![]() |
![]() |
|
|
مي مانيم ، مي پوسيم و هر بار شكسته تر از قبل پيش مي ريم ، پاهايمان بي وقفه راه مي پيمايد و قلب در هر گذر به ياد خاطرات گذشته خويش مي ماند ، مي تپد و خاموش مي شود ، يچ ها سخت مي شوند ، گام ها كند ، چشمها انتهاي نامشخص را جستجو مي كنند ، نفس تازه اي مي آيد و راه دوباره پيموده مي شود ، خيال بر بركه اي جان سايه مي اندازد ، آبهاي زلال و گلهاي زيبا پشت همين پيچ مقابل ، چشمها باز مي شوند اما هنوز كوير است كه ناخوانده مهمان مي شود ، ديگر حسي براي رفتن نيست اما اميد همانند گذشته دست از سر دل بر نمي دارد ، بيابان در بيابان اثري از زندگي نيست ، تشنه تر از هميشه بر روي خاكهاي گرم مي افتد جسمش خسته است وروحش نيز ، اينبار تلاش هاي اميد بي فرجام است ، رو به سوي آسمان مي گرداند و با تني خسته و روحي ملون ، با دلي لبريز از آرزو چشم هايش را مي بندد و زندگي تمام ميشود و باد مرثيه خواني را شروع مي كند . صداي غريب مرثيه باد تا غروب ادامه مي يابد و مسافر از بالا به تمام خواسته هايش مي خنند ، باد مي رود تا در اندكي دورتر مرثيه اش را نثار مسافر از دست رفته ديگري كند كه گوش تا گوش خنجر زندگي با خيالهاي زيبا سرش را بريده است ، باد مي خواند و مي رود سراغ يكي ديگر و يكي ديگر... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 12:12 توسط آسمونی |
|
|
عجيبه ، پشت پنجره مي ايستي و گذر رهگذران را به نگاه مي كني رنگ رنگ از همه رنگ شهر فرنگ ، به تق و پوق پر صداي پيكانهاي 47 عادت كردي و اگه يه روز صداشون و نشنوي دلت مي گيره ، با باغبون ميدون روبرويت بارها حرف زدي و اون فقط توي خيالات خودت جوابت رو داده، از اين بالا كه نگاه مي كني انگار به همه سري و وقتي از پشت شيشه مردم رو نگاه مي كني فكر مي كني كه داري به داخل يه آكواريوم بزرگ نگاه مي كني كه جونواراي كوچيك و بزرگ و گاه تكراري توش زندگي مي كنن و از جلوي چشمات مي گذرن ، گاهي از شلوغي بيرون كلافه مي شي و گاهي غر مي زني ، آره از اون بالا هزاران آدمي رو مي بيني كه در حال دويدنن ، آخه از سختي روزگار حتي راه رفتن هم يادشون رفته ديگه بلد نيستن قدم بزنن ، بستني بخورن و با هم مهربون باشن ونگاههاي عاشقانه به هم داشته باشن ، و چه سخته كه توي اين همه شلوغي و ميليونها آدمي كه اطرافت هستن تو يه نفر تنهاي تنها باشي بدون يه هم زبون يه هم كلوم يه همرا يه همسفر نمي دونم ديواراي خوونه مي تونن تنهايت رو پر كنن ، ولي گمونم كه صداي اونا رو از همه بيشتر دوست داري ، هنوز با ماهي گلياي توي تنگ بلور حرف مي زني ، مي دونم حتي ديگه كسي پيدا نمي شه كه بهت بگه مگه ديوونه شدي كه با ماهيا حرف مي زني ، غمت نباشه تو اين دنيا همه تنها شدن مثل من مثل تو اين روزا كلمه ما جز از زبون گوساله مش رحمان هيچ جا شنيده نمي شه ، يه رنگي رو جز رو بالاي سياه كلاغ سر بوم نمي بيني ، اين روزا حتي بايد به خاكي بودن كرمها هم شك كرد ، خيالات نباشه ..... اگه همه تفاهماتمون به آخر رسيده ، ولي هنوز يه درد مشترك داريم و اون تنهاييه هممون مثل هم تنهايم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:0 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|