![]() |
![]() |
|
|
آنكس كه گفت براي تو مُرده ام دروغ گفت ، من راست گفته ام كه براي تو زنده ام.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 17:47 توسط آسمونی |
|
|
اينم يه شعر قشنگ كه يكي از دوستاي گلم واسم اسمس زده بود و چون قشنگ بود حيفم اومد ، نوشتم كه شما هم بخونيد.... امروز را به باد سپردم امشب كنار پنجره بيدار مانده ام دانم كه بامداد امروز ديگري را با خود مياورد تا من دوباره آنرا بسپارمش به باد.....! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:59 توسط آسمونی |
|
|
من با خوندن اين نامه خيلي تحت تاثير قرار گرفتم ، كوچه ها ديگر سپيد نيست و آسمان مانند گذشته آبي اين نامه هم ، نامه ي آقاي سيد جواد هاشمي به دخترشه ، كه خيلي لطيف و پر عشق نوشته شده ، توصيه مي كنم حتما بخونينش ، خيلي جالبه راستي اين نامه رو از كتاب گيرنده : دخترم كه نوشته خانوم سميه سادات و لوح موسوي هستش ، كش رفتم (( زيباترين دختر دنيا )) به نام آفريننده مهر قشنگ من سلام خودت ميدوني كه چه قدر دوستت دارم....اونقدر كه وقتي كه به دنيا اومدي شايد من خوشحال ترين پدر دنيا بودم و تو زيباترين دختر دنيا رو از جان بيشتر دوست مي داشتم. قشنگ من.... تو آرام و زيبا در گاهواره اي به رنگ ابرهاي سپيد بهاري خوابيده بودي و من.... خيره و مبهوت تو رو تماشا مي كردم.....آخه باور كن كمتر نوزادي به اين زيبايي ديده بودم،... .براي همين بي درنگ زيباترين و كامل ترين اسم عالم رو براي تو انتخاب كردم و گفتم: فاطمه،فاطمه،....... ....... و تو بي تاب ، دست و پا زدي و با چرخش سر به چپ و راست ، از من تشكر كردي، و من هم از او كه تو رو به من بخشيد.... و در قنوت دو ركعت شكر به زبان فارسي گفتم: آفرين به تو كه اينقدر زيبا خلق مي كني قشنگ من.... .... اولين لباسي كه برات خريدم يادت هست؟... پيراهني كه رنگ هاي سفيد و آبي و سبزش به سپيدي پيچ سر كوچه، و آبي آسمون حياط خونه و سبزي دل تو مي درخشيد،...... ...... راستش اونروز غرق در اقيانوس شادي و سرور،از استجابت دعا، هيچ وقت به امروز فكر نمي كردم.... .... اونروز وقتي اولين بار روي دو پاي نازك خودت ايستادي و به ستون پاهاي من چسبيدي مي ديدم سرت به زانوهاي من هم نمي رسد ، اما امروز.... ديدم كه به شونه هام نزديك مي شي..... .... اونروز با هم از پيچ كوچه مي گذشتيم، و تو سر به سينه من بعد از خدا نزديك ترين موجود عالم به من بودي ،اما امروز.... تو تنها از پيچ كوچه مي گذري...... ...... اونروز خب نگران تو بودم چون چند قدمي از من دور مي شدي و مي گفتم: مواظب باش دخترم اوف نشي.... اما امروز.... و من هميشه نگران،.... دغدغه هام رنگ عوض كردن، اما هنوز همون باباي هميشگي ام .... دخترم مواظب باش.... اگر مي شد، ملاحظه غرور زنانه ات رو نمي كردم ، مي گفتم از من دور نشو ، حتي چند قدم ... . قشنگ من.... تا پيچ سر كوچه ، چند قدم بيشتر نيست ، اما انگار فرسنگها از من دور مي شوي، نرو.... باشه !! .... نه من اصلا آدم چرك بيني نيستم ، اما باور كن پيچ سر كوچه هم ديگه اونقدرا سفيد نيست، و مردمك چشم هاي خوش بين من اونجا رو خاكستري مي بينه و سقف حياط خونه مونو كبود....!!، اما قول بده رنگ دلت هميشه سبز باقي بمونه ، قول بده... باشه؟.... ..... باشه برو.... ولي مواظب باش اوف نشي.... ..... اونروز چشم هاي نگران من همراه تو بود و امروز .... منتظر تو تا هميشه سبز برگردي قشنگ من.... به خدا مي سپارمت..... بابات |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:58 توسط آسمونی |
|
|
چند بار از پس آن شاخه سبز چشمهاي تو مرا دعوت كرد به شكفتن با ياس ؟ من چرا ساكت ماندم با عشق و مرا عطر خوش ياس نبرد و مرا ياس شكفتن نتكاند ؟ چند بار ، دستهاي تو مرا ، آشنا كرد به پرواز ولي زير بالم را اوجي نگرفت من چه سنگين بودم ! كه نه خورشيد ، نه ابر زير پرهاي بلوغم نشكفت. شعر از زنده ياد احمد زارعي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:56 توسط آسمونی |
|
|
من كه هر چي روي اين مخم فشار مي يارم ، نمي تونم تشخيص بدم اين رژيم بهتره يا رژيم قبلي حالا با انقلاب مقايسش كنم و نتيجه بگيرم. ( اين تيكه رو داشتين ؟ .... شما
هم فهميدين كه من آلوي امسال و بخورم 12 سالم تموم مي شه ديگه.... راستش رو حرف اين مردم هم كه نمي شه حساب كرد ، آخه اصلا ثبات فكري ندارن و هميشه از اون چيزاي كه از دست مي دن ، افسانه مي سازن همون ديروز داشتن به يارو فحش مي دادن و بد و بيراه مي گفتن و اون بنده خدا هم از دست همينا گذاشته رفته و فراري شده
و هي را به راه قربون صدقش مي رن كه چه مملكتي داشت اونقتا
مث الان كه نبود........ در واقع اين مردم ديروزشون و مي پرستن. به جون خودم اگه اين رژيم رو هم كه الان همه مردم از دستش هوار مي كنن و به قول خودمون خون به جيگرشون كرده،عوض شه ، همچين غولي ازش
مي سازن كه چشات 4 تا مي شونه ،دهنت 4 طاق و آنچنان دهنت و
آب مي ندازن كه نگو و نپرس حالا نكته جالب اينجاست كه ازشون مي پرسي ، خوب شما كه اينقده از
اين رژيم خوشتون مي يومد و توش ارزوني بود و آزادي بيان و.....
چرا يه هو فعال شديد و دودمانشون و به باد داديد و رژيم و عوض كردين يه جواب معركه مي دن و مي گن:اي بابا ، آدم و سگ بگيره جو نگيره
( انگاري اين مردم هميشه گذشته شون رو مث روياهاي شيرين دوس دارن
و هي تو اون دوره زمونه سير مي كنن ، و هميشه يه روز به عمق 30-40
سال از دنيا عقبن. خوب حالا خودشون رفتن تظاهرات كردن و بعدشم انقلاب
و............... نمي دونم حالا چرا غرش و سر ما مي زنن ، بي معرفتا
واينكه: تعريف اشتباه دموكراسي بدترين قانوني هستش كه مي تونه يه دولت رو به قدرت
برسونه ، يا از قدرت با سر بندازدش زمين ، حالا به حق باشه يا ناحق آخه توي همين دموكراسي عوضيه ، مي گه كه : يه آدم احمق همونقدر
حق راي داره ،كه يه آدم دانشمند و محقق حالا فك كن تعداد اين آدماي احمق چقده ، تعداد دانشمندا چقد در حالي كه تعريف درست دموكراسي يه چيز ديگست و اون اينكه : يه آدم
روستاي روشنفكر فقير ، همون اندازه آزادي بيان و قدرت عمل و مانور
داشته باشه ، كه يه آدم روشنفكر مرفع تهروني
(!!!!!!!!!! به كلمه روشنفكر دقت شود!!!!!!!!!!!!)
نه اينكه به اسم دموكراسي يه عده آدم عامي كه هنوز فرق
انرژي هسته اي رو با هسته آلبالو ، گيلاس نمي دونن ، شعار بدن كه انرژي
هسته اي حق مسلم ماست
لباس بخرن كه هي عوض مي كنن و مي پوشن ببينن چي بهشون مياد و با مزاجشون
سازگاره
هم نمي خرن ، آخه هيچ كدوم مورد پسندشون واقع نشده اصن همين مردم عام بودن كه از دوره پيامبر هي سياه لشكر بازي در آوردن و
بعدشم اين همه مصيبت سر ائمه
هي مي خواست با شعورشون كنه و با فرهنگشون اما حيف.......
امام علي اينقد قشنگ يادشون موند ، كه توي كربلا حسابي از شرمندگي خودش و
پسرش در اومدن امان ازآدمهاي احمق و دنباله رو و عامي
انا الحق رو دستشون بگيرن ،امان....، خدايا به حرمت ، اونچه كه برات
عزيز هستش ، ما رو از اين گروه قرار نده ، آمين
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:7 توسط آسمونی |
|
|
به دليل اينكه طاووس 405 ، دوست گلم كه آپهاي من خيلي طولانيه (( لطفا در جهت ارتقا سطح سواد ملت و در مورد ضرب المثل فوق بنويسيد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:23 توسط آسمونی |
|
|
سلاممممممممممم من باز اومدم ، و مي خوام يه كار متفاوت كه تا حالا توي اين وبلاگ سابقه نداشته رو
انجام بدم درين درين ، درين درين ، دررين........ خوب امروز مي خوام توي اين پست ،يه چند تا اس ام اس بزارم ، دوستان حالش و
ببرن ، ولي ضايعم نكنين ها ، باشه ؟! آفرين، اگه خيليم بي مزه بودن ، بگيد واي چه بامزه ، ما تا حالا از اينا
نه خونديم ، نه شنيديم ، آ قربون دوستاي گلم برم من. v من و تو ، نازنين ترين قصه ي غربت شده ايم ، مثل يك سيب ، كه با عشق دو قسمت شده ايم v اگه يه روز به سيخ كشيدنت ناراحت نشو،چون خيلي جيگري v از يه الاغه مي پرسن چرا خر شدي؟مي گه امان ازدوست ناباب. v رفتم خياطي دادم همه ساسون هاي دلم رو بشكافه، ميدوني چرا ؟ چون خيلي دلم واست تنگ شده بود v عشق ورزيدن وسپس جدا شدن، اين است حكايت غم انگيز زندگي v ميدوني چرا زنبورا گل مي خورن؟آخه دروازه بان ندارن v ترك سيگار آسون ترين كار دنياست،من خودم صد بار اين كار رو كردم v الهي ميدون بشي ،منم وانت بشم دورت بگردم. v اگر روزي كسي از من بپرسد كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست؟ به او گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير زندگي نيست v مي خواستم اسموتو رو قلبم حك كنم ، نكردم ، مي دوني چرا؟چون مي ترسيدم ضربان قلبم موقع خواب اذيتت كنه v با خيال تو بسر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش كه من غرق گناهم هر شب v دلم شكسته، لطفا يه چسب نواري بدين بچسبونمش v اي كاش تير نگاهت به تيوپ قلبم برخورد مي كرد و صدا مي داد فيس..... v سلام كجايي؟موبايلت چي شده؟هرچه سعي مي كنم باهات تماس بگيرم ، ميگه : مشترك مورد نظر در قلب شماست v به غضنفر مي گن ، با خيار يه شعر بگو ، مي گه ، خيار صد دانه ياقوت v خوشبختي توپي ست كه وقتي مي غلطد به دنبالش مي دويم و وقتي توقف مي كند به آن لگد مي زنيم v پدر:پسرم ازدواج سه مرحله داره . اول ماه عسل ، تو حرف مي زني اون گوش مي كنه ، دوم اون حرف مي زنه تو گوش مي كني ،سوم هر دو داد مي زنيد ، همسايه ها گوش مي كنن v به يكي مي گن:كامپيوتر بلدي؟ميگه:آره.ميگن:پس روشنش كن تا.....ميگه:گفتم بلدم ولي نه تا اين حد v يه هزار پا ميره خواستگاري يه مورچه و ميگه ، حاضري با من ازدواج كني؟مورچه مي گه:نه بابا،كي حال داره روزي هزار جفت جوراب بشوره v صدايت چون صداي آبشاران،نگاهت چون نگاه چشم خورشيد و قدت همچو رود كارون،هيچ چيزت به آدميزاد نرفته v يكي از ماه عسل برميگرده،زنش ميگه :چرا من و نبردي؟ ميگه:خواب بودي دلم نيومد بيدارت كنم v پيرزنه مي ره تموم دندوناش و مي كشه جز يكي شو ، ميگن:چرا اين يه دونه رو نكشيدي،ميگه:ننه مي خوام با اون چادرمو بگيرم v به يكي مي گن:خيلي آقايي،ميگه:ما بيشتر v تو بركه آروم و بي صداي قلبم تو تنهاترين قورباغه اي v بي معرفت شدي،محل نمي زاري،اس ام اس نمي زني،خودتو واسه ما مي گيري، اين همه بي محلي واسه چيه؟