تبليغاتX
غروب پاییز
 

 

نمي دونم لوسي مود مونتگمري رو مي شناسيد يانه؟

 

لوسي نويسنده و خالق شخصيت هاي قصه هاي جزيره و

 

 آنه شرليه .

 

قصه هاي جزيره رو كه يادتون مي ياد ، مطمئنم كمتر كسي

 

 پيدا مي شه كه اين مجموعه زيبا و دوست داشتني رو

 

 فراموش كرده باشه يا مجموعه سبز آنه شرلي رو

 

در خاطر نداشته باشه.

 

لوسي نويسنده توانايي اين مجموعه ها در 30 نوامبر 1874

 

در دهكده روياگون كليفتون واقع در ايالت جزيره پرنس ادوارد

 

كانادا به دنيا اومد .

 

لوسي خونواده متشخص و قابل احترامي داشت .

 

21ماهه بود كه مادرش رو به خاطر مريضي سل از دست داد

 

و پدرش اون رو به دست پدر و مادر بزرگش سپرد .

 

لوسي در ناحيه سر سبز كاونديش در ساحل شمالي

 

جزيره بزرگ شد و علاقه اش به نوشتن از همون جا

 

شروع شد . 16 ساله بود كه مقاله هاش در اولين صفحه

 

روزنامه پرنس آلبرت تايمز چاپ شد .

 

لوسي پس از اتمام دوره دبيرستانش در بيدفورد معلم شد

 

و همزمان مقاله مي نوشت .

 

 

 

داستانهاي مشهورش از سال 1898 تا 1905 شكل گرفتند.

 

نوشته آنه شرلي در گرين گيبلز اولش در سال 1905 نوشته

 

 شد و در مجله اي ويژه دختران در چند قسمت كوتاه چاپ شد.

 

لوسي كه خودش شيفته كاراكترهاي داستانش شده بود ،

 

داستان ها رو به اندازه كتاب درآورد ، اما هيچ كس راضي به

 

 چاپش نشد ، تا اينكه در سال 1908 و با تغييري در داستان

 

 بلاخره كتاب منتشر شد.

 

و چيزي نگذشت كه نامه هاي هوادارانش از سراسر دنيا

 

به دستش رسيد و نويسندگان مشهوري مثل مارك تواين

 

اون رو تحسين كردن .

 

لوسي در سال 1911 ازدواج كرد و در سال 1937 دچار

 

حمله هاي عصبي شد و ديگه نتونست بخوونه و بنويسه

 

 و در 24 آوريل سال 1942 در گذشت.

 

او در كاونديش ( دهكده روياهاش ) به خاك سپرده شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:22  توسط آسمونی | 

 

 

 

ما بارها و بارها با عكسهاي love is  يا همون < عشق يعني ....> در

 

جاهاي مختلفي روبرو شديم ، اين عكسهاي با مزه در نظر خيليا جالب

 

اومده و كتابهاي متعددي با اين عنوان به چاپ رسيده ، اما نكته جالب در

 

مورد اين عكسا اينه كه به زندگي شخصي دو  نفر بر مي گردن ،

 

جالب شده مگه نه؟

 

 

نمي دونم  جريان اين عكسا رو مي دونيد يا نه؟ ،  به هر حال من در

 

همين پست ميخوام شما رو با فلسفه اين عكساي با مزه آشنا كنم  :

 

اميدوارم كه خوشتون بياد.

 

 

< عشق يعني ....> به صورت يادداشت هاي عاشقانه بين كيم كازالي

 

و نامزدشروبرتو شروع شد و بعد از ازدواجشونم ادامه پيدا كرد.

 

به خاطر كمرويي ، كيم كاريكاتورهايي را كه از خودشون دو تا مي كشيد

 

به همراه نوشته هاي كوتاهي كه زير آنها مي نوشت زير بالش يا توي

 

جيب روبرتو مي گذاشت.

 

روبرتو هم تموم آنها رو نگه مي داشت.

 

 

كاريكاتورهاي كيم براي اولين بار در سال 1970 در لوس آنجلس تايمز

 

منتشر شد و به سرعت قلب ميليون ها نفر رو در سراسر جهان تسخير

 

كرد.

 

< عشق يعني ....> خيلي زود به يكي از پرطرفدارترين و مردمي ترين

 

مجموعه هاي كاريكاتور در تمام كره زمين تبديل شد كه روزانه در روزنامه

 

هاي بيش از 50 كشورجهان منتشر مي شد.

 

اين مجموعه به 27 زبان ترجمه شده .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:29  توسط آسمونی | 

 

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خووندم بوی تو داره نفسهام

 

 

زماني كه چشمانش را گشود  ، جزيره خالي از سكنه اي

 

 در قاب چشمانش نشست و در ذهنش خاطرات شب

 

گذشته مانند سكانس فيلمي عبور كرد ، دلش لرزيد و

 

مشغول دعا كردن شد ، دعا كرد كه خدا نجاتش بده .

 

اما روزها گذشت و از ناجي خبري نشد .

 

سرانجام خسته و درمانده براي محافظت از خود در مقابل

 

باد و باران ، با زحمت زياد كلبه اي ساخت .

 

اما يه روز كه براي پيدا كردن غذا رفته بود ، موقع

 

برگشت با صحنه عجيبي مواجه شد ، باورش نمي شد.

 

كلبه در حال سوختن بود............

 

و دود زيادي از اون به آسمون مي رفت ، يهو همه

 

چيز به نظرش تيره و تار اومد ،ديگه زندگي براش

 

معناي نداشت .

