![]() |
![]() |
|
|
خداحافض كمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني كه من و از چشم تو مي ديد دقيقا يادمه 20/11/84 بود ، شب دامنشو همه جا پهن كرده بود و همه خوابيده بودن و من براي اولين بار از وبلاگ قديميم كه پرشيان بلاگ بود خداحافظي كردم و اومدم توي بلاگفا يه خونه جديد ساختم ، اسمش رو هم به رنگ دلتنگيام ، غروب پاييز گذاشتم ،و با اين نيت ساختمش كه تا سالها همراه غصه ها و خوشيام باشه ، آخه غروب مصادف با فصل جديدي از زندگي من بود ، فصلي كه پر از هيجان و شور جووني بود و تصميماتي كه آيندمو ورق مي زد ، آينده اي كه هيچ كس ازش خبر نداشت ،
كم كم غروب واسه ي خودش وارد دوران جديدي شد ، دوراني كه ديگه از دلتنگيهاي من توش خبري نبود و اصلا طعم يه غروب پاييزي رو نمي داد ، و با حرف يه آشناي كه الان خيلي غريبه شده يه پنجره جديدي رو به تصورات من باز شد كه ياد آور تموم خاطرات غروب پاييزه 25 مهرماه 84 بود ، واقعا تعبيرزيبا و بجايي بود ، تا اون لحظه حتي يكبار هم بهش فك نكرده بودم ، اما از اون به بعد غروب پاييز شد خونه كلي خاطره و تجربه شيرين ، پر از اومد و شد ها و شب بيداري ها و آپهاي مختلف ، با اينكه انوقتا امكان دسترسي به نت برام كم شده بود هر جور بود يه آپي ميزاشتم كه حال و هواي اون دوران رو به يادم بياره، توي اين مدت هم دوستاي زيادي پيدا كردم كه هميشه لطف و محبت خودشون رو با كامنتهاشون به من مي رسوندن . ....ماه ها پشت سر هم ميومدن و مي رفتن و ما پا گير تموم خاطرات شيرين غروب و دوستا شده بوديم ، و شيريني هاي غروب هر روز و هر روز بيشتر مي شد و خاطراتي كه توي ذهنمون نقش مي بست و شايد هيچ وقت هم به دل غروب راه پيدا نمي كرد ، توي صفحه دلمون نوشته مي شد .اما مگه مي شه دم دماي يه غروب پاييز دلت نگيره ؟، مگه مي شه يه غروب پاييز اصالت خودش و از ياد ببره؟ مگه مي شه همه چي به دست فراموشي سپرده بشه ؟!، نه مطمئنا نمي شه ........ و بلاخره توي يه روز بهاري از سال 86 غروب به اصل خودش برگشت و غروب بودن خودش و ثابت كرد ، غروبي كه با خاطرات و تجربه هاي شيرين شروع شد و زندگي كرد، حالا وقتش رسيده كه با دلتنگي هاي بيشتر و تجربه هاي تلختر جل و پلاس خودش و جمع كنه و به فراموشي ها سپرده بشه و جاش و به يه شب ظلماني بده ، آخه ديگه تاريخ مصرفش گذشته ، ديگه هيچ حرف و خاطره اي نيست كه توش قلم زده بشه ، آخه نقشهاي نقاشي ما اينقدر كم رنگ شدن كه ديگه معلوم نيستند ، آخه نفسهاي آخر امونش و بريده و معلق بودن ميون موندن و رفتن داغونش كرده......... همه چي به ته رسيده ، و داشتن يه وبلاگ ذوق و حوصله مي خواد و من نه ديگه برام ذوقي مونده نه سر سوزن حوصله اي ، و …… قصه ما به سر رسيد ، كلاغه به خونش نرسيد، راستش هيچ وقت فك نمي كردم اينطوري با غروب خداحافظي كنم اما وقتي به ته خط مي رسي بايد پياده شي و بزاري توي راه جديد زندگيت ادامه پيدا كنه ، البته اگر ته مونده اي از زندگيت هنوز باقي مونده باشه كه بتوني به دل خوشيش نفس بكشي و زنده باشي. خداحافظ به شرطي كه نبندي دل به رويا ها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا *********************** همينجا از همه دوستاي گلم تشكر مي