![]() |
![]() |
|
|
همیشه فکر میکردم پاییز دلگیرترین فصل زندگیمه.اما غافل از اینکه بهارهم با تمام طراوت و زیباییش یه روز به غمگین ترین فصل زندگیم تبدیل میشه. باران بهاری اول صبح که با عطرش یادآور بهاره و قطره های نشسته بر روی برگهای سبز اشک سردی است که بر صورت برگها نشسته. روزهای بلند بهار،غروبهای طولانی سرخ که ازهر فصلی ماندگارتره و شبهای کوتاه اما پر ازدلتنگی که با نسیم خنکش نوازشگر صورت خیسمه و شبهای پر ازفکر و خیال که روزها ، ماهها و 2 ساله که همه و همه من رو با خودش به یک غروب دلتنگ ازبهار سال86 میبره. دوسال از بهار سال 86 گذشت بهاری که توی یه غروب دلتنگ به خاطر یه غرور ، یه اشتباه ، یه خودخواهی و یه تصمیم بچه گانه باعث شد خاطره ای تلخ رو رقم بزنه ودل یه آسمون بشکنه.یه غروب غریب که باعث شد من اشک ناراحتی رو توی چشمای مامانم ببینم. از اون روز ، 24 اردیبهشت 86 رو میگم تا حالا کمتر پیش اومده یه لحظه اون شبها رو فراموش نکنم.یاد چشمای خیسم هر لحظه بغضی رو توی گلوم فشار میده و طاقت رو ازم میگیره و قطره های اشکم بی اختیار سرازیر میشه و با چشمایی خیس زیر لب دعایی رو زمزمه میکنم.اما کسی نمیدونه زیر لب چی میگم و چی میخوام غیر از خدا و امام زمان (عج). انگاری تا اشکهام گونه هامو نسوزونه دلم آروم نمی گیره،اصلا بی اختیار عهدی بین چشمام و دلم بسته شده که هردو واسه آروم کردنم با هم نجوا میکنن. شاید این آخرین باری باشه که دارم ازتو توی وبلاگ مینویسم خودمم نمیدونم شاید باز بی اختیار مثل امشب قلم و کاغذ رو جلو آوردم و ازگذشته ها نوشتم.اما نمیدونم چی باعث شد دوباره ازتو بگم؟شاید این همه خیانت ، بی وفایی و بی مهری هایی که هر روز دارم میبینم من رو با خودش به گذشته برده و دوباره اومدم از تو مینویسم. اما دوست دارم این مطلب رو واسه تو بنویسم و تنها تو بخونی چون هیچکی دیگه نمیتونه درک کنه من چی میگم و ازکی میگم؟؟ اما بی شک میدونم با خوندن این مطلب هیچ احساسی پیدا نمیکنی،به حرفام میخندی و میگی گذشته ها گذشته ، بابا بی خیال... انتظار ندارم الان بفهمی که چی میگم چون دارم ازراه دور حس میکنم که دستات تو دست یکی دیگه ست و داری خوش میگذرونی.ولی میدونم یه روزی ازراه میرسه و وقتشه بیای و مطلبم رو دوباره بخونی تا بفهمی من امشب درددلم چی بود و چرا این بغض تو گلوم نشسته ... نمیخوام خیلی حرف بزنم و نمیخوام ادبی صحبت کنم چون حرف دلم اونقدر زیاده که هر چی بگم بازم کمه، میخوام بنویسم تا مثله همیشه کمی آروم بشم تا دوباره به تو یادآوری کنم با اینکه دوسال گذشت اما من هنوز ضربه های تیشه ای که به قلب و روحم زدی رو فراموش نکردم و نخواهم کرد. ازاینکه دوسال عشقی رو که بین ما بود رو زیر پا گذاشتی ، اینکه بعد از 2 سال برگشتی و این برگشتت باز هم طولی نکشید و راهتو عوض کردی ، اینکه دوسال با احساساتم بازی کردی و به روشهای مختلف سعی کردی روحم رو آزار بدی احساس رضایت و خوشحالی نکن چون این خوشحالی خیلی پایدار نیست و مطمئن باش خیلی زود به آخرخط میرسی. بدیهایی که به من کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ،2سال داره میگذره اما لحظه ای دست از نفرین بر نداشتم و نخواهم برداشت.اینه که من رو تو دام نفرین اسیر کردی.هر لحظه که بیادت میافتم ، دلم میگیره،بغضی سنگین توی گلوم میشینه آهی از ته دل میکشم و نفرینت میکنم.شبی نیست که نفرینت نکنم چون هراتفاقی تو رو یادم میاره. تا الان خدا روصدهزار مرتبه شکر میکنم که به تموم خواسته هام رسیدم، خدا روشکرمیکنم که هرچی نفرینت کردم بسرت اومد اما شکستن غرورت تنها آرزوم نبود اون اولین آرزوی این دل شکسته بود ، یه حاجت دیگه دارم که اونم دیر یا زود روا میشه. مادربزرگم که یادته هفته دیگه داره میره کربلا زیارت امام حسین (ع). ازش خواستم توی حرم امام حسین (ع) ضریح رو محکم بگیره و واسم دعا کنه که خدا زودتر حاجتم رو روا کنه ، ازش خواستم که واگذراتو به ابوالفضل العباس (ع) کنه. این که تو بری دنبال زندگیت از آرزوهای من بود، چون تو لیاقت من رو نداشتی و هویت تو واسم مثل روز روشن شده بود و به من رسیدنت ازآرزوهای محال بود. ازخدا خواستم بری و باکسی ازدواج کنی که مثه خودت باشه. الان هم میدونم خدا یکی مثله خودت نصیبت کرده یکی که روزی بهت خیانت کنه ، دلت رو بشکنه و ازهمه چی سیرت کنه.اما با دورنگی و دروغی که توی ذات تو بود بعید نیست با ریاکاریهات یکی رو زلال تر و پاکتر از من فریب داده باشی..!!! شاید از زندگیت راضی باشی و به حرفام پوزخند بزنی اما یادت باشه این دنیا با کوچکیش اونقدر فراز ونشیب داره که حتی تصور خیلی از اتفاقاتم نمی تونی بکنی. فراموش نکن هر مصیبت و اتفاق تلخی که آزارت بده آه منه که پشت سرته و نفرینام یه لحظه از تو و زندگیت فاصله نمیگیره. از خدا و امام زمان (عج) می خوام همون طور که دلم روشکستی دلت رو بشکنه،یکی پیدا بشه با زندگیت بازی کنه ، تا عمرداری غم تو دلت بشینه و چشمات پر ازاشک باشه.بدترین عذاب ها رو توی زندگیت بکشی ، تا اون وقت به یاد بدیهایی که در حقم کردی بیافتی. ازخدا میخوام غیر ازتو هر کسی باعث و بانی این دل شکستنم شد به سزای اعمالش برسه حتی خانوادت یا اون خواهرت که ادعای بزرگی و شعورش می اومد اما هیچی نداشت باید تقاص پس بده.من واگذار همتون رو به امام زمان(عج) کردم و مطمئن هستم یک روزی حتی قیامت با هم روبه رو میشیم و تقاص این کارای کثیفتون رو میدین. حتی اگه خدا به این بنده گناهکار پشت کرده باشه اما شک ندارم جواب اشکی که دو سال پیش توی چشمای مامان حلقه بسته بود رو خواهی دید.به قول مامانم که میگه : بسپرش بخدا ، خدا خودش خوب میدونه کی و کجا و چطور ازش انتقام بگیره و حقش رو کف دستش بزاره. دیگه حرفی نمی مونه غیر ازاینکه بگم :
سارا تو به من بد کردی ... بد کردی ... واگذارت به امام زمان (عج)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:6 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|