 

بي اختيار روي زمين افتاد و فرياد زد:

 

خدايا چطور راضي شدي با من اين كار رو بكني؟

 

صبح روز بعد باصداي بوق يه كشتي بزرگ كه به ساحل

 

 نزديك مي شد از خواب پريد.

 

كشتي براي نجات اون اومده بود.

 

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از كجا

 

 فهميديد من اينجا هستم؟

 

اونا جواب دادن : متوجه علايمي كه با دود فرستاديد شديم.

 

مرد در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، به

 

آسمان كرد و تا تمام وجود فرياد كشيد : مچكرم

 

به خاطر همه چیز.                                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط آسمونی | 

 

سلام به همه پسراي مشرقي

سلام به همه پسراي ايروني

سلام به همه باباهاي ديروز ، امروز و باباهاي فردا

آره با شمام با خود شما ، تعجب كرديد بابا تا حالا نديد كسي تحويلتون بگيره؟

من چون سه شنبه اينجا نيستم ، اومدم پيشاپيش تولد امام علي( ع ) و روز پدر رو به شما تبريك بگم.

چيه خيلي ذوق كرديد؟

 

 

به هر حال اميدوارم سالها موفق پيروز و سربلند زندگي كنيد و هميشه باباهاي مهربون ، همسراي حرف گوش كن و داداشاي گلي باشيد.

 

  

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 3:25  توسط آسمونی | 

اول سلامي خدمت همه دوستاي گل ، مرسي از اظهار لطفتون حسابي وبلاگ رو گل بارون كرديد .

 بابت اون عكس قبلي از همه معذرت مي خوام خوب بابا ايده ست ديگه

از هستي جون هم بابت شعرا و مطالب قشنگي كه فرستاده بود تشكر مي كنم و آرزومون ديدار دوباره شماست

 

*********************************

با اجازه هستي عزيزم:

 

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني
بين ميليونه
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت
رو به به
خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره
رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ
اثري از
اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نميكني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي
به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي
كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت
وجود دوستش داري.

 

ابر هاي روشني که چون حرير
بستر عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي کهنه است.

اي ستاره ، اي ستاره ي غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس
زير نعره ي گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شکنجه هاي دردناک
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم کودکان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس.

در جهنمي که از جهان جداست
در جهنمي که پيش ديده ي خداست
از نهيب کوره ها و کوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس!

اي ستاره، اي ستاره ي غريب
ما اگرزخاطرخدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟

بگذريم از اين ترانه هاي درد
بگذريم از اين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره، شب گذشت.

قصه ي سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو
مي گريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نيازتو

اي که دست من به دامنت نمي رسد
اشک من به دامن تو مي چکد!

با نسيم دلکش سحر،
چشم خسته ي تو بسته مي شود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه ي شبانه ام
در گلو شکسته مي شود...

 

 

 

پشت كاجستان ، برف.

برف ، يك دسته كلاغ .

جاده يعني غربت .باد ، آواز ، مسافر ، وكمي ميل به خواب .

شاخ پيچك ، و رسيدن ، و حياط .

 

من ، و دلتنگ ، و اين شيشه خيس .

مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك .

 

يك نفر دلتنگ است .

يك نفر مي شمرد .

يك نفر مي خواند .

 

زندگي يعني : يك سار پريد.

از چه دلتنگ شدي ؟

دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد ،

كودك پس فردا ،

كفتر آن هفته .

 

يك نفر ديشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است .

و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

 

قطره ها در جريان،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 22:38  توسط آسمونی | 

 

 

 

هر بار كه دلم مي گرفت  ، وا گويه ها يم را براي تو مي گفتم و تو سرم را بر روي

 

زانوان دلداريت مي گذاشتي و آرامم مي كردي ، حال كه تو هم نيستي  با آنكه از

 

فريادها پرم ، حتي ديگر حرفي براي گفتن ندارم ......

 

من از آن سوي حسرت هاي باران خورده مي آيم

 

اشارت هاي پاييزانه اي دارد سراپايم

 

به دنبالم بيا در رد پاي شوكراني ها

 

ميان دفتر امروز و فردايم

 

چرا تنهايي ام را با كسي قسمت كنم امشب

 

كه در هر خلوتي آيينه شد محو تماشايم

 

كسي ديگر براي عشق آوازي نمي خواند

 

پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم

 

به جز دريا ، به جز باران ، كسي ديگر نمي داند

 

چه رازي خفته در پشت كويري هاي آوايم

 

غزل كم كم به پايان مي رسد اما براي من

 

شراب خانگي مي ماند و ياد اوستايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:14  توسط آسمونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .

پيوندهاي روزانه
سايت رسمي ناصر چشم آذر

آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
مهشيد و شيما (يه وبلاگ معركه)
ابلهی که همه چیز میدانست !(امير)
سايه تاريك نيلوفر(ماري)
خروس بي محل(شهرام)
قلب يخي(صبا و حسين)
با من بیا(مریم جونی)
نيلوفر مرداب(نيلو)
چتر كاغذي(سحر)
ني ني بلا(راحله)
نقطه عشق(...م)
دل تنهاي تنها(تنها)
بياوببين( محمد)
روزهاي بي خاطره(زيبا)
باز هم خدا هست(نيما)
دريا(فاطمه)
گل پونه ها (پريسا و پيام)
شعرهاي عاشقانه(ماهان)
طوفان آرام(يلدا)
فرشته سوسول(فرشته)
روياهاي دور(نيكتا)
پنجره(دريا)
ياس 101 ( آرش )
فرياد زير آب(بي تارو پود)
اميد خوشتيپ(اميد)
عاشق كوچولو (جوروشا)
parnian-dalili(پرنيان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM