![]() |
![]() |
|
|
سلام مهرداد هستم ، با اجازه تون اومدم خداحافظی کنم ، هر خوبی و بدی دیدین به بزرگی خودتون حلال کنید ، بالاخره ما هم رفتنی شدیم... ای بابا وبلاگ رو که نمی گم ، خیال کردین ؟؟ عمراً... لابد می پرسین این خداحافظی واسه چیه؟ این همون جمله ای که دقیقاً یکسال پیش به هرکدوم از دوست و فامیل که می رسیدم میگفتم. دیروز با دوست گلم، آقا رضا رو میگم قراربود که واسه دادن ایده مون به یه ترانه سرا پیش یکی از دوستامون بریم. بعد از اینکه کارامون تموم شد دم دمای غروب بود که طبق روال همیشه که هر کدوم یه پیشنهاد جدید میدیم ، رضا گفت مهرداد حال کردم امروز رو تا یه جایی آروم و با صفا خارج از شهر بریم ، من هم که همیشه پایه هر عشق و حالیم گفتم : داداش رضا عشق کردی برو... رضا هم عشق سرعت ، گاز ماشینش رو گرفته بود و با 160 تا سرعت به سمت بیستون حرکت کرد. ناخودآگاه یه ترانه که هردومون کلی ازش خاطره داشتیم اومد ، رضا به من نگاهی کرد و گفت : مهرداد پارسال این موقع ها یادت می یاد ؟من کجا بودم و تو کجا بودی ؟رضا گفت این مطلب خوبی هستش واسه نوشتن توی وبلاگ نمی خوای وبت رو بعد از این همه مدت آپ کنی؟ من هم گفتم اتفاقاً حسش اومد همین امشب مطلب رو می نویسم. هیچ وقت نمی تونم اون دوران و شرایط سخت پارسال رو فراموش کنم؟پارسال بود که من واسه حلال خواهی و خداحافظی بعد از 2 سال بخاطر یه سوء تفاهم که با رضا قهر بودم اومدم جلو و آشتی کردم. یه سوء تفاهم کوچولو واسه خاطر یه موجود پست و بی ارزش که لیاقتش همون خوار و ذلیل شدن بود باعث شد بین یه دوستی عمیق و چندین ساله فاصله بندازه . البته ما مقصر نبودیم ، اون خیلی خوب بلد بود از چه روشی استفاده کنه و با دورویی و دروغ و تظاهر و ریا از احساسات پاک ما سوء استفاده کنه...واقعاً خدا واسش نسازه ... من که هر وقت یادش می افتم نفرینش میکنم و از خدا میخوام بیشتر از اینا جوابش رو بده . انشاءالله. چقدر خوبه آدم همیشه نگاهی به گذشته هاش داشته باشه ، واسه زندگی و ساختن آینده ش حسابی انگیزه پیدا کنه ، اشتباهات گذشته رو تکرار نکنه و از همه مهمتر روز به روز برای پریدن اوج بگیره. اصلا باورم نمیشه ، دقیقاً یکسال پیش بود توی حوزه نظام وظیفه نشسته بودم و با کوله باری که پر از خاطرات و و دلی که پر از گلایه و قصه بود انتظار می کشیدم زودتر با غربتی که رو به روم بود دسته و پنجه نرم کنم. همین پارسال بود که از تک تک دوستای خوبم مثل آقا رضا ، آقا میثم گل و ... خداحافظی کردم و اومدم وبلاگ رو با موضوع کی می دونه آسمون توی غربت چه رنگیه ، آپ کردم و از دوستای وب هم خداحافظی کردم. همین پارسال بود که با رضا دو نفری یک هفته مونده بود برم سربازی به یاد گذشته ها رفتیم دانشگاه تویسرکان و توی اون یک شب چه خاطراتی که از گذشته زنده نشد و چه درد و دلایی که نکردیم. همین پارسال بود وقتی میخواستم سوار اتوبوس بشم رضا رو بغل کردم و گفتم داداش دعا کن زودتر آموزشی من تموم بشه و برگردم و یه زندگی تازه رو از نو با اراده ای قوی توی راه تازه ای شروع کنیم. همین پارسال بود که من تک و تنها توی اولین روز از فصل سرد زمستان روی خاک غربت قدم گذاشتم و لباس سربازی به تن کردم. همین پارسال بود که واسه ضربه روحی که خورده بودم هر شب پشت آسایشگاه با خدای خودم و امام زمان خلوت میکردم و تک تک نیازهام روبا اشکهای سرد و زلال از امام زمان می خواستم. همین پارسال بود که امام زمان واسه این که بگه هنوز هواتو دارم چهار معجزه بزرگ رو بهم نشون داد. همین پارسال بود که توی اوج تنهایی بودم و روزها رو یکی یکی شمارش میکردم تا زودتر به آغوش گرم خانواده م و جمع صمیمی دوستام برگردم. همین پارسال بود که یکی از شبها که مثل همیشه برای اینکه روحیه ام عوض بشه به رضا تلفن زدم و بعد از کلی خوش و بش و تعریف گفت مهرداد دیشب سارا یوسف زاده به گوشیم اس ام اس داد و زنگ زد . یادم نمیره چه شبی بود ، چقدر حالم گرفته شد نه از اینکه اون برگشته بود ، نه ... چون اون واسه من دیگه مرده بود. از اینکه من دوسال خودم رو اسیر چه آدم هوس باز و کثیفی کرده بودم و چقدر راحت با احساسات پاکم بازی کرد.اصلاً اسم اون رو نمیشه آدم گذاشت.هیچ وقت این اندازه از دنیا متنفر نشده بودم و حالم بهم نخورده بود . اون باز هوسهاش طغیان کرده بود و واسه ارضاء کردن خودش دنبال راهی میگشت که یکی دیگه رو قربانی کنه . توی مدت 2 سالی که من و رضا باهم قطع رابطه کرده بودیم ، رضا هنوز به شخصیت واقعی اون و دوستاش پی نبرده بود چون از خیلی چیزا خبر نداشت ، من کل ماجرا رو واسه رضا تعریف کرده بودم و در اون شب بیاد ماندنی داش رضا گل در جواب اس ام اس های اون بخوبی ثابت کرد که دوتا داداش هیچ وقت پشت همدیگه رو خالی نمی کنن و زمانی که اس ام اس ها رو داخل گوشی رضا دیدم خیلی خیلی خوشحال شدم از اینکه رضا تموم حرفای دل من رو به زیبایی گفته بود و با لحنی کوبنده و مسخره آمیز جواب تموم دروغ ها و ریاکاری های اون و دوستاش، تو این چند سال اخیر رو داده بود .بعدش من و رضا کلی به این خار شدن اونها خندیدیم . راستش رو بخواین یه حقیقت رو نمیشه کتمان کرد،توی این یکسالی که از رابطه مجدد من و رضا میگذره به قدری دوستی و علاقه مون نسبت به قبل زیادتر و عمیق تر شده که خیلی ها حسرت داشتن چنین رابطه ای رو میخورن...بگذریم. اما دنیا که یه جور نمی مونه ؟ به نظر شما این همه شکست و سختی نوید دهنده پیروزی و سربلندی نیست؟ اما پارسال کجا و امسال کجا ؟ زندگی من توی این یکسال تغییر و تحولات مثبت و بزرگی داشت.خدا رو شکر ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر به تموم چیزایی که می خواستم رسیدم. الحمدالله زندگی آروم و بدون دغدغه ای دارم. هر روز یک فکر جدید و مثبت باعث میشه انگیزم رو واسه ساختن آینده ای نه چندان دور بیشتر و بیشتر کنه و قدم هام رو استوارتر و بلندتر بر دارم. الان از کل این دوران پر پیچ و خم سربازی تنها 5 ماه به پایانش مونده و اون وقت با خیالی آسوده میتونم تموم برنامه هایی که پشت سر هم چیدم رو عملی کنم. همین چند روز اخیر من و رضا دوباره به یاد گذشته ها به دانشگاه تویسرکان رفتیم اما بر خلاف پارسال هیچ احساسی از گذشته هامون وجود نداشت غیر از چند خاطره که وقتی می خواستیم ازش صحبت کنیم صدای قهقه مون تا اون ور دانشگاه می رفت . ما خودمون رو بازیچه دست عده ای کرده بودیم که هویتشون همون موقع مثل روز روشن بود اما نمی خواستیم قبول کنیم که اونا آدمهای هوس بازی هستن که شخصیتشون مثل طبل تو خالی و پوچه و هیچی نیستن ...هیچی... اما...اما... از تموم اینا که بگذریم از یه نفر و یه چیز نمیشه گذشت.کسی که نمیشه با زبون عادی توصیفش کرد ، کسی که اون قدر خوبه که نمی دونم از کدوم خوبی هاش بگم. توی تموم این مدت همش از آقا امام زمان (عج) می خواستم که یه جوری روی دل شکسته م مرهمی بزاره و یکی رو شریک تنهایی هام کنه . خدا رو شکر میکنم واسه دوست خوبی که خدا سر راهم قرار داد . کسی که مدت زیادی نیست که باهاش آشنا شدم اما احساس میکنم این همونیه که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم و بالاخره پیداش کردم. کسی که بهترین شریک واسه غم و شادی منه. کسی که خوب درکم میکنه و میدونه چی میگم ... کسی که منو شیفته صداقتش کرد نه ظاهرش. کسیه که ظاهرش رو نساخته که بیاد و احساساتم رو لگدمال کنه ، اون اومده که محکم دستام رو بگیره و من هم بخوبی احساسش رو میتونم باور کنم چون این احساس از وجودش بیرون میاد و وجود اون مثل یه فرشته پاک و آسمونیه حتی از آسمونی ها ، آسمونی تر و مهربونتر. کسیه که هر کاری واسه داشتن و رسیدن به من میکنه و هر خطری رو به جوون میخره ، کسی که ترسو نیست. کسیه که یا علی نمی گه اما علی رو میشناسه. کسیه که دروغ نمی گه چه برسه به اینکه قسم دروغ بخوره . کسیه که عاشقم نیست که بگه عشق بچه بازیه ، کسیه که دوستم داره ومعنی دوست داشتن رو می فهمه. همین جا واسه این دوست گلم و خانواده عزیزش از امام زمان (عج) آرزوی سلامتی و سربلندی و موفقیت و خوشبختی میکنم و امیدوارم به تموم چیزایی که توی زندگی میخواد برسه. آمین یا رب العالمین. اما درسته که لطف و عنایت آقا امام زمان (عج) روز به روز توی زندگیم بیشتر و بیشتر میشه اما با تموم این اوصاف هیچ وقت نمی تونم اون کسی که روزهای تلخ و وحشتناک پارسال رو واسم ساخت حلال کنم و همیشه از خدا خواستم و می خوام که یکی مثل خودش رو نصیبش کنه که ... انشاءالله. اما به زودی زود واسه شما دوستای عزیزم که به غروب پاییز سر میزنید سورپرایز مخصوصی دارم که تا پستهای بعدی متوجه خواهید شد. فقط منتظر بمونید. خلاصه اینکه پاییز هم تموم شد اما تا یه غروب پاییزی دیگه حتما به من سر بزنید.
راستی یادم رفت بپرسم ؟ شما از پارسال تا امسال چقدر تغییر کردین ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 15:45 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|