفر با

هم یه زندگی رو آغار کنن و اون دو نفر شدن آسمونی و ستاره.آروم آروم نیمکت سنگی شده بود

محل قول و قرارها و صحبتهای عاشقانه و عارفانه آسمونی و ستاره.اون میدید که چه حرفایی

بین اونا رد و بدل میشه و چه قسمهایی خورده میشه.دو روز از تولدم گذشته بود که بهم گفت من

فکرام رو کردم میتونی از طریق خانواده ت بیای جلو و اقدام کنی ، من خودم راضی

هستم.روزها و شبها اومدن و رفتن . هرکاری که از دستم برمی اومد واسش کردم.بخاطر اون

چه جاهایی که نرفتم ، جاهایی که یه لحظه تحمل موندن و زندگی توی اونجا رو ندارم.با اولین

حقوقم هرچند خیلی کم ارزش بود واسش هدیه گرفتم.شبها تا صبح بیدار بودیم و از همدیگه

میگفتیم و به همدیگه قول میدادیم که هیچ وقت همدیگه رو ترک نکنیم و این راه رو تا آخرش

بریم.این دوستی 2 سال ادامه داشت تا اینکه وقتی پای عمل رسید وقتی من به تموم قول و

قرارهام عمل کردم میخواستم همه چیز رو رسمی کنم ، توی یه روز بهاری جواب بدی به تموم

خوبی هام داد زیر تموم قول و قراراش زد و بهونه های بچگونه آورد که حتی خودش هم معنای

حرفاش رو نفهمید.آره ستاره قصه ما توی یه روز بهار که وقت جوونه زدن دل آسمونی بود ،

ریشه تموم احساسات آسمونی رو خشک کرد و برید.با اینکه فصل پاییز نبود اما توی یه غروب

بهاری غروب پاییز رو واسم معنا کرد.ستاره به طرز بدی دل آسمونی رو شکوند،آره دل آسمونی

رو شکوند و از پشت به آسمونی خنجر زد.آسمونی رفت با دلی شکسته و غمگین ، دل از همه

چیز و همه کس برید.بی خیال خیلی چیزای زندگیش شد.آخه ستاره دنیاش رو زیر و رو کرده

بود.و حالا آسمونی هم قید تموم چیزایی رو که به خاطر ستاره با کلی رنج و زحمت بدست آورده

زد و دلش رو به دریا زد و تصمیم گرفت کوله بارش رو که پر از غم وقصه و تجربه های تلخ

زندگیش بود رو روی شونه شب بزاره و عازم دیار غربت بشه.بالاخره توی اولین روز از فصل

سرد زمستان لباس سربازی به تن کرد و رفت که دنیای جدید و شکل جدیدی از زندگی رو توی

غربت تجربه کنه.خیلی سعی کردگذشته هاش رو فراموش کنه اما غافل از اینکه تموم خاطرات و

حادثه ها باهاش همسفر شده بودند.روزگار خیلی سختی رو توی غربت گذروند.هر روز واسش

چند شبانه روز میگذشت.دم غروبها کارش شده بود اشک ریختن.نمیتونست خیلی چیزا رو از یاد

ببره.گذشت و گذشت تا اینکه وقت خداحافظی با غربت فرا رسیده بود. وقتی که میخواست غربت

رو ترک کنه سجده شکر بجا آورد و از آقا امام زمان (عج) زیر لب خواست که بهش کمک کنه

تا دنیای جدیدش رو با موفقیت بسازه.تا اینکه آسمونی به خونه و کاشونه خودش رسید. هنوز چند

روزی نگذشته بود که بعد از 10 ماه باز دوباره سرو کله ستاره پیدا شد.اون برگشته بود ، با کلی

افسوس و پشیمانی از کارای گذشته ش.اون اعتراف کرد ، اعتراف به شکستن دل

آسمونی.اعتراف به غرور بیش از حد  و بیجاش ، اعتراف به بچگی هاش ، اعتراف به بهونه

های بزرگ و بی مورد ، اعتراف به تموم بدیهایی که در حق آسمونی کرده بود . اعتراف آخرین

حرف ستاره بود.اون برگشته بود ، اون اومده بود که حلالیت بطلبه ، اون اومده بود که مرهمی

