![]() |
![]() |
|
|
((درد و دلی در خلوت برای آن که عنایتش همیشه جاری ست))
سلام بر تو ای گل نرگس غروب سرخ را دوست دارم برای اینکه نامهربانی ها را به یادم می آورد و سبزی صحرا و
دشت را دوست دارم چون تنهایی دل را برایم گوشزد می کند. مولای من ، می خواهم با تو درد دل کنم چون زمانه بی رحم بر دل زخم دار،تیشه بی مهری می
زند.این درد دل را فقط به همان حس غریبی می گویم که یک لحظه این دل پاییزی ام را تنها
نگذاشته و نمی گذارد. مولای من در دل تنها وبی پناه من هزاران حرف نهفته ست که ای کاش در مقابلم بودی و سفره
دلم را برایت باز می کردم ولی افسوس،زمانی که قلم در دست میگیرم تا این حرفهای نهفته را
بر روی کاغذ بیاورم دستانم عاجز از نوشتن می شود.
امشب با اینکه سراپای وجودم را زخم های بی التیام فرا گرفته است طبیب این دل بی قرار من
تویی، مرهم باش دلی را که آکنده از خون است.
نمی دانم اکنون که این دل شکسته و غمگینم را می بینی و به ناله هایم گوش می کنی چه
احساسی به شما دست می دهد؟فقط یک چیز را همان حس غریب می گوید که ای آسمان
ابری،امشب شب توست.شب آه و ناله کردن و طلب حاجت.
امشب را همراه با فرشته های آسمانی به عرش بیا و با آنها میهمان باش و جشن و پایکوبی برپا
کن .
ای عزیز بزرگوار همواره کبوترانه نگاهت می کنم و با اشتیاق دانه دانه محبت تو را می چینم.
یادتو پرپروازم می دهد و نامت آوازم می دهد.
حبیبا....
این سرخی چشمانم را ببین که چگونه از اشک سرشارست،ببین که این دستان نیازمند تنها به
سوی تو بلند شده است،ببین که این بنده گناهکار که آیینه از دیدنش گریه می کند هنوز به تو
امیدوار است،ببین این دل شکسته را که امشب تا سحر به عشقت بیدار مانده است و تمام نگاه
نگرانش به توست که چگونه در فراقت پرپر می زند.ببین...ببین...ببین...
دیگر از چه چیز باید بگویم وقتی همه حرفهایم را می دانی...به چه نیتی اشک بریزم وقتی
قطرات اشکم با تو نجوا می کند...سیاه کردن و خط خطی این صفحات سفید بهانه ای بیش نیست،
این واژه ها تنها آمده اند برای کمک به اشکهایم تا رازهای این دل را به تو بگوید.
آقای من ...
به راستی کدامین گریه هایم بی تو به ثمر می نشیند و کدامین راه بدون امید به تو به روشنایی
رسیده است ؟؟
تو تنها راز نورانی اینهمه آرزوهای محال منی وگرنه من کجا و اینهمه امید کجا؟؟ به راستی که تو همون حس غریبی که همیشه با منی...
اما در این ساعات دیگه قلم رو زمین میزارم چون امشب اونقدر زیباست که من نمیتونم توصیفش
کنم و ترجیح میدم چند کلمه ای خودمونی صحبت کنم.
سلامی به زیبایی نام اباصالح به دوستان و عرض تبریک و تهنیت به مناسبت تولد قائم آل محمد (ص)
اما بالاخره این روزه سکوت 100 روزه رو شکستمو برای نوشتن و گفتنی های تازه ، اولین
کلمات غروب پاییز رو با نام زیبای اباصالح و این مناسبت بزرگ آغاز میکنم.
بعد از شمردن هر روز جمعه و انتظار کشیدن حالا دیگه وقتش رسیده که یه کوله بار آرزو رو
با دلی پرازامید رو شونه هام بزارمو و عازم دیار عاشقان حجت خدا بشم.همون جایی که روز و
شب در حسرت دیدنش سوختم و ساختم.
آقا جون هیچ وقت باورم نمیشد تو این روز مبارک منو به مسجد مقدس جمکران دعوت کنی.
می خوام تو این روز بعد از دعا برای تعجیل در فرجت از خداوند مثل همیشه حرفهای دلمو به
خودت بزنم .حرفایی که خوب میدونی چیه ولازم به گفتن من نیست.مگه خودت نگفتی که من بر
تمام احوال شما آگاه هستم و هیچ خبری ازشما بر ما پوشیده نیست؟؟؟مگه نگفتی که توی مسجدت
هر کی دعا کنه دعاشو مستجاب می کنی؟؟؟حالا من دارم میام که مثل همیشه به نیابت خودت ،
12 تا شمع روشن کنمو و تا میتونم نمازتو بخونم و توی سجده های طولانیم دست به دعا بردارم
و حاجتم رو از خودت بخوام.دلم می خواد وقتی بیام اونجا با دست پر برگردم .
یا ابا صالح ای سرور صالحان، یا صاحب الزمان تویی که تمام دنیا در دست توست و هر
غیرممکنی رو میتونی ممکن کنی، تو رو به تمام القابت صدا میزنم و ازت می خوام مثل همیشه
سفارشم رو پیش خدا کنی و ازش بخوای که حاجت این مسافر خسته رو روا کنه.
آقاجون امروز به خونت اومدم آخه رسمه وقتی تولد کسی باشه به خونش بری و بهش تبریک
بگی و از همه مهمتر اینکه عیدی بگیری.امروز هم که روز عیده ، من هم اومدم یه عیدی خوب
از خودت بگیرم .خودتم خوب میدونی که ازت چی میخوام پس من اونقدر تو خونت می مونم تا
عیدیمو ازت بگیرم.
مهدی جان به پنج تن قسمت میدم،به پهلوی شکسته فاطمه زهرا قسمت میدم توی این روز عزیز
کاری کن مثل همیشه با دلی آسوده خاطر،شاد و سربلند منزلت رو ترک کنم.
پس عطرگل یاس میزنم و با شاخه گل نرگس به دیدارت می آیم تا ببوسم خاک پاک جمکران را. السلام وعلیک یا بقیه الله...السلام و علیک یا حجه الله ...السلام وعلیک یا قائم آل محمد(ص) ...
السلام و علیک یا مهدی صاحب الزمان ادرکنی
اللهم عجل لولیک الفرج
آمین یا رب العالمین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:59 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|