![]() |
![]() |
|
|
باز هم با آغاز جمله هام ، باز هم از توصیف یک عشق ، دلهره و هراس دارم.ترس از اینکه این بنده ایی که آتش معصیت در وجودش شعله ور گشته می خواهد با واژه هایی کوچک از یک عشق بی انتها که هیچگاه عطش این دل خسته را از بین نمی برد سخن بگوید. توی این روزا از بازی با واژه ها نا امیدم ، حتی بزرگترین اونها هم نمی تونن گوشه ای از این عشق رو توصیف کنن ، به راستی که این واژه ها واسه نشون دادن ارادات خاص من به تو خیلی خیلی حقیرن. اما عشق و محبت عجیب تو به من همیشه قابل نشون دادن بوده و هست و خواهد بود و لحظه به لحظه میشه گرمی و لطافتش رو به راحتی توی این جاده پر از فراز و نشیب زندگیم حس کنم. باز مثل هرسال روز موعود فرا رسیده ، روز عید ، روز جشن و پایکوبی کردن و نجوای دعای توسل ، روز بی قراری های این دل بی تاب. روز دوختن چشم نگران این بنده حقیر واسه گرفتن حاجاتش. تنها تو از این دل زخم خورده ام خبر داری، این دلی که زخم تیشه بی مهری مردمان روزگارش ، البته نامردمان روزگار،طاقت را از او گرفته است. تنها تو از این اشکها خبرداری که حاصل کدام نامهربانی های این روزگار بی مروت است ، تنها تو معنای رنگ و بوی اشکهای تلخی را میدانی که بر سجاده نیازم جاری میکنم و تنها تویی که صدای هق هق گریه های شبانه ای را که در خلوت شب از اطرافیانم پنهان میکنم می شنوی.تو خوب میدانی که این گریه ها از چه چیز و برای چیست؟ امشب اشکهایم را سرازیر میکنم تا بدرقه سفر آرزوها و حاجاتم به آسمان شوند ،آری اشکهایم اوج فریاد این دل شکسته ست به سوی تو ، اشکهایم مهر استجابت دعاست. امشب را می خواهم مثل نیمه شعبان پارسال تا سپیده دم تنها به تو متوسل بشم، دستانم را عاجزانه به سوی آسمان بلند کنم و با چشمانی که با اشکهای پراز حرف این دل شکسته تزئین شده اند به آسمان بنگرم و زیرلب عاشقانه دونه ، دونه القابت رو صدا بزنم و بعد از هرکدومشون حاجتم رو بخوام. آقاجوون میدونم که مثل همیشه جواب اشکهایم را میدهی و امشب آسمونی رو نزد فرشتگان آسمونی دعوت میکنی ، اما افسوس ، افسوس از اینکه با بال شکسته امکان پریدن نیست ، پس دستانم را بگیر و باز هم تویی که پرپروازم میدهی.پس امشب مرهمی بگذار بر روی این بال شکسته ام که شوق پریدن آرام و قرار را از دل بی قرارم ربوده است ، آری روی زخم کهنه این دل خسته فقط رهایی مرهمه. میلاد یاس نرگس ، مهدی صاحب الزمان (عج) رو به آن حضرت بزرگوار و تموم دوستای مهربونم تبریک عرض میکنم. چند روزه که به خوبی بوی عید رو احساس میکنم ، وقتی توی شهر راه میرم و به پلاکاردها نگاه میکنم و از کوچه پس کوچه هایی که با چراغهای رنگی تزئین شده ، عبور میکنم و مردمی رو میبینم که مشغول انجام تدارکات نیمه شعبان هستند ، نمیدونم چرا احساس غرور میکنم ، سرم رو بالا میگیرم و قدمهام رو محکم بر میدارم و از خوشحالی زیرلب دعای فرج رو زمزمه میکنم.نمیدونم این حس غرور از چیه؟فقط اینو خوب میدونم که روز عیدی گرفتن من از مهدی صاحب الزمان (عج) فرا رسیده ، روزی که با همه روزهای دیگه ای که از آقا کمک میخوام و طلب حاجت میکنم خیلی فرق میکنه. همیشه رسم بوده و هست که روز عید به دیدار همدیگه بریم ، کینه ها و کدورت ها رو دور بریزیم ، عیدی بدیم و عیدی بگیریم و امشب هم شب عیده ، شب شادی کردن و جشن و سرور ، شب زمزمه دعای توسل ، شب درد و دل با آقا، شب عهد و پیمان بستن با مولا واسه شروعی تازه. از همه مهمتر شب عیدی گرفتن و طلب حاجات. مهدی جان از وقتی که خودم رو شناختم شما رو هم کنارم دیدم. دیدم که یک لحظه در سخت ترین شرایط زندگی تنهام نزاشتی.دیدم که هروقت نام زیبای اباصالح رو صدا میزدم به دادم میرسیدی. هروقت بهم پشت پا میزدن فریاد یا مهدی بود که حقم رو ازشون میگرفت.دیدم که عشق تو ناجی فاصله ها بود ، فاصله های زیادی که از این عشق بین من و شما ذره های کم نکرد من رو از قبل هم شیداتر کرد. گاهی وقتها که به گذشته فکر میکنم به زمانی که تک و تنها وارد یه پادگان نظامی اونم توی دیار غربت شدم دلم بدجوری میگیره اما وقتی اون همه محبت و لطف شما ، اون 4 معجزه بزرگ ، اون همه امدادهای غیبی رو در کنارش به یاد میارم به خودم می بالم و عجیب احساس غرور میکنم. به مولا خیلی نوکرتم. یادم نمیره وقتی که از آموزشی برگشتم و دوست عزیزم آقا رضا گل میخواست یک هفته بعد بره سربازی ، گره بزرگی توی کارش افتاده بود و به خیلی ها رو انداخته بود تا زودتر بره سربازی و روزی که قراربود اعزام بشه ، حوزه نظام وظیفه بهش جواب رد داد و کارش رو 3 ماه عقب انداختند چقدر ناراحت شده بود ، با دیدن ناراحتی اون غم دنیا توی دلم ریخت ، مدام زیر لب از آقا کمک خواستم و دم دمای غروب همون روز گفتم بریم یه جایی من تضمین میکنم ، قول میدم کارت درست بشه و یه راست دو نفری به چاه صاحب الزمان رفتیم و به نیابت آقا امام زمان 12 تا شمع روشن کردیم . فردای همون روز آقا رضا از پادگان کرج به من زنگ زد و گفت کارم درست شد.(البته با معرفت بدون خداحافظی رفت). وقتی این خبر رو شنیدم انگار بهم دنیا رو دادن چقدر از آقا تشکر کردم که جلوی دوستم منو رو سفید کرد و نشون داد خیلی دوستم داره . به مولا خیلی نوکرتم. یادم نمیره شبی که توی منطقه پاسبخش بودم و همون شب یکی از دوستای عزیزم آقا میثم گل سعادتی نصیبش شده بود و توی مسجد جمکران بود ، چقدر اون لحظه به حالش غبطه خوردم و راستش رو بخواین بهش حسودیم شد. یادش بخیر گوشی موبایلش رو جلوی مسجد بالا گرفت و گفت مهرداد هر چه دل تنگت می خواهد بگو. من هم کلی دعا کردم که خدا رو شکر هر چی خواستم بهم داد. همون شب بود که من خواب موندم و نگهبانها ترک پست کردن و اسلحه شون گم شد و خدا عالم بود که چه بلایی باید سرم می اومد اما به صبح نکشید که همه چی به خیر و خوشی درست شد.به مولا خیلی نوکرتم. یادم نمیره بی مهری هایی که توی منطقه از همه دیدم و چقدر این در و اون در زدم و به عالم و آدم رو انداختم که از اونجا برم و سربازیم رو توی اداره ای که قبل سربازیم مشغول کار بودم بگذرونم. تموم کسایی که ادعای رفاقت و آشنایی و فامیلی میکردن نتونستن کوچکترین کمکی کنن تا اینکه سه هفته گذشته یه روز جمعه غروب که حسابی از این وضعیت خسته شده بودم از خونه بیرون زدم و یه راست رفتم چاه صاحب زمان دو رکعت نماز امام زمان خوندم و به آقا متوسل شدم و مثل همیشه به عشق مولا 12 تا شمع روشن کردم و طولی نکشید که خیلی راحت بدون هیچ دردسری ، بدون منت هیچ بنده ای تسویه م رو از منطقه گرفتم و به اداره رفتم و الان سرباز همون اداره هستم. به مولا خیلی نوکرتم. یادش بخیر 7/6/1386 نیمه شعبان پارسال بود و اون شب بعد از مدتها وبلاگ رو آپ کردم و ازت چیزایی خواستم که همه رو بهم دادی ، یادش بخیر عهدو پیمانی که اون شب باهات بستم .یادش بخیر قرار بود اون شب چه اتفاقی بیافته اما ..... بگذریم. به مولا خیلی نوکرتم. اصلا چرا از اولین دیدارمون نگم.شیرین ترین لحظه عمرم که هیچ وقت از یاد نمیره.اولین باری که به خاک پاک جمکران بوسه زدم و منو به مسجد مقدست دعوت کردی ، چیزایی خواستم که همه اونا رو هم بهم دادی غیر از یه چیز که خدایش اونم تو دادی اما ..... بی خیال. بازم به مولا خیلی نوکرتم. اما مهدی جان همه اینا رو گفتم واسه خاطر چند چیز : اینکه هنوزم عشق و محبتت به من توی زندگیم جاریه ، هیچ وقت عشق تو از یادم نخواهد رفت. اینکه از زمانی لطفت رو شامل حالم کردی و منو به نوکری خودتون قبول کردی منت هیچ بنده ای رو به جان نخریدم. اینکه هر چی که ازت بخوام بهم میدی فقط این دل باید حوصله کنه ، صبر داشته تا تک تک حاجاتش رو ازت بگیره و من تا آخر عمر صبر خواهم کرد واسه گرفتن حاجتم. اما امشب شب جشنه ، شب عیده ، شب تولد یگانه منجی عالم بشریته، شبیه که اونقدر زیباست که از خوشحالی توی پوستم نمی گنجم . زبونم بند اومده هیچی به ذهنم نمیرسه که بخوام این عشق جاودانه رو توصیف کنم . اعتراف میکنم که من در برابر این همه لطفت کم آوردم نمی دونم چی بگم ... نمی دونم ... اما یه چیز رو خیلی خوب میدونم اینکه امشب شبیه که واسش روزشماری کردم ، شب گرفتن عیدی از مهدی صاحب الزمان (عج). یا مهدی (عج) این منم ، آسمونی ، همون عاشق همیشگیت که توی بدترین و سخت ترین شرایط زندگیش تو رو از یاد نبرد . تا زنده ام فقط و فقط، تنها از خودت مدد می خوام و تنها سه آرزوی بزرگ دارم. امشب اومدم که بعنوان عیدی سه آرزوی بزرگ کنم و این سه آرزو بشه عیدی تولد امسال شما به من . عیدی اول : سلامتی و تندرستی خودم و خانواده و دوستای عزیزم و خانواده شون. عیدی دوم : موفقیت و سربلندی و عاقبت بخیری خودم و خانواده و دوستای عزیزم و خانواده شون. عیدی سوم : آخری رو هرچند توی جمع درگوشی صحبت کردن زشته اما آروم و درگوشی میگم که بدونی خیلی مهمه ، خیلی بهش محتاجم و فقط تویی که میتونی کمکم کنی. مهدی جان تو رو به تموم القابت ، به جد بزرگوارت حضرت محمد (ص) ، به پنج تن و به پهلوی شکسته فاطمه زهرا (س) قسمت میدم هرچه زودترحاجتم رو روا کنه. مهدی جان تویی که بر احوال همه آگاه هستی ، تویی که هر غیر ممکنی رو میتونی ممکن کنی ، ای حس غریب آشنا، خودت خوب میدونی ازت چی میخوام ،پس عیدی من یادت نره. راستی مهدی جان داشت یادم میرفت هنوز آداب و رسوم دعا کردنم از یاد نرفته ها... ، ببین سرورم باز به عشق خودت 12 تا شمع رنگی توی سقاخونه روشن کردم.
السلام و علیک یا بقیه الله...السلام و علیک یا حجه الله... السلام و علیک یا قائم آل محمد (ص)... السلام و علیک یا اباصالح ...السلام و علیک یا مهدی صاحب الزمان ادرکنی (عج). ((آمین یا رب العالمین))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:30 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|