تبليغاتX
غروب پاییز - مثه مردن میمونه دل بریدن ، ولی دل بستن آسونه شقایق ...

۸۷/۰۶/۲۴ یکشنبه – ساعت 8:45 صبح – دادگستری

الو،...الو،سلام رضاجان،پسر اصلاً معلوم هست کجایی؟!...اگه خودتو تا چند دقیقه دیگه نرسونی اداره

آقای... گزارش غیبتت رو میفرسته مرکز اونوقت خر بیار باقالی بارکن. امروز کلی کار داریم،این آمار رو باید

تموم کنیم و ببریش مرکز، الان...

رضا:گوش کن مهرداد،من صبح اول وقت اومدم اداره الانم پایینم،خودتو زود برسون پایین یه کار مهمی

پیش اومده که باید کمکمون کنی.

ای بابا رضا الان وقت شوخی کردن نیست،واسه یه بارهم که شده توی زندگیت جدی باش،شوخی رو

بزار واسه یه وقت دیگه زود بیا بالا وگرنه دونفری باید جوابگوی خیلیها باشیم،اینقدرهم ...

رضا : مهردادجان اول صبحی چه شوخی باهات دارم؟!...توبیا طبقه همکف منتظرتم...اینقدرهم سوال

پیچم نکن،خودت بیای همه چیز رو میفهمی.

گوشیم رو قطع کردم و از مسئولم اجازه گرفتم و رفتم طبقه همکف ، بخش دادگاههای حقوقی و خانواده.

رضا رو دیدم که تنها روی صندلی نشسته و با لبخند تلخش به من زل زده .نزدیکش رسیدم . گفتم خوب

زودباش ، کارت رو بگوباید زود بریم امروز کلی کار روی سرمون ریخته.

هیچی نگفت و خوب نگام میکرد، یهو از کوره در رفتم و گفتم ای بابا تو همش فکر شوخی کردنی ، همه

چیز رو به مسخره میگیری ، من رو تا اینجا کشوندی که حرف نزنی...

با صدای سلام یه خانمی حرفم رو قطع کردم و پشت سرم رو نگاه کردم ، شوکه شده بودم،اصلاً باورم

نمیشد خیلی عجیب بود ، کلی حرف واسه رضا داشتم اما یهو زبونم بند اومد.

گفت : ببخشید من مزاحم دوستتون شدم که باعث شد امروز تاخیر کنه ، ازتون عذر میخوام.

گفتم : شما کجا؟اینجا کجا؟خیره؟

گفت میخوام از پسرعموم جدابشم ،اومدم پرونده طلاق تشکیل بدم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم.

امروز هم خیلی اتفاقی آقا رضا رو اینجا دیدم و گفت که شما قبل از سربازیتون هم اینجا بودید و الان دیگه

مراحل کاریش رو بهتر میدونید و آشنا هم دارید که اگه سفارش کنید کارام زودتر تموم بشه ممنونتون

میشم.مونده بودم که چی بگم که خدا خواست و گوشیش زنگ خورد تا من هم بتونم کمی با رضا

اختلاط کنم.

گفتم رضا این همون دختریه که با دوستمون ... توی دانشگاه اون کار رو کرد ،بهش جواب رد داد،اونم با

اون همه اطمینانی که به حرفاش داشت آخه چطور میتونیم کمکش کنیم وقتی خودش این راه  رو انتخاب

کرده وقتی خودش سبب شده که کارش به اینجا بکشه... مگه اون ...

بابا بی خیال مهردادجان،گذشته ها گذشته ، این الان که اومده از ما کمک میخواد واسش بزرگترین عذابه

، غرورش و زندگیش نابود شده ما باید بزرگی کنیم ، ما باید گذشت داشته باشیم ، ما که نباید

اشتباهات دیگران رو تکرار کنیم،اون هرکاری با هرکسی کرده تموم شده رفته ، اون بچگی کرده و حالا هم

از گذشته ش پشیمونه ، گذشته ها رو فراموش کن و فقط الان به این فکر کن که چطور باید کمکش کنیم.

شاید حق با رضا بود، نمیدونم شایدم نباید ... اما با تموم این حرفا پذیرفتم.یه راست همراش راه افتادم و

به یکی از قاضی های شعبه خانواده که از دوستای صمیمیه پسردائیم بود معرفیش کردم . بعد از اون

فرستادمش دنبال باطل کردن تمبر و بقیه کارایی که باید انجام میداد و بعد از دو ساعتی کاراش تموم شد

و بقیه ش موند واسه 3 ماه دیگه...

اما وقتی میخواست بره گفتم حالا از تصمیمی که گرفتین مطمئن هستین؟مطمئنی راه درستی رو

انتخاب کردی؟

اشک توی چشماش جمع شده بود بغضی که توی گلوش جمع نشسته بود انگار حرفای زیادی واسه

گفتن داشت اما نمیدونم چرا بغضش نشکست؟شاید هنوز کمی غرور واسش مونده بود که نمیخواست

اون رو به راحتی از دست بده...

فقط گفت دیگه بریدم...بریدم از این زندگی ... از زندگیم سیر شدم ، میخوام خودم رو از همه چیز خلاص

کنم... سرش رو پایین انداخت و خداحافظی کرد و رفت.

۸۷/۰۶/۲۴ چهارشنبه – ساعت 7:30 شب توی خیابون در حال برگشتن به خونه

منتظر ماشین بودم که برم خونه افطار کنم که یکی از دوستای قدیمی دوران دانشجویی رو دیدم . بعد از

سلام و احوال پرسی چه خبر ...؟چیکار میکنی ؟هیچی کارشناسی قبول شدم و میخوام ادامه تحصیل

بدم . کجا به سلامتی ؟ همون دانشگاه قبلیمون .

به به مبارکه پس کو شیرینیش ؟ بی خیال بابا چه شیرینی ؟حالم خیلی گرفته ... واسه چی ؟آهان

فهمیدم میخوای شیرینی ندی داری فیلم بازی میکنی؟بابا شوخی کردم خسیس...

ای بابا مگه خبر نداری ؟ فلانی امروز به رحمت خدا رفت ... کی ؟ جدی میگی ؟

کجا؟واسه چی ؟پس چرا به من خبر ندادین؟

منم خودم امروز یکی از بچه ها زنگ زد خبرشو بهم داد.هفته گذشته از شمال داشتن برمیگشتن که

توی جاده چارلوس ماشینشون چپ میکنه خودش و دوتا از خواهراش توی کما بودن تا اینکه دیروز دیگه

تموم میکنن.

دنیا دور سرم چرخید ، اصلا نمی تونستم یه لحظه تصورش رو کنم...امکان نداره ، چند وقت پیش بود که

واسم SMS زد و کلی باهم شوخی کردیم.نه دروغه... من که باور ندارم.

اما حقیقت داشت ، حقیقت تلخی که باید قبولش میکردم .

فرداش مراسم خاکسپاریش بود . اونجا دیگه واسه آخرین بار باید میدیدمش و باهاش وداع میکردم اما تا

اون لحظه هم نمیتونستم باور کنم که رفت.

دوست صمیمیم که روزای دانشجویی باهم میگفتیم و میخندیدیم و یادش بخیر چه شبایی که توی

امتحانات تا صبح دور هم بیدار بودیم و درس خوندیم . چه شوخی هایی که نمیکردیم... چه تیکه هایی

که به من نمینداخت ... اما تموم شد خیلی ساده ، توی یه لحظه کوتاه همه چی تموم شد و الان فقط از

اون یه اسم و یه یاد باقی مونده و بس. روحش شاد ، یادش گرامی و جاودان.

فرداش که مثل همیشه میخواستم برم اداره سر خدمتم دم اداره مردم رو دیدم که تا کجا که صف نکشیده

بودن ، توی راهروی دادگستری و کنار در ورودی دادگاهها چه همهمه ای بود انگار که همه واسه جدایی ،

واسه گرفتن حقشون ،  واسه آزار و اذیت برادراشون عجله دارن و دنبال انتقام گرفتن هستند.

خیلی حالم گرفته بود، دیگه طاقت  دیدن این صحنه ها رو ندارم.دوره زمونه بدی شده.هیچ بویی از برادری

و برابری نیست . هیچکی دلش مثل قدیما نیست همه دلا سنگی شده ...

روز جمعه خیلی دلم گرفته بود ، غروب قبل از افطار رفتم چاه صاحب الزمان بعد از دوساعتی که اومدم

بیرون خیلی سبک شدم. انگار تازه متولد شده بودم.

وقتی که آدم به زمونه و آدماش نگاه میکنه حریص میشه اما وقتی که کار تقدیر و سرنوشت رو میبینه به

کوچکی و بی ارزشی دنیا پی میبره.اونجاست که میفهمه این همه بالاوپربدنها فقط بهونه ست .

یه زمانی من یا حتی خود اون هم دانشگاهی ما نمی تونست تصور اونطور روزی رو کنه که اونجا با اون

شرایط با ما روبه رو بشه .

اصلا چرا باید به هم دیگه بد کنیم ، ما که میدونیم خدایی هست ، مکافات عملی وجود داره ، ما که خوب

خبر داریم این زندگی فراز و نشیب زیادی داره بقول معروف یه سیب رو که بندازی هوا چندجور چرخ می

خوره تا برسه دستمون .

کسی چه میدونه شاید اون تقاص کارای گذشته ش رو داره پس میده ، شاید آه و نفرین کسی پشت

سرشه ...شاید غرور کسی رو زیر پا گذاشته باشه... شاید دل بنده خدایی رو شکسته باشه...

شایدم ... اصلاً بی خیال من چیکار دارم . خدا خودش عالمه .

اما کسی میدونه چرا این همه بدی و کینه باید توی دل ما آدما بوجود بیاد چرا ما آدما از همدیگه اینقدر

زود سیر میشیم ؟

مثلاً  اگه من و اون دوستم که الان دیگه بین ما نیست کینه و کدورتی از همدیگه به دل داشتیم الان غیر

از افسوس خوردن هیچ چیز دیگه ای در بر نداشت ، غیر از اینکه همش میگفتم کاشکی اینطور نمیشد

اونطور میشد.

چه خوبه توی این شبهای قدر از خدا طلب مغفرت کنیم ، به گذشته ها و کارایی که انجام دادیم فکرکنیم

، چقدر کار مثبت انجام دادیم؟کسی رو از خود رنجونده ایم ؟ چطور با کارای مثبت کارای منفی گذشته رو

جبران کنیم؟اصلاً کاری کنیم که دیگه هیچ بنده خدایی از ما دلگیر نباشه . کینه ها و کدورتها رو دور بریزیم

و روح گندیده ای که از گذشته همراه ما بوده و هست رو دور بندازیم و روح سبز و تازه رو جایگزینش کنیم،

در یک جمله خودسازی کنیم  تا خدایی نکرده روزی نیاد که غیر از افسوس و پشیمونی هیچ چیز دیگه ای

عایدمون نشه. خدا اون روز رو نیاره .

اما توی این شبای عزیز از همه شما دوستای عزیزم التماس دعا دارم.

این آپ رو هم با آیه 39 از سوره مریم تمومش میکنم.

 

((و آنان را از روز حسرت و پشیمانی بترسان آنگاه که کار برگزار شود و

ایشان در غفلتند و باور نمی دارند))

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:33  توسط آسمونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .

پيوندهاي روزانه
سايت رسمي ناصر چشم آذر

آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پيوندها
مهشيد و شيما (يه وبلاگ معركه)
ابلهی که همه چیز میدانست !(امير)
سايه تاريك نيلوفر(ماري)
خروس بي محل(شهرام)
قلب يخي(صبا و حسين)
با من بیا(مریم جونی)
نيلوفر مرداب(نيلو)
چتر كاغذي(سحر)
ني ني بلا(راحله)
نقطه عشق(...م)
دل تنهاي تنها(تنها)
بياوببين( محمد)
روزهاي بي خاطره(زيبا)
باز هم خدا هست(نيما)
دريا(فاطمه)
گل پونه ها (پريسا و پيام)
شعرهاي عاشقانه(ماهان)
طوفان آرام(يلدا)
فرشته سوسول(فرشته)
روياهاي دور(نيكتا)
پنجره(دريا)
ياس 101 ( آرش )
فرياد زير آب(بي تارو پود)
اميد خوشتيپ(اميد)
عاشق كوچولو (جوروشا)
parnian-dalili(پرنيان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM