![]() |
![]() |
|
|
سلام رفقا ۵و۴و۳و۲و۱
اينا چيه؟! خب معلومه ديگه شمارش معكوس عمر زمستون كه يه ۲۴ روزيه شروع شده و تا ۵ روز ديگه هم كمپلت دمشو رو كولش مي زاره و مي ره پيه كارش تا يه سال ديگه بهار خانومم كه ديگه كم كمك داره پيداش مي شه و از همين الان بوي خوش عطرش همه جا
رو گرفته رفقا پيشاپيش عيد و بهتون تبريك مي گيم
ايشاالله سال پر بركتي رو با دلاي پره عشق و شور و موفقيت شروع كنيم
داشته باشيم و سر سفره هفت سين ، موقع تفال به حافظ و وقت تحويل سال ، همون وقتي كه از ته
دل دعاي يا مقلب القلوب رو مي خونيم همديگه رو ياد كنيم
بخوايم توي سال جديد دلاي همه آدما رو از شادي لبريز كنه
خوب كنه ، مريضاي لاعلاج خوب خوب بشن
سامون بگيرن و خوشبخت بشن
كنن وضعشون خوب بشه
آرزوشون برسن
و صفا و صميميت بشه و كينه ها برن به يه جاي دور ، خيلي دور خب اينا دعاهاي پيشنهادي ما بود ، نمي دونم شايد بگين چقد دلتون خوشه ، اينا خيلياش
آرزوهاييه كه فقط توي خياله ، ولي به نظر من گاهي مي شه آرزوها رو به زبون آورد و
اميد داشت به محقق شدنشون.
اين ترانه رو هم كه از كاراي آقايه رضا صادقي هستش تقديم به شما
بده دستات و به من تا باورم شه پيشمي مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده من چرا من نگذرم از يه استخون به اسم تن تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي توي اين كابوس درد روياي مهربونمي ميدوني با تو...... پرم از شعر و ستاره مي دوني بي تو..... لحظه حرمتي نداره مي دوني در تو.... اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره. وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ مي شه باز به عشق تو ، تو لحظه هام حادثه ساز و لحظه ساز به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم ممنونم كه بچه بازيامو طاقت مي كني هر چقد بد مي شم ، اما تو نجابت مي كني هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني نگرانه حال و روزم بيشتر از خود مني ميدوني با تو...... پرم از شعر و ستاره مي دوني بي تو..... لحظه حرمتي نداره مي دوني در تو.... اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره.
.....................................
پي نوشت:۱۷/۱۲/۸۵ ، تبريك مي گم بهت اميدوارم واست مفيد باشه،اوليشم يادم نمي ره
۸۵/۱۲/۱۶ از هول حليم ، افتاديم تو ديگ
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:7 توسط آسمونی |
|
|
سلام فك نكني آپ كردم ، دلم تنگ شده ها من فقط اومدم بگم كه ، اينجا داره بارون مياد ، همين امروز كه نبودي كلي خوش گذشت ، به همه كارامم رسيدم كتاب خوندم ، شله زرد نذري خوردم ، رضا صادقي و شادمهر گوش دادم ، اونم نه بخاطر اينكه تو دوست داري ها تازه رفتم سازمان ( صدا و سيما ) كلي با مدير توليد حرف زدم و گل گفتيم و گل شنيديم ساعت ۱۶:۱۵ هم طبق معمول هر روز برنامه راديويي خودمون و از توي رژي نظارت كردم كار مجريا هم بد نبود فقط يه دو سه جايي آقاي مجري خراب كاري كرد و بعد از هر خراب كاري هم محكم تو سر خودش مي زد ، منم كه دست خودم نبود كلي خنديدم اصن هم دلم واست تنگ نشد خوش مي گذره حسوديم نشد مي خواي ۲ تا گاز بگيري تازه يادته هميشه وقتي بارون مياد خودت مي ري زير بارون و آلو جنگلي مي خوري و به منم مي گي : نياي زير بارون هااااااااااااااااااا ، مريض مي شي منم هي بايد حرفت و گوش كنم وگرنه بد اخلاق و عصباني مي شي تازه از اون آلو جنگليا هم نه واسم مي خري نه بهم مي دي و تنهاي همش و مي خوري و هي خسيس بازي در مياري حالا امروز كه نبودي رفتم زير بارون ، اي كيف داشت، اي كيف داشت فقط مي دوني چيه؟ آلو جنگلي گير نياوردم ، بجاش نخودچي خوردم بعدشم من كه امروز اصن به فكر تو نبودم كه ، تازه هيچم منتظرت نشدم ( الان هم اصن به خاطر اين دروغاي كه گفتم دماغم دراز نشده آره ديگه اينطورياست ، الانم كه زندگي خيلي زيبا و مهربونه زندگي بي تو پر عشق و حاله ، عشق و حاله همش مث حقيقت بود ومو لاي جرزش نمي رفت ديگه؟! راستي عكس و حال كردي؟ بهم بگو...... بگو ، امشب كه نيستي دل تنگم و رو شونه هاي همدردي كي بزارم كه آروم بگيره؟ جواب بده ديگه.... زود باش ، ملت منتظرن نخند ، كجاي اين سوال من شكل آخر فيلماي هندي بود؟! اصن ولش كن به ما نمي ياد يه كم رومانتيك باشيم. مربا بدم بابا ..................................................... ديگه تحويل نمي گيري ما رو مثل قديما رك و راست بهم مي گي برو سراغ من نيا راست بگو چي تو دلت نخونده جاي من اومد آخه زير آب دلم رو كي پيش چشم تو زد كي بود اون حسودي كه از بديام پيش تو گفت كيه نارفيقي كه از عاشقي واست نگفت يه سري عاشق تو بودن و بعضي دشمنم چشم نداشتن كه ببينن ما رو انگاري با هم حالا كه شلوغ شده دور و ورت با رفيقا مي ري تنها مي زاري اينه رسم عشق و وفا يادته بهم مي گفتي كه فقط من و داري هر نفس به خاطرم ماه و ستاره مياري باشه عيبي نداره تو خوش باشي ما هم خوشيم اگه قسمت اينه كه مال دل هم نباشيم ولي يادم نمي ره لحظه دل كندنتو نمي بخشم ، نمي بخشم ديگه هرگز دلتو ديگه تحويل نمي گيري.........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:33 توسط آسمونی |
|
|
سلام امیدوارم که بابت پست قبلی از دست من دلخور نشده باشید
بابا خوب خواستم باهاتون یه شوخی کرده باشم.
اصلا چه معنی داره آدم یه وبلاگ به این نازی و به این قشنگی درست کنه
بعدش هی چپ و راست
از مسائل سیاسی صحبت کنه
باید به قول با کلاسها رمانتیک باشه
نه اینکه بیای این رژیم رو با اون رژیم مقایسه کنی و بگی این خوب بود یا اون .
بابا دنیا همه دارن الان توی فناوری و عصر ارتباطات و اینا.... سیر میکنن
حالا ما داریم روی دو تا رژیم بحث میکنیم.
اصلا میدونید چیه راستش رو بخواین نه این رژیم خوبه نه اون رژیم.
آدم باید متعادل باشه.
نه خیلی لاغر باشه که محو بشه نه اونقدر صبح تا شب الکی بهونه ش رو
بیکاری کنه و هی بخوره بخوره بخوره که یهویی
دومبببببببب .................... بترکه
خلاصه بگم بهتون حواستون به خودتون باشه که جوون شما جوون منه.
نیشت رو هم ببند اینقدر نخند .دارم جدی صحبت میکنم .یه وقت
دیدی عصبانی و بد اخلاق شدم هاااااااا.........اصلا کی گفته
بشینی پای اینترنت که آخر ماه کلی پول تلفن بیاد؟؟؟؟؟؟؟
بگذریم........................
اما اون داستان پست قبلی و این شعری که الان واستون
گذاشتم هردوش کار خودمه .
دوست دارم بعد از خوندنش حتما حتما مثل همیشه نظر بدین.ممنونم
زيباتر از سپيده ي صبح دوست دارمت.
همقدر برگهاي پر طراوت موهاي سبز سبز يا بازي گنجشكهاي شاد يا كه خيال باور آيينه هاي دور از دوست كه بگذري دوست دارمت حتي از آواز بال كفتري كزفكرهاي عاشق من هوش ميبرد حتي ز رقص موج ها به دست باد در رفتن ملايم خورشيد به قصر خواب آري، ز دوست كه بگذري دوست دارمت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 6:30 توسط آسمونی |
|
|
سلام به همه ی دوستان
نمی دونم تا حالا شده بی خوابی بیاد سراغتون و ندونید ، که باید چیکار کنید؟؟؟؟؟ حالا هم امشب نمیدونم چرا هر کاری میکنم خوابم نمیبره؟؟؟؟ اما من یه راه خوب و اساسی پیدا کردم......چه راهی؟؟؟
آهان الان میگم....... اینترنت ..آره اینترنت همون دوست همیشگی خودمون رو میگم. حالا من اومدم سراغ بابا بزرگ اینترنت و گفتم که حالا که خوابم نمیاد خوبه یه داستان واستون تعریف کنم.البته این داستان واقعی واقعیه پس خوب گوش کنید یکی بود یکی نبود داستان این زندگی ما از
زمانی شروع شد که من ساده لوح .........
فقط يك بار بهش رو دادم ، اونم اون روز باروني كه خيس آب شده بود دلم براش سوخت گفتم اشكال نداره ميتونه زير سايه بون خونمون بمونه تا بارون بند بياد. اما از اون روز ديگه شده بود بلاي جونمون به قول معروف اومديم ثواب كنيم كباب شديم.ديگه راه به راه مي اومد جلوي رامون سبز ميشد كاريم كه نداشت از صبح تا شب توي اين كوچه و اون كوچه علاف مي گشت تا ما رو هم مي ديد مي اومد يه دنيا ادا درمي آورد.ديگه از اداهاش و سر كوچه گرفتناش ، پشت پنجره اتاقم ايستادناش حالم داشت بد مي شد ، اه به اين جماعت انگار نمي شه روي خوش نشون داد.دلم مي خواست سرش رو از بدنش جدا كنم.البته خيلي خوب شد كه اين خواستم عملي نشد.به هر حال منم گه گاهي از پشت پنجره نگاش مي كردم ، خصوصا روزاي باروني كه خيس آب ميشد. و از جاش تكون نمي خورد من هميشه پيش خودم مي گفتم : اين ديگه چه ديوونه اي. روزگار همين طور براي من و اون مي گذشت تا اينكه يه روز ازش هيچ خبري نشد ، خيلي خوشحال شدم فكر كردم ديگه خسته شده و رفته. روز بعد هم نيومد چند روز همين طور گذشت دلم براش خيلي تنگ شده بود راستش انگاري منم بهش عادت كرده بودم نمي دونم شايدم دوسش داشتم . دلم مي خواست زار زار گريه كنم. تصميم گرفتم دنبالش برم و هر جوري شده پيداش كنم به همين خاطر لباسامو سريع پوشيدم بدون اينكه به كسي چيزي بگم سريع از خونه بيرون زدم اون روز هوا خيلي سرد بود هنوز برف از آسمون مي اومد سرماي هوا اصلا برام اهميتي نداشت فقط پيدا كردنش برام مهم بود به همه جاهايي كه پاتوقش بود سر زدم اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمين خيلي خسته شده بودم ، خسته و نا اميد فكر مي كردم ديگه نمي بينمش.اما يه هو صداي آشنايي به گوشم رسيد سرم رو بالا آوردم كمي اونطرف تر رو نگاه كردم روبه رو ايستاده بود باورم نمي شد خودش هم باورش نمي شد. چند ثانيه اي به هم نگاه كرديم نگاه اون از بهت و تعجب ونگاه من از شرم وبا ناراحتي راهشو كج كرد كه بره اما من ازش خواستم كه بمونه وبعد ازش معذرت خواهي كردم . سبك شدم ازش خواستم كه با من به خونمون بياد تا براي بعد تصميم بگيريم اون هم بدون هيچ اعتراضي پشت سرم راه افتاد و اومد ، وقتي به خونه رسيديم به سمت شومينه راهنماييش كردم تا كمي گرم بشه و بعد براش يك كاسه شير گرم و تازه آوردم كه بخوره وجون بگيره راستش وقتي در حال شير خوردن نگاهش ميكردم فهميدم چقدر نازنين و دوست داشتنيه. همون روز تصميم خودمو گرفتم كه اونو تو زندگيم شريكش كنم همه اعضاي خانواده بهم گفتن تو ديوونه اي از بچگي همين جوري بودي آخه كي از اين كارا مي كنه كه تو مي كني اما من هنوزم از تصميمي كه گرفتم پشيمون نشدم راستش روز به روز احساس ميكنم بيشتر دوستش دارم چون اون واقعا گربه ي نازيه ! ناز و ملوس و خپلي.........!!!!!!!! خوش گذشت .حالا دفعه های بعد هم هر وقت دوباره بی خواب شدم در خدمتتون هستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 5:55 توسط آسمونی |
|
|
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:28 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|