باشه روی دل شکسته آسمونی اون اومده بود که بقول خودش همه چی رو با آسمونی از اول

شروع کنه.خیلی سخت بود که آسمونی همه چیز رو فراموش کنه ، اون همون آسمونی بود ،

همون شخصیت قبلی اما کسی که این وسط عوض شده بود آسمونی نبود ستاره بود.اون ستاره

بود که دستش واسه آسمونی رو شده بود.ستاره ای که یه وقتی توی غروب پاییز به آسمونی یا

علی گفت و قسم خورد و خیلی راحت قسمهاش رو شکست حالا آسمونی چطور میتونست به

حرفاش اطمینان پیدا کنه و اون رو ببخشه و همه چیز از اول سر بگیره نه این از آرزوهای

محال بود.آسمونی فقط سکوت کرده بود سکوت سنگینی که همچنان ادامه داشت.تا اینکه باز

فصل بهار از راه رسید.بهاری که یادگار خزون دل آسمونی بود.یه شب بهاری بود که ستاره باز

دوباره از آسمونی خواهش کرد که باهاش صحبت کنه و به حرفاش گوش کنه تا اینکه ستاره قسم

سنگینی خورد .قسمی که دل آسمونی رو لرزوند.قسمی که آسمونی نمی دونست اون لحظه باید

چیکار کنه و چی بگه .اما این قسم با تموم اعتراف های ستاره فرق داشت وستاره آسمونی رو به

امام زمان (عج) قسم داد که باید جوابم رو بدی.ستاره تیر آخر رو انداخت ، اون میدونست

آسمونی چقدر به مولاش ارادت داره،چقدر دوستش داره،اصلاٌ انگاری یکی بهش گفته بود اون

رو قسم بده.قسم به صاحب الزمان حضرت مهدی(عج).

آسمونی با تموم سختیها پذیرفت.اون قبول کرد که در نهایت آرامش به صحبتهای ستاره گوش

بده .آسمونی توی شرایط سختی بسر میبرد بالاخره باهاش قرار گذاشت که ستاره بهش زنگ

بزنه و آسمونی هم کامل به سوالات و خواسته های ستاره جواب بده و مشکلات رو حل

کنن.بالاخره اون لحظه ای که ستاره منتظرش بود داشت از راه میرسید و بالاخره روز موعود

فرا رسید.سر ساعت آسمونی منتظر تماس ستاره بود.10 دقیقه ، 1 ساعت ، 10 ساعت ، 10

روز و ... همین طور گذشت و گذشت تا همین امروز 5 ماه از اون قرار میگذره اما ستاره هیچ

خبری ازش نشد و زنگ نزد.ستاره باز هم زیر قولش زد و باز هم قسمش رو شکست اون هم

قسمی بزرگتر ، قسم امام زمان (عج).

و این بار باز دوباره آسمونی بازیچه شد.آسمونی با قسمی دیگر ، قسمی بزرگتر فریب ستاره رو

خورد.ستاره باز هم بهترین راه رو برای بازی کردن با احساسات آسمونی انتخاب کرد.اصلاً

انگاری ستاره به احساسات آسمونی حسادت میکنه و همیشه و هر لحظه میخواد اون احساسات

رو به باد مسخره بگیره.اما چرا ؟چرا آسمونی که یه بار فریب قسم دروغ ستاره رو خورد باز

قسم اون رو باور کرد.آسمونی باز تقاص صداقت و پاکیش رو داد و باز فریب قسمهای دروغ

رو خورد.

پی نوشت:

1-     آسمونی میدونم برات مهم نیست اما یه ستاره خیلی دلتنگته آخه هیچکی آسمونی خودش

نمیشه.

2-     خدایا یا آسمونی رو بهم برگردون یا خیلی خیلی بهم صبر بده.

3-     اصلاً باورم نمیشه از این جدایی 10 ماه گذشته باشه ، برای من مثل 20 سال طولانی بود.

4-     آسمونی بیا دوباره شروع کنیم ، قول میدم همونی بشم که تو میخوای،آسمونی من بدون تو

نمی تونم زندگی کنم.

5-     تموم لحظه های مختلف ، در و دیوار این شهر تو رو یاد من میندازه.

6-     آسمونی توی این 1 سال هرکی اومد نتونست جاتو واسم پر کنه .1 سال ه شب و روزم رو

دارم با خاطرات تو میگذرونم.

7-     آسمونی باور کنم من اینقدرها هم که فکر میکنی بد نیستم.آسمونی من بی نهایت دوست

دارم.

8-     روزی که وب رو خوندم و فهمیدم رفتی سربازی دنیا رو سرم خراب شد آخه تو جون

منی ، دنیای منی.

9-     آسمونی من خودم از کارام پشیمونم اصلاً نمیدونم چرا اون کارای احمقانه رو انجام

میدادم.

10- آسمونی من به تو خیلی بد کردم.

11-  آسمونی بخدا خیلی خستم خیلی داغونم . ((م)) میگه از وقتی آسمونی رفته دیوونه شدی

راست میگه اعصابم خورده یه لحظه نیست که تو فکرت نباشم.

12- آسمونی خانه خراب تو شدم ، آسمونی اعتراف میکنم تو فکرت از من بزرگتر بود و کارای

بزرگی واسم کردی.

13- آسمونی امشب شب به ولایت رسیدن امام زمانه .به امام زمان قسمت میدم که از اول شروع

کنیم.به امام زمان قول میدم همونی بشم که تو میخوای.

14- آسمونی 10 ماهه دارم انتظارت رو میکشم تو این مدت فهمیدم که چقدر واسم عزیز بودی و

باید قدرت رو میدونستم.

15- آسمونی تمنا میکنم ، آسمونی سنگ صبور تنهام نذار.

16- آسمونی این جدایی بعد از پشیمونی من خیلی بد میشه،قول میدم اونی بشم که تو میخوای.

17- بیا و یکبار برای همیشه من رو ببخش.

18- آسمونی روز و شب از خدا طلب بخشش و مغفرت میکنم، من به تو بد کردم و تموم

نفرینهات شامل حالم شد و حالا میخوام منو ببخشی من به بخشش تو محتاجم.

19-  آسمونی مردونگیت رو نشون بده من به دعای خیر تو نیاز دارم.

20- آسمونی به همون امام زمانی که تو بهش اعتقاد داری من همون ستاره سابق شدم.

21- آسمونی به امام زمان قسمت میدم که با من حرف بزن.

22- آسمونی ، ستاره دیگه مغرور نیست،ادب شده ، من به نفرین های تو اعتقاد دارم.

23- آسمونی بخدا اگه قرار باشه تا آخر عمرم ازت معذرت بخوام که تو از دستم راضی باشی

این کار رو میکنم.

24- به جوون خودت به جوون امام زمان این حرفام مسخره بازی نیست دارم جدی حرف میزنم.

25- آسمونی ، من خیلی اشتباه کردم ، خیلی وقته عوض شدم ، تو رو به امام زمان قسمت میدم

جوابم رو بده...

به مناسبت 25 مهرماه 25تا از اس ام اس هایی رو تا چند ماه پیش فرستادی نوشتم.اینا گوشه ای

از حرفایی که همش تو گوش من میخوندی و با حرفات آزارم میدادی. اینا رو نوشتم تا خودت

بخونی و بدونی باز برگشتی و دوباره با من چی کردی.اینا رو نوشتم خودت رو با این گول نزنی

که من از اون حلالیت گرفتم .اینا رو نوشتم تا همه بدونن توی این دنیای لجن زار چه آدمایی پیدا

میشه.اینا رو نوشتم تا بگم من باز فریب حرفا و قسمهای دروغت رو خوردم.

یادم میاد یه شب ازم معنای قال گذاشتن رو پرسیدی . اما الان که فکرش رو میکنم میبینم تو خوب

راهش رو بلد بودی .تو توی زندگی تنها یه چیز رو یاد گرفتی اون هم بازی با احساسات پاکترین

افرادی هستش که باهاشون رو به رو میشی.اون زمانی که مدام بهمSMSمیدادی که ببخشمت و

همه چیز رو از اول شروع کنیم،چند باروسوسه شدم که دوباره باهات یه دنیای جدیدی رو بسازم

و سروقتش همون کاری رو باهات بکنم که تو با من کردی ودنیای جدیدت رو روی سرت خراب

کنم.اما  وقتی به خدای بالای سرم فکر میکردم این گناه رو توی وجودم نمی دیدم و همش از این

ترس داشتم که نکنه به تو مدیون بشم و تو از من طلبکار بشی و اون دنیا جواب پس بدم و بی

خیال میشدم.تو ، تو این دنیا بردی و من به تو و قسمها ی دروغت باختم اما آخرتی هم هست که

تو به من ببازی. خودت رو با این گول نزن که از خدا طلب مغفرت و بخشش میکنم و همه چی

تموم میشه. نه این فکر باطل رو از سرت بیرون کن. خدا خودش گفته که از حق خودم میگذرم

اما از حق الناس نمی گذرم و مطمئن باش که حتی اگر روزی از تو بگذرم خدا ازت نمی

گذره.هبچ وقت از خدا مرگت رو نمیخوام.چون حیفه تو این دنیای کثیف نباشی.حیفه نمونی، آخه

این دنیا پستی و بلندی زیاد داره تو باید با تموم حادثه هایی که در انتظارتن دست و پنجه نرم کنی

پس آماده باش.

من همه چی رو فراموش کرده بودم 8 ماه تمام روز و شب سعی کردم که بی خیال همه چی

بشم. اما تو برگشتی ، اومدی که دوباره من رو بازیچه دست خودت کنی.خاکستری رو که داشت

سرد میشد رو آتیش کردی.با این کارت نه تنها از کینه و نفرتی که از قبل توی دلم بود کمتر نشد

بلکه باعث شدی دل من رو از قبل شکسته تر کنی و زخم دلم رو تازه تر کردی.اما یه چیز رو

دوست دارم هیچ وقت یادت نره ، این دنیا اونقدر هم که فکر میکنی بزرگ نیست ، خیلی

کوچکه،کوچکتر از اونی که فکرش رو کنی.مطمئن باش یه روزی با هم روبه رو خواهیم

شد .یه روزی میاد که من رو توی اوج موفقیت و سربلندی و افتخار ببینی و من از تو فقط یه

نقطه سیاه می بینم وبس.شاید هم توی این دنیا جواب کارات رو پس ندی آخه تو خوب بلدی قسم

دروغ بخوری و به راحتی بسازی و بشکنی و آدمای روزگار رو فریب بدی.

اما اون دنیا رو میخوای چیکار کنی، از خدا چطور فرار میکنی؟چطور میخوای از عظمت و

عدالت علی (ع) خودت رو پنهون کنی ؟ چطور میخوای از اون همه مهر و محبت و لطفی که

امام زمان (عج) به من داره و از معجزه های آقا امام زمان (عج) که یه روزی گریبان گیرت

میشه رهایی پیدا کنی؟ پس قرار ما به روز قیامت.

خلاصه باز ۲۵ مهرماه از راه رسید ، تولد آسمونی ، یادآور قسمهای دروغ .

اما از شما دوستای عزیزم که روی خوندن این متن وقت گذاشتید یه سوال دارم که توی نظرات

میخوام جوابم رو بدین. این که :

 

((به نظر شما آخر و عاقبت کسی که با نام ائمه و امامان معصوم با احساسات دیگران بازی

میکنه و اونا رو به روشهای مختلف فریب میده چیه؟اصلاً هدفشون از این کارا چیه؟؟ ))

 

غروب پاییز 86 - دانشگاه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:33  توسط آسمونی | 
 بوی غروب پاییز 

دوباره پاییز و فصل خاطرات مهرماه از راه رسید .

کافیه دستم رو روی قلبم بزارم ، جای پاش رو میشه احساس بکنم .

فصل تولد آسمونی ، فصل خاطرات روز تولد که توی دلم آشیونه کرده و منو با خودش به

غروب گذشته میبره .

 فصل غروبهای طلایی و آغاز عشق آسمونی .

فصل قول و قرارای عاشقی و صحبتهای زیر بارون .

فصل قسم خوردنهای دخترک توی غروب دلتنگ ، کنار نیمکت سنگی پر از برگ حنایی واسه

عاشق موندنه تا ابد .

فصل هدیه دادن شاخه گل رز به یار واسه یادگاری .

باز هم بوی نم نم بارون و صدای سازش توی کوچه ، صدای سازش که داره دل آدما رو

 می سوزونه ، آروم آروم داره از راه میرسه.

فصل خسته شدن برگ از درخت که فقط پاییز رو بهونه میکنه و بس .

فصل شب زنده داری تا سحر ، بستن عهد و پیمان اما بی ثمر.

فصل ساختن با تموم بی کسیها ، فصل باختن با تموم سادگیها .

