![]() |
![]() |
|
|
همه چیز از کنار یه نیمکت سنگی شروع شد . یه نیمکت که بعده ها دیگه یه نیمکت تنها نبود ، یه نیمکت عادی نبود . نیمکت سنگی شده بود محرم تموم رازهای من و اون .خاطرات غروب پاییز مهر 84 رو میگم غروب پاییزی که تولد 20 سالگی من رو با رنگ طلائیش جشن گرفته بود.25 مهرماه 84 بود که از دانشگاه بیرون زدم و داشتم با خودم حساب و کتاب میکردم که با موضوع بزرگی کنار بیام.هرچقدر فکر کردم دیدم اصلاً موقعیتش وجود نداره که تشکیل زندگی بدم . آخه اون وقت دانشجو بودم و سربازی نرفته بودم ، هیچ جایی هم مشغول بکار نبودم. تموم اینا رو عقل و منطق میگفت که باید دل کندن رو با دل بستن عوض کنم.این حقیقتی بود که باید قبولش میکردم و از اونجایی که آدمی هستم نمی تونم حقیقت رو پنهون کنم خیلی ساده همه چی رو پذیرفتم و به خودم قول دادم عشق و عاشقی رو با این وضعیت واسه همیشه کنار بزارم. وارد دانشگاه شدم یکی از دوستاش گفت که فلانی با تو کار داره کمی اون طرف تر دیدم که روی نیمکت سنگی نشسته بود و داشت انتظار میکشید.نزدیکش رسیدم گفت ازت میخوام هر چی که تو دلته بهم بگی .گفتم بی خیال . گفت نه باید بگی گفتم بگذریم.خواهش کرد که من باید بدونم چی تو دلته .گفتم هر چی که بوده تموم شده من حرفی برای گفتن ندارم.اصرار زیادی کرد و گفت برای پیشنهاد تو و صحبتات امروز روز مبارکیه.آره راست میگفت اون روز ، تولد من بود تولدی که به ظاهر تولد بود ، اون روز ، روز مرگ احساسات دلم بود.مونده بودم که چیکار کنم ، آخه من با خودم کنار اومده بودم و همه چیز رو فراموش کرده بودم . اما اون با اصرار زیاد تونست حرف دلم رو بیرون بکشه.من گفتم به نظر تو دوست داشتن گناهه؟گفتم من مدتی احساس وابستگی پیدا کرده بودم اما الان که دارم به خودم نگاه میکنم میبینم که این غیر ممکنه ، من نه کار دارم ، نه پول دارم ، نه خونه و تموم چیزایی که که واسه زندگی مشترک لازمه و با این موضوع کنار اومدم که همه چیز رو فراموش کنم و الان هم دیگه هیچ احساسی ندارم.درجواب تموم این صحبتها انتظار داشتم که بگه آره راست میگی کاملاً حرفات منطقیه و از هم خداحافظی کنیم و هر کدوممون بریم دنبال زندگیمون .اما در کمال ناباوری حرفای دیگه ای شنیدم.اون به من گفت اما همه چیز پول و خونه نیست این جور چیزا بعده ها هم درست میشه وقتی کسی تشکیل زندگی بده خدا خودش همه چیز رو خیلی راحت میرسونه .گفت همه چیز با یه انگشتر حل میشه . از زندگی برادرش گفت که اون هم دانشجو بود که ازدواج کرد و هیچی نداشت . از خانواده ش که این جور چیزا واسشون عادیه.گفت با هم به خدا توکل میکنیم و با همت خودمون همه چی درست میشه.سر دو راهی بودم هیچ حرفی نداشتم که بزنم اخه من تصورشم نمی کردم این حرفا رو بشنوم . ساکت بودم و فقط داشتم به موقعیتم فکر میکردم به صحبتای اون ، به اینکه تا چه حد میشه به حرفاش و قول و قرارایی که داره میزاره میتونه عمل کنه که یهو با شنیدن یه جمله تموم افکارم گم شد.جمله ای که دیگه میشد بهش اطمینان پیدا کنم و حرفاش رو قبول کنم و بهش دل ببندم و زندگیم رو به پاش بریزم.آره فقط یه جمله بود که دلم رو محکم کرد جمله ای که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت.اون به من گفت : ((من به هر کسی که یاعلی بگم تا آخرش باهاش هستم )) این تنها یه جمله نبود،قسم مولایمان حضرت علی (ع) بود که میتونست یه سنگ رو آب کنه.وقتی جمله یا علی رو از زبونش شنیدم دیگه هیچ شکی واسم نمونده بود که بخوام واسه گرفتن تصمیم دل دل کنم.هیچ لرزی توی دلم نبود.بهش گفتم حالا چیکار کنیم گفت به صحبتهای من فکر کن . من پول و مادیات اصلاً واسم مهم نیست. من صداقت و پاکی و دین و ایمان و یه زندگی ساده و آروم رو میخوام.من دوست دارم با این شخصیت زندگی کنم.آره اونجا توی یه غروب پاییز بود که عهد و پیمانی بزرگ با جمله یا علی بسته شد و قرار شد در آینده ای نه چندان دور دونفر با هم یه زندگی رو آغار کنن و اون دو نفر شدن آسمونی و ستاره.آروم آروم نیمکت سنگی شده بود محل قول و قرارها و صحبتهای عاشقانه و عارفانه آسمونی و ستاره.اون میدید که چه حرفایی بین اونا رد و بدل میشه و چه قسمهایی خورده میشه.دو روز از تولدم گذشته بود که بهم گفت من فکرام رو کردم میتونی از طریق خانواده ت بیای جلو و اقدام کنی ، من خودم راضی هستم.روزها و شبها اومدن و رفتن . هرکاری که از دستم برمی اومد واسش کردم.بخاطر اون چه جاهایی که نرفتم ، جاهایی که یه لحظه تحمل موندن و زندگی توی اونجا رو ندارم.با اولین حقوقم هرچند خیلی کم ارزش بود واسش هدیه گرفتم.شبها تا صبح بیدار بودیم و از همدیگه میگفتیم و به همدیگه قول میدادیم که هیچ وقت همدیگه رو ترک نکنیم و این راه رو تا آخرش بریم.این دوستی 2 سال ادامه داشت تا اینکه وقتی پای عمل رسید وقتی من به تموم قول و قرارهام عمل کردم میخواستم همه چیز رو رسمی کنم ، توی یه روز بهاری جواب بدی به تموم خوبی هام داد زیر تموم قول و قراراش زد و بهونه های بچگونه آورد که حتی خودش هم معنای حرفاش رو نفهمید.آره ستاره قصه ما توی یه روز بهار که وقت جوونه زدن دل آسمونی بود ، ریشه تموم احساسات آسمونی رو خشک کرد و برید.با اینکه فصل پاییز نبود اما توی یه غروب بهاری غروب پاییز رو واسم معنا کرد.ستاره به طرز بدی دل آسمونی رو شکوند،آره دل آسمونی رو شکوند و از پشت به آسمونی خنجر زد.آسمونی رفت با دلی شکسته و غمگین ، دل از همه چیز و همه کس برید.بی خیال خیلی چیزای زندگیش شد.آخه ستاره دنیاش رو زیر و رو کرده بود.و حالا آسمونی هم قید تموم چیزایی رو که به خاطر ستاره با کلی رنج و زحمت بدست آورده زد و دلش رو به دریا زد و تصمیم گرفت کوله بارش رو که پر از غم وقصه و تجربه های تلخ زندگیش بود رو روی شونه شب بزاره و عازم دیار غربت بشه.بالاخره توی اولین روز از فصل سرد زمستان لباس سربازی به تن کرد و رفت که دنیای جدید و شکل جدیدی از زندگی رو توی غربت تجربه کنه.خیلی سعی کردگذشته هاش رو فراموش کنه اما غافل از اینکه تموم خاطرات و حادثه ها باهاش همسفر شده بودند.روزگار خیلی سختی رو توی غربت گذروند.هر روز واسش چند شبانه روز میگذشت.دم غروبها کارش شده بود اشک ریختن.نمیتونست خیلی چیزا رو از یاد ببره.گذشت و گذشت تا اینکه وقت خداحافظی با غربت فرا رسیده بود. وقتی که میخواست غربت رو ترک کنه سجده شکر بجا آورد و از آقا امام زمان (عج) زیر لب خواست که بهش کمک کنه تا دنیای جدیدش رو با موفقیت بسازه.تا اینکه آسمونی به خونه و کاشونه خودش رسید. هنوز چند روزی نگذشته بود که بعد از 10 ماه باز دوباره سرو کله ستاره پیدا شد.اون برگشته بود ، با کلی افسوس و پشیمانی از کارای گذشته ش.اون اعتراف کرد ، اعتراف به شکستن دل آسمونی.اعتراف به غرور بیش از حد و بیجاش ، اعتراف به بچگی هاش ، اعتراف به بهونه های بزرگ و بی مورد ، اعتراف به تموم بدیهایی که در حق آسمونی کرده بود . اعتراف آخرین حرف ستاره بود.اون برگشته بود ، اون اومده بود که حلالیت بطلبه ، اون اومده بود که مرهمی باشه روی دل شکسته آسمونی اون اومده بود که بقول خودش همه چی رو با آسمونی از اول شروع کنه.خیلی سخت بود که آسمونی همه چیز رو فراموش کنه ، اون همون آسمونی بود ، همون شخصیت قبلی اما کسی که این وسط عوض شده بود آسمونی نبود ستاره بود.اون ستاره بود که دستش واسه آسمونی رو شده بود.ستاره ای که یه وقتی توی غروب پاییز به آسمونی یا علی گفت و قسم خورد و خیلی راحت قسمهاش رو شکست حالا آسمونی چطور میتونست به حرفاش اطمینان پیدا کنه و اون رو ببخشه و همه چیز از اول سر بگیره نه این از آرزوهای محال بود.آسمونی فقط سکوت کرده بود سکوت سنگینی که همچنان ادامه داشت.تا اینکه باز فصل بهار از راه رسید.بهاری که یادگار خزون دل آسمونی بود.یه شب بهاری بود که ستاره باز دوباره از آسمونی خواهش کرد که باهاش صحبت کنه و به حرفاش گوش کنه تا اینکه ستاره قسم سنگینی خورد .قسمی که دل آسمونی رو لرزوند.قسمی که آسمونی نمی دونست اون لحظه باید چیکار کنه و چی بگه .اما این قسم با تموم اعتراف های ستاره فرق داشت وستاره آسمونی رو به امام زمان (عج) قسم داد که باید جوابم رو بدی.ستاره تیر آخر رو انداخت ، اون میدونست آسمونی چقدر به مولاش ارادت داره،چقدر دوستش داره،اصلاٌ انگاری یکی بهش گفته بود اون رو قسم بده.قسم به صاحب الزمان حضرت مهدی(عج). آسمونی با تموم سختیها پذیرفت.اون قبول کرد که در نهایت آرامش به صحبتهای ستاره گوش بده .آسمونی توی شرایط سختی بسر میبرد بالاخره باهاش قرار گذاشت که ستاره بهش زنگ بزنه و آسمونی هم کامل به سوالات و خواسته های ستاره جواب بده و مشکلات رو حل کنن.بالاخره اون لحظه ای که ستاره منتظرش بود داشت از راه میرسید و بالاخره روز موعود فرا رسید.سر ساعت آسمونی منتظر تماس ستاره بود.10 دقیقه ، 1 ساعت ، 10 ساعت ، 10 روز و ... همین طور گذشت و گذشت تا همین امروز 5 ماه از اون قرار میگذره اما ستاره هیچ خبری ازش نشد و زنگ نزد.ستاره باز هم زیر قولش زد و باز هم قسمش رو شکست اون هم قسمی بزرگتر ، قسم امام زمان (عج). و این بار باز دوباره آسمونی بازیچه شد.آسمونی با قسمی دیگر ، قسمی بزرگتر فریب ستاره رو خورد.ستاره باز هم بهترین راه رو برای بازی کردن با احساسات آسمونی انتخاب کرد.اصلاً انگاری ستاره به احساسات آسمونی حسادت میکنه و همیشه و هر لحظه میخواد اون احساسات رو به باد مسخره بگیره.اما چرا ؟چرا آسمونی که یه بار فریب قسم دروغ ستاره رو خورد باز قسم اون رو باور کرد.آسمونی باز تقاص صداقت و پاکیش رو داد و باز فریب قسمهای دروغ رو خورد. پی نوشت: 1- آسمونی میدونم برات مهم نیست اما یه ستاره خیلی دلتنگته آخه هیچکی آسمونی خودش نمیشه. 2- خدایا یا آسمونی رو بهم برگردون یا خیلی خیلی بهم صبر بده. 3- اصلاً باورم نمیشه از این جدایی 10 ماه گذشته باشه ، برای من مثل 20 سال طولانی بود. 4- آسمونی بیا دوباره شروع کنیم ، قول میدم همونی بشم که تو میخوای،آسمونی من بدون تو نمی تونم زندگی کنم. 5- تموم لحظه های مختلف ، در و دیوار این شهر تو رو یاد من میندازه. 6- آسمونی توی این 1 سال هرکی اومد نتونست جاتو واسم پر کنه .1 سال ه شب و روزم رو دارم با خاطرات تو میگذرونم. 7- آسمونی باور کنم من اینقدرها هم که فکر میکنی بد نیستم.آسمونی من بی نهایت دوست دارم. 8- روزی که وب رو خوندم و فهمیدم رفتی سربازی دنیا رو سرم خراب شد آخه تو جون منی ، دنیای منی. 9- آسمونی من خودم از کارام پشیمونم اصلاً نمیدونم چرا اون کارای احمقانه رو انجام میدادم. 10- آسمونی من به تو خیلی بد کردم. 11- آسمونی بخدا خیلی خستم خیلی داغونم . ((م)) میگه از وقتی آسمونی رفته دیوونه شدی راست میگه اعصابم خورده یه لحظه نیست که تو فکرت نباشم. 12- آسمونی خانه خراب تو شدم ، آسمونی اعتراف میکنم تو فکرت از من بزرگتر بود و کارای بزرگی واسم کردی. 13- آسمونی امشب شب به ولایت رسیدن امام زمانه .به امام زمان قسمت میدم که از اول شروع کنیم.به امام زمان قول میدم همونی بشم که تو میخوای. 14- آسمونی 10 ماهه دارم انتظارت رو میکشم تو این مدت فهمیدم که چقدر واسم عزیز بودی و باید قدرت رو میدونستم. 15- آسمونی تمنا میکنم ، آسمونی سنگ صبور تنهام نذار. 16- آسمونی این جدایی بعد از پشیمونی من خیلی بد میشه،قول میدم اونی بشم که تو میخوای. 17- بیا و یکبار برای همیشه من رو ببخش. 18- آسمونی روز و شب از خدا طلب بخشش و مغفرت میکنم، من به تو بد کردم و تموم نفرینهات شامل حالم شد و حالا میخوام منو ببخشی من به بخشش تو محتاجم. 19- آسمونی مردونگیت رو نشون بده من به دعای خیر تو نیاز دارم. 20- آسمونی به همون امام زمانی که تو بهش اعتقاد داری من همون ستاره سابق شدم. 21- آسمونی به امام زمان قسمت میدم که با من حرف بزن. 22- آسمونی ، ستاره دیگه مغرور نیست،ادب شده ، من به نفرین های تو اعتقاد دارم. 23- آسمونی بخدا اگه قرار باشه تا آخر عمرم ازت معذرت بخوام که تو از دستم راضی باشی این کار رو میکنم. 24- به جوون خودت به جوون امام زمان این حرفام مسخره بازی نیست دارم جدی حرف میزنم. 25- آسمونی ، من خیلی اشتباه کردم ، خیلی وقته عوض شدم ، تو رو به امام زمان قسمت میدم جوابم رو بده... به مناسبت 25 مهرماه 25تا از اس ام اس هایی رو تا چند ماه پیش فرستادی نوشتم.اینا گوشه ای از حرفایی که همش تو گوش من میخوندی و با حرفات آزارم میدادی. اینا رو نوشتم تا خودت بخونی و بدونی باز برگشتی و دوباره با من چی کردی.اینا رو نوشتم خودت رو با این گول نزنی که من از اون حلالیت گرفتم .اینا رو نوشتم تا همه بدونن توی این دنیای لجن زار چه آدمایی پیدا میشه.اینا رو نوشتم تا بگم من باز فریب حرفا و قسمهای دروغت رو خوردم. یادم میاد یه شب ازم معنای قال گذاشتن رو پرسیدی . اما الان که فکرش رو میکنم میبینم تو خوب راهش رو بلد بودی .تو توی زندگی تنها یه چیز رو یاد گرفتی اون هم بازی با احساسات پاکترین افرادی هستش که باهاشون رو به رو میشی.اون زمانی که مدام بهمSMSمیدادی که ببخشمت و همه چیز رو از اول شروع کنیم،چند باروسوسه شدم که دوباره باهات یه دنیای جدیدی رو بسازم و سروقتش همون کاری رو باهات بکنم که تو با من کردی ودنیای جدیدت رو روی سرت خراب کنم.اما وقتی به خدای بالای سرم فکر میکردم این گناه رو توی وجودم نمی دیدم و همش از این ترس داشتم که نکنه به تو مدیون بشم و تو از من طلبکار بشی و اون دنیا جواب پس بدم و بی خیال میشدم.تو ، تو این دنیا بردی و من به تو و قسمها ی دروغت باختم اما آخرتی هم هست که تو به من ببازی. خودت رو با این گول نزن که از خدا طلب مغفرت و بخشش میکنم و همه چی تموم میشه. نه این فکر باطل رو از سرت بیرون کن. خدا خودش گفته که از حق خودم میگذرم اما از حق الناس نمی گذرم و مطمئن باش که حتی اگر روزی از تو بگذرم خدا ازت نمی گذره.هبچ وقت از خدا مرگت رو نمیخوام.چون حیفه تو این دنیای کثیف نباشی.حیفه نمونی، آخه این دنیا پستی و بلندی زیاد داره تو باید با تموم حادثه هایی که در انتظارتن دست و پنجه نرم کنی پس آماده باش. من همه چی رو فراموش کرده بودم 8 ماه تمام روز و شب سعی کردم که بی خیال همه چی بشم. اما تو برگشتی ، اومدی که دوباره من رو بازیچه دست خودت کنی.خاکستری رو که داشت سرد میشد رو آتیش کردی.با این کارت نه تنها از کینه و نفرتی که از قبل توی دلم بود کمتر نشد بلکه باعث شدی دل من رو از قبل شکسته تر کنی و زخم دلم رو تازه تر کردی.اما یه چیز رو دوست دارم هیچ وقت یادت نره ، این دنیا اونقدر هم که فکر میکنی بزرگ نیست ، خیلی کوچکه،کوچکتر از اونی که فکرش رو کنی.مطمئن باش یه روزی با هم روبه رو خواهیم شد .یه روزی میاد که من رو توی اوج موفقیت و سربلندی و افتخار ببینی و من از تو فقط یه نقطه سیاه می بینم وبس.شاید هم توی این دنیا جواب کارات رو پس ندی آخه تو خوب بلدی قسم دروغ بخوری و به راحتی بسازی و بشکنی و آدمای روزگار رو فریب بدی. اما اون دنیا رو میخوای چیکار کنی، از خدا چطور فرار میکنی؟چطور میخوای از عظمت و عدالت علی (ع) خودت رو پنهون کنی ؟ چطور میخوای از اون همه مهر و محبت و لطفی که امام زمان (عج) به من داره و از معجزه های آقا امام زمان (عج) که یه روزی گریبان گیرت میشه رهایی پیدا کنی؟ پس قرار ما به روز قیامت. خلاصه باز ۲۵ مهرماه از راه رسید ، تولد آسمونی ، یادآور قسمهای دروغ . اما از شما دوستای عزیزم که روی خوندن این متن وقت گذاشتید یه سوال دارم که توی نظرات میخوام جوابم رو بدین. این که :
((به نظر شما آخر و عاقبت کسی که با نام ائمه و امامان معصوم با احساسات دیگران بازی میکنه و اونا رو به روشهای مختلف فریب میده چیه؟اصلاً هدفشون از این کارا چیه؟؟ ))
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 14:33 توسط آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
ما از قبيله رازيم و دستهايمان پر از آيه هاي نياز ، كوله بار سفرمان خالي ست و تمناي دلمان در هبوط لحظه ها جاري .
|
| پيوندهاي روزانه |
|
سايت رسمي ناصر چشم آذر آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|