حالا خوبه فقط عكست روي چيتوزه v ديشب و پريشب بهU فكر مي كردم ،از امشب مي خوام بهw-x-y-z فكر كنم v سبدي پر از موز،دسته گل رز،پيراهن پر از پرز،همسري مثل بز ، آرزوي من براي توست v به خدا حيف تو ،كه توي اين مملكت موندي و كسي قدر تو رو نمي دونه ، اگه بري هند ، اونجا تو رو مي پرستن v عشق مث يه ساندويچ مي مونه ،كه دو نفر از دو طرف شروع به خوردنش مي كنن، و وقتي به هم مي رسن ، تموم شده v شعر هنگام طلاق،يارب آن دلبرشيرين كه سپردي به منش، از بس كه ننر بود،سپردم به ننش v زندگي جاده يك طرفه ايست كه انتهاي آن نوشتن ، دور زدن ممنوع |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 15:25 توسط آسمونی |
|
|
از بس كه فك مي كني شب تا صب خوابت نمي بره بنويسي انگار هيچي واسه نوشتن نداري ، جالبه ديگه اينم يه روي زندگيه يادمه وقتي كوچيك بودم آرزو داشتم يه روزم كه شده بدون مامانم برم بيرون وقتي دبستاني بودم ، هي فك مي كردم يه روز مي شه من راهنمايي برم و بعدشم دبيرستان و بعدم ديپلم چشم رو هم نزاشتيم كه هي......، مث نسيم سحري ديپلمم گرفتيم و جاتون خالي 2سالم گذاشتيمش در كوزه آب و شو خورديم ....... بعدشم به فكرمون افتاد بريم دانشگاه ، فك مي كرديم پشت دراي دانشگاه يه بهشته كه روي زمينه و حوريه و غلاماشم همون استاداي ناز نازي ما هستن اما زهي خيال باطل ، راه بهشت و اشتباهي رفتيم ، افتاديم تو جهنم ، بجاي كنيز
و كلفتم ، يه گروه دربون جهنم نصيبمون شد كه بهشون مي گفتن
اساتيد و مسولاي دانشگاه خلاصه زندگيمون اينطوري گذاشت ، البته نمي گم دانشگاه بده ها بهترين دوران زندگيم دوران دانشجوييم بود ، خداييش با تموم سختياش
و شب نخوابياي شبهاي طولاني امتحانا و غربت و تنهايي مقايسه با دوران ديگه تحصيل نيست ، همه سختياشم مي شه خاطره و مي شينه كنج قلب آدم خندم مي گيره و با رفيق رفقا كه دور هم جمع مي شيم ، نقل مجالسمون مي شه از اون روزا گفتن و هر و كر خنديدن البته خوب يه افسوسهاي هم برامون موند اومده بودن و با كلي ننگ و خجالت ، حتي روي برگشت به خونه رو هم نداشتن ، يا معتاد شده بودن و يا اينقدر توي منجلاب فرو رفته بودن كه درمونده بودن، توي اين ميون و اون معركه دختر و پسر با هم فرق نداشتن كه ، هم دختر معتاد ديديم هم پسر معتاد حالا حيف اون همه انتظار دانشگاه رفتن وبا ذلت برگشتن ، خدا رو شكر كه از اين وصله ها به ما نچسبيد ولي خوب ، ديدن هم دانشجوياي افسون شده دختر و پسر دانشگاه بد جوري آدم و پژمرده مي كنه اما جون عزيزتون ، اگه اين روزا دلتون شيكست ، تو رو اون قلباي پاكتون اين گلاي مسخ شده رو هم فراموش نكنيد ، جووني و هزارتا بلا ، يادتون نره ها ..... جهنم و مي چشن و به دعاهاي شما هم محتاجن ، اگه هر كدوم از ما مردونگي كنيم و به حكم يه دعا يه سطل آب روي جهنم ساختگيشون بريزيم ، جهنم اونام گلسون مي شه نگو چه بخوانم اين صداها براي چيست؟ هيچ صوري بيدارشان نمي كند كمي دورتر را نگاه كن به آهوي كوهي هم نمي رسد نگو چه بخوانم بخوان الحمدلله رب العالمين.....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:5 توسط آسمونی |
|
|
السلام عليك يا ابا عبدالله امروز روز عاشوراست و صداي طبلهاي كه در جواب فريادهاي هل من ناصري ينصرني امام نواخته مي شوند ، تمام وجود انسان را در بر گرفته است ، و انگار با شهد شيرين شربتها در ميان مردم غربت تقسيم مي شود ، ......امروز روز غريبي ست ، به غربت اسارت زينب ( س ) و گرمي خون علي اصغر ( ع ). باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است هل من ناصر ينصرني؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 12:46 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|