فصل نیرنگ و فریب ، دادن وعده وعیدهای غریب .

فصل دادن هدیه ای ارزشمند و بزرگ ، فصل تقدیم احساسات پاک آسمونی .

احساسات دلی معصوم و قشنگ که حروم شد ... که حروم شد ...

 

                     آره انگار ، بوی غروب پاییز رو دارم احساس میکنم ...

                             

Composer : Mehrdad Rezaei

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 21:53  توسط آسمونی | 

۸۷/۰۶/۲۴ یکشنبه – ساعت 8:45 صبح – دادگستری

الو،...الو،سلام رضاجان،پسر اصلاً معلوم هست کجایی؟!...اگه خودتو تا چند دقیقه دیگه نرسونی اداره

آقای... گزارش غیبتت رو میفرسته مرکز اونوقت خر بیار باقالی بارکن. امروز کلی کار داریم،این آمار رو باید

تموم کنیم و ببریش مرکز، الان...

رضا:گوش کن مهرداد،من صبح اول وقت اومدم اداره الانم پایینم،خودتو زود برسون پایین یه کار مهمی

پیش اومده که باید کمکمون کنی.

ای بابا رضا الان وقت شوخی کردن نیست،واسه یه بارهم که شده توی زندگیت جدی باش،شوخی رو

بزار واسه یه وقت دیگه زود بیا بالا وگرنه دونفری باید جوابگوی خیلیها باشیم،اینقدرهم ...

رضا : مهردادجان اول صبحی چه شوخی باهات دارم؟!...توبیا طبقه همکف منتظرتم...اینقدرهم سوال

پیچم نکن،خودت بیای همه چیز رو میفهمی.

گوشیم رو قطع کردم و از مسئولم اجازه گرفتم و رفتم طبقه همکف ، بخش دادگاههای حقوقی و خانواده.

رضا رو دیدم که تنها روی صندلی نشسته و با لبخند تلخش به من زل زده .نزدیکش رسیدم . گفتم خوب

زودباش ، کارت رو بگوباید زود بریم امروز کلی کار روی سرمون ریخته.

هیچی نگفت و خوب نگام میکرد، یهو از کوره در رفتم و گفتم ای بابا تو همش فکر شوخی کردنی ، همه

چیز رو به مسخره میگیری ، من رو تا اینجا کشوندی که حرف نزنی...

با صدای سلام یه خانمی حرفم رو قطع کردم و پشت سرم رو نگاه کردم ، شوکه شده بودم،اصلاً باورم

نمیشد خیلی عجیب بود ، کلی حرف واسه رضا داشتم اما یهو زبونم بند اومد.

گفت : ببخشید من مزاحم دوستتون شدم که باعث شد امروز تاخیر کنه ، ازتون عذر میخوام.

گفتم : شما کجا؟اینجا کجا؟خیره؟

گفت میخوام از پسرعموم جدابشم ،اومدم پرونده طلاق تشکیل بدم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم.

امروز هم خیلی اتفاقی آقا رضا رو اینجا دیدم و گفت که شما قبل از سربازیتون هم اینجا بودید و الان دیگه

مراحل کاریش رو بهتر میدونید و آشنا هم دارید که اگه سفارش کنید کارام زودتر تموم بشه ممنونتون

میشم.مونده بودم که چی بگم که خدا خواست و گوشیش زنگ خورد تا من هم بتونم کمی با رضا

اختلاط کنم.

گفتم رضا این همون دختریه که با دوستمون ... توی دانشگاه اون کار رو کرد ،بهش جواب رد داد،اونم با

اون همه اطمینانی که به حرفاش داشت آخه چطور میتونیم کمکش کنیم وقتی خودش این راه  رو انتخاب

کرده وقتی خودش سبب شده که کارش به اینجا بکشه... مگه اون ...

بابا بی خیال مهردادجان،گذشته ها گذشته ، این الان که اومده از ما کمک میخواد واسش بزرگترین عذابه

، غرورش و زندگیش نابود شده ما باید بزرگی کنیم ، ما باید گذشت داشته باشیم ، ما که نباید

اشتباهات دیگران رو تکرار کنیم،اون هرکاری با هرکسی کرده تموم شده رفته ، اون بچگی کرده و حالا هم

از گذشته ش پشیمونه ، گذشته ها رو فراموش کن و فقط الان به این فکر کن که چطور باید کمکش کنیم.

شاید حق با رضا بود، نمیدونم شایدم نباید ... اما با تموم این حرفا پذیرفتم.یه راست همراش راه افتادم و

به یکی از قاضی های شعبه خانواده که از دوستای صمیمیه پسردائیم بود معرفیش کردم . بعد از اون

فرستادمش دنبال باطل کردن تمبر و بقیه کارایی که باید انجام میداد و بعد از دو ساعتی کاراش تموم شد

و بقیه ش موند واسه 3 ماه دیگه...

اما وقتی میخواست بره گفتم حالا از تصمیمی که گرفتین مطمئن هستین؟مطمئنی راه درستی رو

انتخاب کردی؟

اشک توی چشماش جمع شده بود بغضی که توی گلوش جمع نشسته بود انگار حرفای زیادی واسه

گفتن داشت اما نمیدونم چرا بغضش نشکست؟شاید هنوز کمی غرور واسش مونده بود که نمیخواست

اون رو به راحتی از دست بده...

فقط گفت دیگه بریدم...بریدم از این زندگی ... از زندگیم سیر شدم ، میخوام خودم رو از همه چیز خلاص

کنم... سرش رو پایین انداخت و خداحافظی کرد و رفت.

۸۷/۰۶/۲۴ چهارشنبه – ساعت 7:30 شب توی خیابون در حال برگشتن به خونه

منتظر ماشین بودم که برم خونه افطار کنم که یکی از دوستای قدیمی دوران دانشجویی رو دیدم . بعد از

سلام و احوال پرسی چه خبر ...؟چیکار میکنی ؟هیچی کارشناسی قبول شدم و میخوام ادامه تحصیل

بدم . کجا به سلامتی ؟ همون دانشگاه قبلیمون .

به به مبارکه پس کو شیرینیش ؟ بی خیال بابا چه شیرینی ؟حالم خیلی گرفته ... واسه چی ؟آهان

فهمیدم میخوای شیرینی ندی داری فیلم بازی میکنی؟بابا شوخی کردم خسیس...

ای بابا مگه خبر نداری ؟ فلانی امروز به رحمت خدا رفت ... کی ؟ جدی میگی ؟

کجا؟واسه چی ؟پس چرا به من خبر ندادین؟

منم خودم امروز یکی از بچه ها زنگ زد خبرشو بهم داد.هفته گذشته از شمال داشتن برمیگشتن که

توی جاده چارلوس ماشینشون چپ میکنه خودش و دوتا از خواهراش توی کما بودن تا اینکه دیروز دیگه

تموم میکنن.

دنیا دور سرم چرخید ، اصلا نمی تونستم یه لحظه تصورش رو کنم...امکان نداره ، چند وقت پیش بود که

واسم SMS زد و کلی باهم شوخی کردیم.نه دروغه... من که باور ندارم.

اما حقیقت داشت ، حقیقت تلخی که باید قبولش میکردم .

فرداش مراسم خاکسپاریش بود . اونجا دیگه واسه آخرین بار باید میدیدمش و باهاش وداع میکردم اما تا

اون لحظه هم نمیتونستم باور کنم که رفت.

دوست صمیمیم که روزای دانشجویی باهم میگفتیم و میخندیدیم و یادش بخیر چه شبایی که توی

امتحانات تا صبح دور هم بیدار بودیم و درس خوندیم . چه شوخی هایی که نمیکردیم... چه تیکه هایی

که به من نمینداخت ... اما تموم شد خیلی ساده ، توی یه لحظه کوتاه همه چی تموم شد و الان فقط از

اون یه اسم و یه یاد باقی مونده و بس. روحش شاد ، یادش گرامی و جاودان.

فرداش که مثل همیشه میخواستم برم اداره سر خدمتم دم اداره مردم رو دیدم که تا کجا که صف نکشیده

بودن ، توی راهروی دادگستری و کنار در ورودی دادگاهها چه همهمه ای بود انگار که همه واسه جدایی ،

واسه گرفتن حقشون ،  واسه آزار و اذیت برادراشون عجله دارن و دنبال انتقام گرفتن هستند.

خیلی حالم گرفته بود، دیگه طاقت  دیدن این صحنه ها رو ندارم.دوره زمونه بدی شده.هیچ بویی از برادری

و برابری نیست . هیچکی دلش مثل قدیما نیست همه دلا سنگی شده ...

