![]() |
![]() |
|
حادثه دیشب باعث شد باز دوباره از تو بنویسم: تقدیر این بود که نتونم برم و از نزدیک دستهای مهربون مادربزرگم رو بگیرم و بغلش کنم و ازش بخوام که توی حرم امام حسین(ع) و ابوالفضل العباس (ع) واسم دعا کنه. این شد که پنجشنبه گوشی رو برداشتم و با کلی امید از مادربزرگم خواستم که توی کربلا واسم دعا کنه.بهش گفتم توی حرم دستت به ضریح که رسید محکم فشارش بده و واسم دعا کن چون 3 تا حاجت دارم و می دونم تو دعا کنی حاجتم روا میشه. خیلی دلم میخواست اون لحظه پیش مادربزرگم بودم تا حرف دلم رو بیرون بریزم تا شاید یه خورده بیشتر واسم دعا کنه اما نشد تا اینکه مادربزرگ و دائی و زن دائیم فردای همون روز عازم کربلا شدند. اما انگاری هنوز راهی وجود داشت تا من حرف دلم رو واسه کسی بگم که سالها بود خوب می دونست من چی میخوام.آره درست روزی که زائران ما به خاک کربلا رسیدن غروب جمعه بود.غروبی که از همیشه دلتنگتر بود.مثل همیشه دستام رو به آسمون بلند کردم و مهدی صاحب الزمان (عج) رو صدا زدم آخه خودش گفته من بر احوال همه آگاه هستم.من هم با تموم خلوص نیت از ته دل ، با چشمایی پر از اشک سرور و مولام رو صدا زدم اما بغض گلوم رو خفه کرده بود نمیذاشت صدام در بیاد،وقتی بغضم شکست حرفای دلم بیرون ریخت.فقط میگفتم یا امام زمان (عج) یا مولا خودت توی این غروب جمعه از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس (ع) بخواه که حاجتم رو بدن ، تو که خودت خوب میدونی چی میخوام. یک هفته گذشت و من باید واسه استقبال از زائرامون به همدان میرفتم.ساعت 10:30 شب بودکه توی جمعیت زیادی که از اتوبوس پیاده میشدن،انتظار دیدن مادربزرگم طاقت رو ازم گرفته بود تااینکه دستای مهربونش دستم رو کشید.اشک توی چشمام حلقه زده بود و همین که مادربزرگم رو بغل کردم بغضم ترکید.گفت : چیه مهردادجان،اونجا صبح تا شب واست دعا میکردم و همین که دستم به ضریح امام حسین (ع) رسید گفتم یا امام حسین مهرداد که به ما نگفت چی میخواد اما خودت خبر داری گفته 3 تا حاجت دارم شما رو به ابوالفضل العباس (ع) قسم میدم حاجتش رو بده.لحظه به لحظه دستای مادربزرگم رو بوسه میزدم و میگفتم میدونم دیگه به حاجتم میرسم آخه تو از ته دل دعا میکنی ، تو خیلی ذلالی ... خیلی ... جمعه ، شنبه، یکشنبه گذشت اما دوشنبه شب ، یه شب معمولی نبود. دوشنبه شب ساعت 9 بود که توی خونه نشسته بودم وبه این فکر میکردم که اون روز کی میاد که من به اوج خواسته هام برسم؟؟میشه یه روزی.... که یهو صدای زنگ خونه مون و صدای مامانم افکارم رو بهم زد و گفت مهرداد بیا ببین کیه؟ در رو باز کردم کارگر صاحب خونه رو دیدم گفت مستاجر آوردم خونه رو ببینه،گفتم الان؟؟وقتش نیست.اما بابام که تازه اومده بود خونه گفت ایراد نداره بگو بیان. بعد از چند لحظه توی هال منتظر بودم که یهو دوتا چشم آشنای قدیمی اما غریبه دیدم اصلاً باورم نمیشد خودشم باورش نمیشد که توی خواب هم اینطور لحظه ای برسه.اما نه خواب بود و نه رویا، حقیقت داشت. دختری که دو سال همه زندگیم بود،دختری که واسش همه کاری کردم اما آخر پای عمل کردن به قول و قراراش که رسید جا زد و گفت تو واسه من هیچی نکردی.کسی که باعث این دل شکستگی چند ساله من شد،دختری که یه زمانی...حالا روبه روم ایستاده بود اما نه تنها ، با یه غریبه. غریبه ای که حالا چشماش واسه اون آشنا و مهربون شده بود. با نگاه پر از معنام به چشماش گوشه ای از حرفایی که این دوسال داشتم رو بهش زدم اما من توی چشمای اون سه تا واژه رو دیدم : حسرت و افسوس ، شکست و شرمندگی. زود رفتم مامانم رو که توی یه اتاق دیگه بود صدا زدم گفتم بیا ببین این دختر رو میشناسی اما وقتی مامانم اومد توی هال اون اونقدر احساس شرمندگی و حقارت میکرد که واسه پنهون کردن چهره ش خودش رو پشت شوهرش مخفی کرده بود.من هم به چشمای شوهرش زل زده بودم و به این فکر میکردم که این چی داره که من رو بهش فروخت؟ تا اینکه بدون بازدید از قسمتهای دیگه خونه شوهرش گفت ببخشید مزاحم شدیم،خداحافظی کرد و رفت اما آیا این آخرین دیدار ما بود ؟؟؟؟ پی نوشت : خیلی دوست داشتم به چند تا سوالم جواب بدی، واسه همین دیشب بهت اس ام اس دادم اما گوشیت خاموش بود.اصلاً باورت میشد یه روزی اینطوری اونم توی خونه ما باهام روبه رو بشی؟ لحظه به لحظه دست از دعا برنداشتم از مهدی صاحب الزمان (عج) چیزایی خواستم که دیشب به یکیش رسیدم.بقیه حاجاتمم انشالله بزودی توی سال 88 یا چند سال دیگه میگیرم.تو باید منتظر حادثه های بعدی توی زندگیت باشی.دیشب به تو و خواهرت ثابت شد که دنیا بی حساب کتاب نیست.خدا آدما رو یه جا به هم میرسونه اما چطور و کجا خودش عالمه؟ 2سال گذشت اما من از حق این دل شکستم نگذشتمو و نمیگذرم مگر اینکه...؟! امیدوارم خدا به زودی نشونت بده که تو و خواهرت چقدر در حقم بدی کردین.امام زمان (عج) خودش شاهد همه چی بود پس دیر یا زود حقمو میگیره.مطمئن باش که غیر از قیامت ما باز یه روزی دوباره تو این دنیا بهم میرسیم یه روزی که منو توی اوج سعادت و خوشبختی میبینی، فقط خدا کنه از تو چیزی باقی مونده باشه که ببینم. دیشب به جواب چند تا علامت سوال که توی ذهنم بود رسیدم و حدسهایی که زده بودم بهم اثبات شد. نمیدونم کی میخوای اعتراف کنی؟کی میخوای بگی که باختی؟کی میخوای بگی اشتباه کردی و پشیمونی؟نمیخوام بگم هنوز مغروری چون دیشب از تو چشمات خوندم که دیگه غروری واست نمونده. نمیدونم با این کارات تا کی و چطور همه رو قربانی خودت میکنی؟! این رو هم بدون که هر غیرممکنی یه روزی میتونه ممکن بشه،خدا جای حق نشسته،از حق خودش میگذره اما از حق بنده هاش نمیگذره.فقط باید صبر داشت که من صبرم خیلی زیاده...خیلی زیاد. فقط از این بترس که یه روزی خیلی دیر بشه ، نتونی دیگه چیزی رو جبران کنی... و من ترسم از اینه که یه روزی خیلی چیزا رو دیر بفهمی و فرصت یه آه دیگه واست نمونده باشه...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:55 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|