كنم كه با عطر نفسهاشون هم قدم لحظهام بودن ، ازتون خيلي چيزا ياد گرفتم ، ممنونم نياز و نيلو هم يه ايده جديد به كار بردن و واسه ي من و بقيه دوستاي خودشون آيكنهاي رو در نظر گرفته بودن كه اينكارشون رو هم گذاشتم به پاي لطف سرشارشون نسبت به غروب. حالا منم مي خوام با اجازه آيكنهاي رو براي اين دو دوست عزيز ،نيلو نياز، بزارم كه هميشه يادآورشونه و براي همتون روزهاي آفتابي و شب هاي پر ستاره اي رو آرزو مي كنم ، سراسر از دلخوشي و شادي. نياز: *********************** شعر وداع فروغ رو هم ، به ياد همه دوران زيباي كه با غروب داشتم مي نويسم: ميروم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش ميبرم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد محال ميبرم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد، مي رقصد اشك آه ، بگذار كه بگريزم من از تو ، اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من عاقبت بند سفر پايم بست ميروم ، خنده بلب ، خونين دل ميروم ، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:55 توسط آسمونی |
|
|
امروز بدون شك يه روز جديده و داره اتفاقاي جديدي هم مي يوفته ، امروزم به آفتاب يه سلام دوباره دادم و تصميم خودمو گرفتم كه بازم از سر خط شروع كنم پس پيش بسوي نقطه سر خط نقطه سر خط مي تونه خيلي معني داشته باشه ، ولي در كل به معنيه شروعه يه شروع دوباره بدون حتي يه لحظه فك كردن به گذشته و الان و درك كنيم ، براي من كه كاملا اينطوريه چيزاي هستن كه لياقت ما رو ندارن ، پس همون بهتر كه از دستشون بديم ، تازه اگه هم در گذشته مهم بودن ، ديگه در آينده اون اهميتي رو كه بايد داشته باشن ندارن در واقع ، زندگي خواه بد يا خواه خوب چيزيه كه بايد گذروندش اونم تا تهش ، حالا كي به ته مي رسيم و چند سالمونه زياد تفاوت نمي كنه يه روز ديگه ست ، 10 سال ديگه ست ، يا 100 سال ديگه ، آنچنان برام فرقي نمي كنه ، چون اگه به اون كاري كه مي كني ايمان داشته باشي و از خودت و رفتارات يه رضايت خاطري بدست بياري ديگه مهم نيست چند سال زندگي مي كني موفق بودن كار سختي نيست ، در واقع موفقيت به دست آوردني نيست بلكه حس كردنيه و من امروز با تموم وجود حسش كردم پس پيش بسوي نقطه سر خط **************************** مادر : پسرم ، من دارم مي رم خريد يه وقت به كبريت دست نزني ها يه روز دو تا معتاد با هم حرف ميزدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:20 توسط آسمونی |
|
|
خانه خراب تو شدم بسوي من روانه شو سجده به عشقت مي زنم منجي جاودانه شو اي كوه پر غرور من سنگ صبور تو منم اي لحظه سازه عاشقي عاشق با تو بودنم روشن ترين ستاره ام مي خواهمت ، مي خواهمت تو ماندگاري در دلم مي دانمت ، مي دانمت اي همه وجود من نبود تو نبود من اي همه وجود من نبود تو نبود من
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:26 توسط آسمونی |
|
|
امروز تولد مامان و مريم و ميتراست براي من روز تولد كه ديگه معناي نداره ، ولي براي هر سه تاشون روزگار پر از بركت و خوشبختي رو آرزو دارم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:0 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|