روز جمعه خیلی دلم گرفته بود ، غروب قبل از افطار رفتم چاه صاحب الزمان بعد از دوساعتی که اومدم

بیرون خیلی سبک شدم. انگار تازه متولد شده بودم.

وقتی که آدم به زمونه و آدماش نگاه میکنه حریص میشه اما وقتی که کار تقدیر و سرنوشت رو میبینه به

کوچکی و بی ارزشی دنیا پی میبره.اونجاست که میفهمه این همه بالاوپربدنها فقط بهونه ست .

یه زمانی من یا حتی خود اون هم دانشگاهی ما نمی تونست تصور اونطور روزی رو کنه که اونجا با اون

شرایط با ما روبه رو بشه .

اصلا چرا باید به هم دیگه بد کنیم ، ما که میدونیم خدایی هست ، مکافات عملی وجود داره ، ما که خوب

خبر داریم این زندگی فراز و نشیب زیادی داره بقول معروف یه سیب رو که بندازی هوا چندجور چرخ می

خوره تا برسه دستمون .

کسی چه میدونه شاید اون تقاص کارای گذشته ش رو داره پس میده ، شاید آه و نفرین کسی پشت

سرشه ...شاید غرور کسی رو زیر پا گذاشته باشه... شاید دل بنده خدایی رو شکسته باشه...

شایدم ... اصلاً بی خیال من چیکار دارم . خدا خودش عالمه .

اما کسی میدونه چرا این همه بدی و کینه باید توی دل ما آدما بوجود بیاد چرا ما آدما از همدیگه اینقدر

زود سیر میشیم ؟

مثلاً  اگه من و اون دوستم که الان دیگه بین ما نیست کینه و کدورتی از همدیگه به دل داشتیم الان غیر

از افسوس خوردن هیچ چیز دیگه ای در بر نداشت ، غیر از اینکه همش میگفتم کاشکی اینطور نمیشد

اونطور میشد.

چه خوبه توی این شبهای قدر از خدا طلب مغفرت کنیم ، به گذشته ها و کارایی که انجام دادیم فکرکنیم

، چقدر کار مثبت انجام دادیم؟کسی رو از خود رنجونده ایم ؟ چطور با کارای مثبت کارای منفی گذشته رو

جبران کنیم؟اصلاً کاری کنیم که دیگه هیچ بنده خدایی از ما دلگیر نباشه . کینه ها و کدورتها رو دور بریزیم

و روح گندیده ای که از گذشته همراه ما بوده و هست رو دور بندازیم و روح سبز و تازه رو جایگزینش کنیم،

در یک جمله خودسازی کنیم  تا خدایی نکرده روزی نیاد که غیر از افسوس و پشیمونی هیچ چیز دیگه ای

عایدمون نشه. خدا اون روز رو نیاره .

اما توی این شبای عزیز از همه شما دوستای عزیزم التماس دعا دارم.

این آپ رو هم با آیه 39 از سوره مریم تمومش میکنم.

 

((و آنان را از روز حسرت و پشیمانی بترسان آنگاه که کار برگزار شود و

ایشان در غفلتند و باور نمی دارند))

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:33  توسط آسمونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .

پيوندهاي روزانه
سايت رسمي ناصر چشم آذر

آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
مهشيد و شيما (يه وبلاگ معركه)
ابلهی که همه چیز میدانست !(امير)
سايه تاريك نيلوفر(ماري)
خروس بي محل(شهرام)
قلب يخي(صبا و حسين)
با من بیا(مریم جونی)
نيلوفر مرداب(نيلو)
چتر كاغذي(سحر)
ني ني بلا(راحله)
نقطه عشق(...م)
دل تنهاي تنها(تنها)
بياوببين( محمد)
روزهاي بي خاطره(زيبا)
باز هم خدا هست(نيما)
دريا(فاطمه)
گل پونه ها (پريسا و پيام)
شعرهاي عاشقانه(ماهان)
طوفان آرام(يلدا)
فرشته سوسول(فرشته)
روياهاي دور(نيكتا)
پنجره(دريا)
ياس 101 ( آرش )
فرياد زير آب(بي تارو پود)
اميد خوشتيپ(اميد)
عاشق كوچولو (جوروشا)
parnian-dalili(پرنيان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM