تبليغاتX
غروب پاییز

 

 

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی ابائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیّا و حافظاً و قائدًا و ناصرًا و دلیلاً و عیناً حتّی تسکنه ارضک طوعًا و تمتعه فیها طویلًا

برحمتک یا ارحم الرّاحمین

 

  

 

 آسمونی توی غربت

 

 

همونطوری که در اولین دقایق سال 1387 ، لحظه سال تحویل رو با 12 بار خوندن دعای فرج

 

آغاز کردم اینک اولین آپ سال 87 غروب پاییز رو با دعای زیبای فرج و با عشق به حس

 

غریب آغاز میکنم.

 

دوست داشتم به نیابت آقا امام زمان (عج) ، دوازدهمین غائب همیشه حاضر در دوازدهمین روز

 

از سال 87 وبلاگ رو واسه عرض تبریک سال نو آپ کنم و توی این آپ از همون حس غریبی

 

که حتی یک لحظه اونم توی غربت آسمونی رو تنها نگذاشت واستون بگم.

 

4 اتفاق که هیچ وقت توی زندگیم از یاد نخواهم برد و هیچ وقت به سادگی از کنارشون رد

 

نمیشم و  بعنوان اتفاقات عادی و معمولی یاد نمی کنم بلکه اسمش رو تنها یه چیز میزارم :

 

معجزه صاحب الزمان.

 

قبل از هرچیزی عید رو به تموم دوستای مهربونم تبریک عرض میکنم وامیدوارم که سال خوبی

 

داشته  باشید و این نوروز براتون پربارترین سالی باشه که تا حالا داشتید 

 

اما بعد از تبریک سال 87 ، لازم میدونم قبل از اینکه بریم سر اصل مطلب همین جا از شما

 

دوستای عزیزم عذرخواهی کنم به دلیل اینکه طبق قولی که توی آخرین آپم داده بودم روز جمعه

 

یعنی آخرین روز قبل از سفرم به شهر یزد ، باهاتون خداحافظی کنم و وبلاگ رو آپ کنم ، ولی

 

خوب نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه این فرصت پیش نیومد.

 

تنها دلیلشم این بود که روز 30 / 9 /86 مصادف با عید قربان قرار بود اتفاق بزرگی بیافته و

 

یه سرنوشت یه زندگی یه عشق پاک رقم بخوره.

 

آره قرار بود یه روز قبلش یعنی شب عید قربان به اتفاق خانواده به سمت همدان مسافرت

 

میکردیم و واسه مراسم نامزدی داداشم مهدی میرفتیم خونه دائیم وهمین امر باعث شد که من تا

 

روز جمعه اونجا بمونم و دقیقاً غروب جمعه بود که از اونجا برگشتم و خودم رو واسه سفر 2

 

ماهه که فرداش در پیش داشتم آماده کردم و با دوستان نزدیک و فامیل خداحافظی کردم و مجال

 

اینکه وبلاگ رو آپ کنم دیگه نبود. امیدوارم که به بزرگی خودتون عذر بنده رو بپذیرین.

 

اما همین جا از مهدی صاحب الزمان (عج) واسه مهدی و نامزدش لیلا عزیز آرزوی خوشبختی

 

و سعادت و سلامتی میکنم و انشااله که سالهای سال خوب وخوش در کنار هم زیر سایه       

 

ابا صالح زندگی کنن و تا چند ماه آینده که زندگی مشترکشون رو آغاز می کنن تا آخر عمرشون

 

سنگ صبور و و یار و یاور خوبی واسه همدیگه باشن. انشااله... 

 

این روزا اونقدر سرم شلوغه و برنامه های روزمره م زیاده و این سربازی ما توی ارگان از

 

یک طرف  و فعالیتهای مختلف دیگه (که بعداً راجع بهشون واستون  میگم و سورپرایزهای

 

زیادی هم واستون دارم) از طرف دیگه همه باعث شدن که خیلی شبها دیر بیام خونه و حتی بین

 

دیدار با دوستای  نزدیکم فاصله بیافته و فرصت یه آپ کوتاه رو هم بهم نمی دن.

 

اما خوب توی سال جدید سعی میکنم با برنامه ریزی دقیق وبلاگ رو هم زود به زود آپ کنم و

 

منتظر  آپهای جدیدتر در آینده ای نه چندان دور باشید چون خیلی صحبتها و خاطرات از غربت

 

و اتفاقات مختلف که توی این مدت واسم افتاد دارم.بگذریم...

 

بریم سر اصل مطلب :

 

توی این آپ اومدم که از چهار معجزه ای که توی دوره آموزشی سربازی با تموم وجود لمسش

 

کردم واستون بگم.

 

مطمئناً خوندنش خالی از لطف نیست و شک ندارم واسه همتون خیلی جالب باشه حتی واسه

 

خود من که مدام این روزا مرورش میکنم تازه تر میشه.

 

پس این مطلب رو حتماً حتماً با حوصله کامل و در تنهایی مطلق و به دور از هر مشغله فکری

 

بخونید.دلیل این شرط بنده رو بعد از پایان مطلب به خوبی درک خواهید کرد.

 

****دوره آموزشی سربازی - دی و بهمن ماه سال 1386 ****

 

معجزه اول : دقیقاً 5 دی ماه بود اوایل دوره که من هیچ آشنایی با محیط پادگان نداشتم صبح

 

زود برف شدید و سنگینی در حال بارش بود .بعد از نماز صبح به دلیل اینکه ما آخرین گروهان

 

بودیم بایستی به سرعت داخل بلوار که 300 متر از نمازخونه فاصله داشت بخط می شدیم.من

 

در حال دویدن بودم و هوا هم تاریک مطلق بود نرسیده به گروهان احساس کردم بی اختیار روی

 

یه بلندی رفتم وقدم بعدیم رو بلندتر از قبل برداشتم.وقتی به پشت سرم نگاه انداختم متوجه جوی

 

آبی شدم که برف کاملاً روش رو پوشونده بود و من توی اون 10 روز اصلا نمیدونستم اونجا

 

جوی آبی وجود داره . اونم با عمق و پهنای یک متری . یک هفته از این اتفاق نگذشته بود که

 

یکی از بچه های گروهان خودمون دقیقا همون جا توی همون جوی آب افتاد و یکی از پاهاش

 

شکست. اتفاق اول گذشت.

 

معجزه دوم : دقیقا 12 دی ماه بود که آقای خامنه ای قرار بود به یزد بیاد و ما رو هم به دیدار

 

ایشون ببرن . اما صبح که واسه نماز بیدار شدم سرما خورده بودم و گلو درد عجیبی داشتم و

 

از طرفی دندان درد شدیدی هم داشتم بحدی که قادر نبودم حتی یک کلمه صحبت کنم.

 

وارد نمازخونه که شدم با اشاره به فرمانده مون گفتم نمیتونم نمازبخونم اما قبول نکرد و گفت

 

باید بخونی. بغض سنگینی توی گلوم بود و اشک توی چشمام جمع شده بود خیلی حالم گرفته

 

بود من هم نشستم زمین و نمی تونستم حتی نشسته نمازم رو بخونم.آخر نماز طبق روال همیشه

 

دعای فرج رو که داشتن میخوندن دستم رو گونه سمت چپم بود بی اختیار آروم آروم توی دلم

 

دعای فرج رو زمزمه میکردم حتی لبم رو تکون نمیدادم. تا اینکه بعد از سلام به ائمه مثل

 

همیشه به سرعت دویدیم که بخط بشیم و من هم پشت سر بقیه در حال دویدن بودم.وارد سلف

 

شدیم که صبحانه بخوریم در حال خوردن کره و عسل بودم و صبحانه تموم وبه سمت آسایشگاه

 

حرکت کردم که یهو متوجه گلو درد و دندان دردم شدم که بصورت عجیبی بعد از خارج شدن از

 

نمازخونه خوب شده بود . اصلاً نه احساس سرما خوردگی میکردم نه دندان درد. اتفاق دوم هم

 

گذشت.

 

معجزه سوم : بعد از مرخصی 9 روزه میان دوره ای که داشتیم و به یزد برگشتم.12 بهمن ماه

 

یکی از روزها بعد از تمرین احساس سرماخوردگی کردم اما جدی نگرفتم.تا اینکه اون شب

 

شدیدترین سرما رو در طول دوره خوردم و تب و لرز شدیدی کردم تا حدی که به بهداری

 

رفتم.اون شب خواب بودم که بدلیل عدم آنکارد تختم واسم پست تنبیهی زده بودن و خودم بی

 

خبر بودم.ساعت  2 بود که پاسبخش اومد روی سرم و بیدارم کرد و گفت پاشو پست داری.گفتم

 

حالم خیلی بده استراحت پزشکی دارم نمیتونم یکی دیگه رو بفرست.گفت نمیشه باید دیشب با

 

فرمانده هماهنگ میکردی حالا هم نری سر پست ترک پستت رو رد میکنم.هر چی ازش خواستم

 

قبول نکرد.از طرفی هم نمی تونستم از روی تخت تکون بخورم چه برسه به اینکه ساعت ۲

 

تا ۳۰/۳ پست داشته باشی اونم پست بیرون توی سرما زیر بارش برف شدید و سوزی که

 

شهر کویری یزد داشت.

 

خیلی سعی کردم پاشم اما نشد تا اینکه نام آقا امام زمان رو بردم و مثل همیشه متوسل شدم به

 

ایشون از تختم اومدم پایین و پوتین به پا کردم و زمانی که بیرون رفتم مدام امام زمان رو به

 

تموم القابش صدا میزدم فقط واسه اینکه توی اون مدت واسم مشکلی پیش نیاد و تا آخر پست

 

طاقت بیارم و با اینکه اصلاً حالم مساعد نبود پست بیرون اونم ساعت ۲ تا ۳۰/۳ کوتاه ترین

 

پستی بود که توی اون پادگان داده بودم و نفهمیدم اون یک ساعت ونیم بیرون چطور گذشت و

 

انگار نه انگار که زیر برف و توی سرما وایسادم که به خیر و خوشی اون پست تموم شد و

 

رفتم استراحت کردم.اتفاق سوم هم گذشت.

 

معجزه چهارم : دقیقاً 20 بهمن ماه بود که شب یکی از بچه های آسایشگاه توی خواب از طبقه

 

دوم تختش پایین افتاد و با صورت به زمین خورد و بینیش خورد شد و یک هفته بستری بود. 

 

سه روز بیشتر نگذشته بود یعنی 23 بهمن ماه بود که شب وقت خواب یه حس عجیبی داشتم

 

انگار بهم الهام شده بود که امشب منم از روی تخت پایین می افتم. اون شب خودم رو به طرف

 

دیوار کناریم انداختم و خوابیدم که اون اتفاق واسه من تکرار نشه. ساعت نزدیک 2:30 صبح

 

بود که ناخودآگاه یه شوک عجیبی به بدنم وارد شد و از بالای تخت به پایین پرت شدم اونم منی

 

که چنین سابقه ای نداشتم.

 

اما وقتی چشام رو باز کردم دیدم با دوکف دست روی زمین فرود اومدم و با ضرب صدای دستم

 

کل آسایشگاه بیدار شدن و بطرف من دویدن که اگه مشکلی پیش اومده من رو هم به بهداری

 

ببرن.اما خیلی عجیب بود خودمم باورم نمیشد من با اون خواب سنگینی که داشتم اصلا احساس

 

خواب آلودگی نمیکردم و انگار که بیدار بودم .

 

بچه ها انتظار نداشتن از روی زمین بدون کمک کسی پاشم اما در کمال تعجب جلوی چشم

 

همشون ایستادم و حتی کوچکترین خراش یا ضربه ای به بدنم وارد نشده بود و سالم و تندرست

 

بودم.اتفاق چهارم هم گذشت.

 

آره در آخرین روزهای آموزشی توی غربت آسمون همچنان به رنگ حس غریب بود.اسم این

 

رنگ رو باید چی گذاشت؟چرا توی اون دو ماه که اونجا بودم این چیزا رو دیدم؟واقعاً امام زمان

 

میخواست چه چیز رو به این بنده گناهکارش ثابت کنه؟ مگه من کی هستم که اینقدر هوام رو

 

داشت؟آیا اینا رو واقعاً لازم بود نشونم بده؟نشون نمیداد چی میشد؟آیا من تغییر و تحولی توی

 

زندگیم رخ میداد یا نه؟توی اوج دلتنگی و تنهایی و خستگیم  توی غربت چرا منوتنها نذاشت؟

 

واقعاً چرا؟و خیلی سوالات دیگه که واسه من یا شما که دارید می خونید ممکنه مطرح بشه ؟

 

اما من جواب تک تک این سوالات رو از خود آقا امام زمان (عج) گرفتم و بعداً واستون توضیح

 

میدم. اما فعلا نوبت شماست به این سؤال من جواب بدید :

 

خوب به نظرتون اسم این چهارموردی که تعریف کردم رو چی می ذارین؟ حادثه ؟ اتفاق ؟ یا

 

                                                  معجزه ؟ ؟ ؟ ؟

 

آسمونی 

 

            مهدی صاحب الزمان یار و یاور همتون باشه      

  

یا علی  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:46  توسط آسمونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .

پيوندهاي روزانه
سايت رسمي ناصر چشم آذر

آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
مهشيد و شيما (يه وبلاگ معركه)
ابلهی که همه چیز میدانست !(امير)
سايه تاريك نيلوفر(ماري)
خروس بي محل(شهرام)
قلب يخي(صبا و حسين)
با من بیا(مریم جونی)
نيلوفر مرداب(نيلو)
چتر كاغذي(سحر)
ني ني بلا(راحله)
نقطه عشق(...م)
دل تنهاي تنها(تنها)
بياوببين( محمد)
روزهاي بي خاطره(زيبا)
باز هم خدا هست(نيما)
دريا(فاطمه)
گل پونه ها (پريسا و پيام)
شعرهاي عاشقانه(ماهان)
طوفان آرام(يلدا)
فرشته سوسول(فرشته)
روياهاي دور(نيكتا)
پنجره(دريا)
ياس 101 ( آرش )
فرياد زير آب(بي تارو پود)
اميد خوشتيپ(اميد)
عاشق كوچولو (جوروشا)
parnian-dalili(پرنيان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM