![]() |
![]() |
|
|
آیا کسی هست که بدونه آسمون توی غربت چه رنگیه ؟ چه شکلیه ؟اونجا پرنده ها
توی آسمونش چطور پرواز میکنن؟ دونه های بارونش چه بویی داره ؟ دونه های
برفش چه رنگیه ؟
آیا توی فصل زمستون ، توی غربت موندن سوز و سرماش بیشتره ؟آیا واقعاً همون
طوری که میگن بارون و برفش دل آدما رو می سوزونه ؟
آیا غروبش مثل غروب پاییز دلگیره و دلتنگه؟
اصلاً توی غربت آسمونی هست که بخوای شبا توش ستاره ای پیدا کنی که بهت
چشمک بزنه ؟
اصلا چرا راه دور بریم ؟ کسی می دونه غربت یعنی چی ؟
اما من این روزا وقتی به دلم سر میزنم غربت رو واسه خودم همیشه اینطور معنی
میکنم ، غربت یعنی : غم دنیا روی بال شکسته تو .
اما چرا دارم از غربت میگم؟؟؟؟دلیل داره : دلیلشم اینه که باز مثل 3 سال گذشته که
رفتم دانشگاه و تا 2 سال و نیم توی غربت موندم و سوختمو ساختم ، باز دوباره
عازم دیار غربت هستم اما اینبار خیلی از قبل متفاوت تره.
غربت توی زمستون با خاطرات سرد و تلخ گذشته ، غربتی که بیشتر از 15 ساعت
اختلاف مسافت زمانی داره از تنها عشقم یعنی خانواده م و حالا کشیدن غربت و
سختی و دوری برای خدمت سربازی.
و من با این غربت تنها یک هفته بیشتر فاصله ندارم.
آره درست متوجه شدین دوستای عزیزم باید یواش یواش کوله بارمو روی شونه های شب
بزارمو و تا یک هفته دیگه یعنی 1 دی ماه 1386 برای گذراندن دوران آموزشی
خدمت سربازی عازم شهر یزد هستم .
اما یه دنیا خوشحال وشادم میدونید چرا ؟
واسه اینکه وقتی دیروز توی اداره نامه استعفاء م رو نوشتم و به رئیسمون دادم و
زمانی که پای نامه رو امضاء زد و موافقتش رو واسه تسویه و خروج من از اداره
اعلام کرد انگار دنیا رو بهم داده بودن ، انگار یکی از بزرگترین هدیه ها رو از
خدای خودم از آقا و مولای خودم امام زمان (عج) گرفتم.
وقتی رئیسمون گفت تازه امروز 24 آذرماهه و هنوز مونده به اعزامت و باز هم
دوست داریم در خدمت شما باشیم گفتم خسته شدم میخوام بعد از یکسال نفس راحتی
بکشم و این یک هفته باقی مونده رو آزاد آزاد باشم. اونم پیش دستی کرد و گفت برو
بسلامت اما بعد از اتمام دوران آموزشی تازه با شما کار داریم.
وقتی که دیگه با همگی خداحافظی کردم و پام رو از اداره بیرون گذاشتم خدا رو
100 هزار مرتبه شکر کردم ،چرا ؟ واسه اینکه دیگه از این جماعت رذل وکثیف و
گرگ واسه همیشه جدا شدم و دیگه لازم نیست با چشمایی باز ک ث ا ف ت
کاریهاشون رو وایسم و از دور تماشا کنم. جماعتی که دم از خدا و قرآن و پیامبر و
اسلام و مراجع و... همه ی اون چیزایی که میدونید میزنن اما از پوچ هم پوچ ترند و
هیچی ندارن ... هیچی ... بگذریم.
ومن غربت رو با تموم اون سختی هایی که داره به این جماعت ترجیح دادم
اما دوستای گلم به محض اینکه این دو یا سه ماه دوره آموزشی تموم بشه دوباره بر
میگردم به شهرم و باز هم بنا به پیشنهادات مختلف رئیس اداره مون بر میگردم جای
قبلیم و توی شهر خودم خدمت میکنم. هرچند که بخدا قسم نه خودم راضی هستم پام
رو اونجا بزارم نه اینکه رنگ این شهر رو با آدمای ..... ببینم.آخه توی تمام این
مدت خیلی اذیتم کردن و بی مهری های زیادی ازشون دیدم و بارها و بارها من رو
فروختن و باعث دل شکستگیم شدند واین هم تنها یک دلیل داشت که بعداً مفصل
واستون توضیح میدم.
ولی با تمام این حرفا سعی میکنم این آپ آخرم نباشه و روز آخر یعنی جمعه بیام و
آپ خداحافظی رو بزارم و همون جا بطور موقت ازتون خداحافظی میکنم و انشالله
وقتی برگشتم دوباره در خدمتتون هستم و کلی حرف و درد دل هست که میخوام
واستون بگم.
خلاصه اینکه ۲۴ اردبیهشت ماه ۱۳۸۶ پایان راه یک عشق و دقیقا ۷ ماه بعد ، ۲۴ آذر
پایان کار اداری من بود.
اما در آخر فقط ازتون یه چیز می خوام هرچند میدونم غربت ،غربت است و سخته .
اونم اینکه :
واسم دعا کنید که آسمونی توی غربت مثل همیشه همون رنگ آسمون باشه، آبی و
صاف و زلال و پاک و مهربون .
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آيينهها به انتظار نشسته بود
میخواست كه از اينجا بره اما نمیدونست كجا ؟
دلش پر از گلايه بود ولی نمیدونست چرا ؟
دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عکس های يادگاریشو برای ما گذاشت و رفت
برای ما گذاشت و رفت
دل كه به جاده میسپرد کسی اونو صدا نكرد
نگاه عاشقونه یی برای اون دعا نكرد
حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه
تو لحظههای بیكسيش پرنده پر نمیزنه
با كوله بار خستگی تو جاده های خاطره
مسافر خسته من يه عمره كه مسافره
یه عمره که مسافره ...
التماس دعا یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:49 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|